Thursday, September 6, 2012

حمیرا





حمیرا وقتی شیکمش اومد بالا که چهار ماه  بود خبر مرگ خالق رو آورده بودن براش . خالق رفته بود عراق واسه تقسیم زمین پدری اش ، واسه نمی دونم چی . عزیزه می گفت بچه م رفته بود پی بدبختی هاش . وقتی رفتم دیدنِ عزیزه ، صورتش رو کنده بود . دستاشو هی می سابید به هم . می گفت بچه م با بی کسی رفت زیر خاک . می گفت کشتنش نامردُما ، می گفت فکر نمی کردن بره از اینجا پی زمین باباش ، هی نفرین می کرد، می گفت داغ به قلبشون بشینه که آتیش زدن به جیگر من بی همه چیزا. با یه دست می زد تو سینه ش با یه دست حمیرا رو نشون میداد . فغان می زد : "این عروس خالقه ای خدای بیوه ی زنا ! " . حمیرا نشسته بود رو پله ها . انگشتای حنا بسته ی پاشو زیر دامن سیاهش قایم می کرد و اشک می ریخت . درست مثل حالا که قاسم با آجر پیشونیشو جر داده ، چونکه تازه الان شیکمش اومده بالا . نشسته رو پله ها و اشکاش قل می خوره رو شیکم جلو اومده ش . میگه من هنوز سیاه خالق تنمه اونوقت اینا تهمت به من می زنن . میگه قاسم و عابد تهمتم می زنن چونکه می ترسن خرجی بدن بهم . میگه عزیزه منم باید با خودش می برد بغداد نه اینکه منو با دو تا نامحرم بذاره تنها . میگه من دیگه جام نه ای لای مرزه نه او لا .
عزیزه یه روز صبح گذاشته رفته . به قاسم و عابد گفته با خانوم مسجدیا میرم قم . اما اونا برگشتن و عزیزه برنگشته . بعد که پیگیرش شدن ، خانوم مسجدیا گفتن از اولشم با ما نیومده بوده . حالا حمیرا حتم داره که عزیزه به بغداد برگشته . میگه حق داره. پسرش نباشه منو می خواد چی کار ؟ بچه ش اونجا رفته زیر خاک . میگه می خواسته برا چهلم بچه ش اونجا باشه . میگه می ترسم عزیزه هم مثل عمو رَعَد تو راه مرده باشه . رَعَد لب مرز مرد . داشت برمی گشت بغداد که بستری بشه بیمارستان. چونکه اینجا نمی تونست شیمی درمانی کنه بی کارت اقامت و بیمه ، با این گرونیا .

حمیرا نشسته رو پله ها ، تند تند برام حرف می زنه، اشک میریزه و گوشه ی ناخوناش رو می کنه . درست مثل روزهایی که تازه از عراق فرستاده بودنش پیش عموش و زنش ، رَعَد و عزیزه . روزهایی که تند تند برام حرف می زد و دستاشو با تقلا از دستام بیرون می کشید، چونکه من ازتموم حرفاش فقط  معنی "ا ُ م " رو می فهمیدم و می دونستم مادرش با پدرش تو جنگ کشته شده . حالا هشت سال از اون روزها می گذره، حمیرا شونزده ساله شده .جنگ تموم شده اما حمیرا لباس عروس پوشیده و زن پسر عموش خالق شده . جنگ تموم شده اما رَعَد تو راه برگشت ، لب مرز مرده. خالق به جای پدرِ خودش و پدر حمیرا رفته عراق که تکلیف ارثشونو معلوم کنه. جنگ تموم شده اما حمیرا هرچی منتظر نشسته خالق برنگشته . کسی نمی دونه مرده یا  کشته شده ، جنگ تموم شده اما عزیزه قلبش دوباره داغ شده ، به قاسم و عابد گفته میره قم اما حمیرا حتم داره که به عراق برگشته ، جنگ تموم شده اما حمیرا نمی دونه عزیزه سالم به عراق برگشته یا مثل رَعَد تو راه مرده . حالا هشت سال از اون روزها گذشته ، حمیرا نشسته رو پله ها و تند تند حرف می زنه برام . یهو چشماشو رو هم فشار می ده و دستشو  رو شکمش میذاره . نگاه من با اشک چشم های حمیرا سر می خوره رو شکم بالا اومده ش . می پرسم تکون می خوره بچه ت حمیرا ؟ دستم رو می گیره و میذاره روی شکمش . این بار برعکس اون روزها دستش رو از دستم بیرون نمی کشه چونکه من از بین حرفاش معنی تموم کلمه ها رو می فهمم جز معنی " ام " و مادرش شدنش رو. جنگ تموم شده اما حمیرای شونزده ساله مادر شده . حمیرایی که نه ای لای مرز جایی براش مونده  نه او لا .

