Saturday, October 27, 2012

ندا






     اسمش ندا بود. يعنی خودش را به اين نام معرفی كرد. سبزه رو با صورت گرد، چشم های سياه با ابروهای سياه، بينی پهن، كمی نوك زبانی وشیرین حرف می زد. روسری اش را تا روی پيشانی پايين می كشيد و معمولا چادر به سر می كرد. دختری خشن و سركش بود و بسيار تيز و فرز. اگر می خواست از دست كسی بگريزد امكان نداشت موفق نشود، به گَردَش هم نمی شد رسيد. اگر عصبانی می شد فحش هايی بر زبان می آورد كه هر شنونده ای تا بناگوش سرخ می شد. روزی كه با صورت زخمی ديديمش گفت كه از دست درازی يك پسر كه با هم دوست بودند فرار كرده. پسر قرار بود كمكش كند اما از اعتماد او سوءاستفاده كرده بود. ناراحت كننده بود كه آن پسر اين بلا را سر او آورده اما گفت كه پسر را چنان لت و پار كرده كه زخم او در برابر آن هيچ است. حتما اين كار را كرده بود.
     اگر حوصله حرف زدن داشت كاملا سفره دلش باز بود و می گفت و در بهت فرو می بردت. روانش به شدت نياز داشت تخليه شود اما حرف زدن كافی نبود، ابزار ديگری قوی تر از حرف زدن لازم بود تا زنگارها را از آن روح آزرده و عذاب كشيده پاك كند. هنوز برای زدودن آن همه بدی كه بر ذهن و روانش چنگ انداخته و آن را خراشيده بود، دير نشده بود، هنوز حدود 14-15 سال داشت. شايد در مرز نجات و سقوط بود. با اينكه او را به همراه 3 دوست ديگرش الناز و فاطمه و پريسا كه وضعيت زندگی مشابهی داشتند ديدم و شناختم اما مجذوب او و شخصيتش بودم. آنچه من از او می ديدم يك شخصيت محكم، قوی و بلندپرواز بود. گرچه برای كسی كه در اعماق زندگی می كند شايد اوج بلندپروازی، رسيدن به سطح زمين باشد. اما او اين ويژگی را داشت و می ديدم كه قيد و بند را نمی پذيرد و می خواهد رها باشد، می ديدم كه مخاطره می كند، می ديدم كه مبارزه می كند. پيروز نمی شد چون راه درست را پيدا نمی كرد و راه درست را پيدا  نمی كرد چون شناختش همان اندازه بود، دنيايی كه دیده بود آنقدر كوچك بود كه بيشتر از آن نمی توانست بپرد.  با تمام بلندپروازی كه با بال های زخمی اش داشت به سطح زمين هم نمی رسيد و در درون اعماق خود را به در و ديوار می زد و بيشتر زخمی می شد. دلم می خواست تمام انرژی ام را صرف كمك به او كنم اما درمی يافتم كه انرژی من و ما كافی نيست و احساس ناتوانی می كردم. می گفت نام اصل اش نگين است، خانواده اش الهام صدايش مي كردند. نمی دانم چند نام ديگر داشت. اينكه بخواهم بدانم نام اصلی او چيست خيلی بی راه بود. نام اصلی كدام نام است؟ آن كه در شناسنامه و برگه هويت آدم نوشته شده است؟ او كه هيچيك را نداشت. نمی توانست داشته باشد چون مادرش ايرانی و پدرش افغانی بود. پس هر نامی كه خودش می خواست انتخاب می كرد مثل راههايی كه انتخاب می كرد. آشفته بود هم هويتش هم روحش.

     خانواده اش بسيار فقير بودند. در آمد خانواده توسط پدر معلول و نابينايش از راه گدايی و برادر كوچكترش از طريق دست فروشی تأمين می شد. از نظر آنان شرافت خيلی مهم بود بنابر اين گدايی پسنديده تر بود از كارهای خلافی كه در محل رواج داشت. مادر هم در خانه بود و درآمدی نداشت. بقیه خواهر و برادرها هم کوچک بودند. برای خانواده حفظ آبرو خیلی اهميت داشت و آنان با خانواده هايی كه دست به هر كاری می زدند و دخترانشان خلافكار و بی آبرو بودند، فرق داشتند. پس دخترشان هم نبايد با دختران آن خانواده ها بگردد و نبايد كارهای آنها را بكند. بايد در شأن آبروی خانواده رفتار كند. از آنجايی كه ارتباطات آنان در همان محل خلافكار خلاصه می شد و به دليل هويت ايرانی- افغانی او يا بهتر بگويم بی هويتی او، از مدرسه و ارتباط همكلاسی ها هم خبری نبود، پس در شأن آبروی خانواده رفتار كردن به معنی خانه نشين شدن بود.  خانه هم كه يعنی دو اتاقك تو در تو در يك حياط مشترك با همسايگان كه به قفس بيشتر می مانست. مگر آن روح را می شد در اين قفس نگه داشت!



     روزی كه سفره دلش باز بود و دو دوست ديگرش الناز و پريسا هم در جمع ما بودند تعريف می كرد كه چگونه پدرش براي اينكه سركشی های او را مهار كند و او را در خانه نگه دارد به پايش زنجير می بست.  زمانی كه تحملش تمام شده بود توانسته بود زنجير را از محل اتصالش جدا كند و با همان زنجير خود را به آهنگری محل رسانده بود تا قفل زنجير را بشكند و خود را رها كند. در راه دوستش را ديده بود و او هم در اين كار همراهی اش كرده بود. تصور كنيد در نوجوانی چنين اتفاقی برای شما بيفتد ...... چه خواهيد شد؟ ..... ! همينطور يكی يكی از تجربه هايشان در زمينه تنبيه شدنشان تعريف می كردند. او تعريف می كرد روزی كه پدر به جرم سركشی تنبيهش می كرد دستش را روی گلوی او گذشته و فشار داده. آنقدر فشار داد كه:
-                   - ديدی وقتی گلوی آدمو فشار می دن و نفسش بند مياد اون آخرش ديگه حس می كنی چشمهات داره می زنه بيرون؟
الناز انگار كه يكی پيدا شده كه در يك تجربه با هم شريكند با ذوق گفت:
-                   - آره، آره، برای منم پيش اومده.
-                   - داشتم می مردم كه بابام گلومو ول كرد.
-                   - ..........
-                   - ..........
و همينطور از تجربه های بهت آورشان تعريف می كردند. تجربه، تجربه، تجربه. مگر آدم بر پايه تجربه ها زندگی را نمی سازد؟ حالا تصور كنيد اين تجربه هايی كه اين بچه ها داشتند چه زندگی را برايشان رقم می زد!
     ندا بالاخره از خانه فرار كرد ولی از محل نه. در دنيای ديگری غير از آن محل نمی توانست زندگی كند. آن محل دريای آنان بود هر جا كه می رفتند بايد به همانجا برمی گشتند تا از بی آبی نميرند. ظاهرش تغيير كرد. مرتب تر و زيباتر شد. برای گذران زندگی او  دو راه بود يك راه شرافتمندانه يعنی دزدی و ديگری فروش شرافت. روزی كه جهت خريد برای زلزله بم که روز قبل اتفاق افتاده بود، در بازار گشت می زديم به او برخوردم كه با دوستانش می گشتند بعد از سلام و احوالپرسی بلند بالا، به پالتويی كه يك