Saturday, September 1, 2012

احمد ضیا





گاهی دلم برای افغانستان خیلی می سوزه. مثل یه آدمیه که سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم می کنه و هر کس هم که به کمکش میاد تنها به خاطر نفع شخصی خودش هست. مثله آدمیه که تا میاد زخم هاش خوب بشه، یه بیماری دیگه بهش حمله می کنه. تا کمی بهبود پیدا می کنه، آدم ها دور و برش رو خالی می کنن، تنهاش می ذارن و اون در عمق تنهایی خودش به مرگ نزدیک و نزدیک تر میشه.

جای تعجب نداره، پسربچه ای که از 12 سالگی، تنها توی شهری مثل تهران کار و زندگی کرده باشه، توی سن 17 سالگی دنیا رو مثل یک مرد بالغ می بینه و می تونه تحلیل کنه. احمد ضیا 17 سالش بود که تصمیم گرفت برگرده افغانستان. زمانی که به تنهایی از افغانستان به ایران اومد تا کار کنه و برای خانواده اش که توی کابل پول بفرسته، بیشتر از 12 سال نداشت. اما احمد ضیا اینقدر مستقل بود که حتی وقتی تصمیم به برگشتن گرفت، نمی خواست به کابل برگرده. اون می گفت کابل خیلی شلوغه، خیلی بزرگه. من نمی تونم توی کابل کار پیدا کنم یا درس بخونم و زندگی کنم. من باید به خانواده ام کمک مالی کنم، نه اینکه یه خرجی هم به اونا اضافه کنم.

احمد ضیا رفت هرات. شهری کوچکتر از کابل و نزدیک مرز ایران. روزی که رفتم به دیدنش چند ماهی از زندگی اش توی هرات می گذشت. برام توضیح می داد که چقدر زندگی توی هرات با تهران فرق داره. برام می گفت که توی هرات روابط زن و مرد خیلی پیچیده است. برای احمد ضیا زندگی و اعتقادات سنتی مردم در هرات خیلی جای سوال داشت و فکر نمی کرد که مردم هنوز پایبند به خیلی مسائل سنتی باشند. اما خوشحال بودم که احمد ضیا اینقدر دقیق و موشکافانه مسائل رو بررسی می کنه و خودش برای خیلی از سوالاتش، جواب هایی داشت که نیاز به پاسخ من نبود. احمد ضیا می گفت که می فهمم مردم سالها توی جنگ زندگی کردن. زن ها سالها توی خونه ها حبس بودن.

 احساس می کردم که احمد ضیا از هم سن و سالان خودش در هرات تجربه ی بیشتری از زندگی داره یا بهتر بگم تجربه ای متفاوت تر داره که باعث شده بتونه خودش رو با شرایطی که در اون قرار گرفته وفق بده و بتونه آدم ها رو بهتر درک کنه. و این تفاوت ها رو کاملن در رفتار دوستان هراتی اش با او می دیدم. مسائل اونها چیز دیگه ای بود و مسائل احمد ضیا چیز دیگری.

احمد ضیا خیلی تلاش می کرد. تو یه مدرسه شبانه درس می خوند و روزها توی کلاس های فنی و حرفه ای شرکت می کرد تا برقکاری یاد بگیره. حالا بعد از یک سال و نیم، احمد ضیا به عنوان برقکار استخدام شده و هم زمان درسش رو هم ادامه میده. اون چند بار به کابل سفر کرد تا خانواده اش رو ببینه. اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و نگاه انتقادی و دقیق و موشکافانه سوغاتی بود که احمد ضیا با خود از ایران به افغانستان برد. و این ها را نه پشت میز و نیمکت های مدارس بلکه در جدال هرروزه با زندگی در خیابان ها و کارگاه های تهران یاد گرفت. از خود مردم کوچه و خیابان و آدم هایی که در مؤسسات حمایت از کودکان، هرروز برگی تازه از زندگی رو همراه این کودکان ورق می زنن.

و حالا احمد ضیا می تونه مدرسه بره و تو کلاس های فنی و حرفه ای شرکت کنه. موتور بخره. از شهری به شهر دیگه سفر کنه. شناسنامه داشته باشه. برای کاری که انجام می ده حقوق بگیره و حق انتخاب داشته باشه که با حقوقش چه کار کنه. آرزو و رویا داشته باشه و این آرزوها دست نیافتنی نباشه.

اینها شاید کافیه تا من خوشبین باشم به افغانستان، به اینکه در تنهایی خودش نمیمیره. همین ها کافیه که من لبخند بزنم و از شجاعت تصمیم گیری احمد ضیاها لذت ببرم. که فکر کنم بچه ها از خیابون به غیر از نفرت و کینه، عشق و اعتماد به نفس و مستقل بودن رو هم یاد گرفتن.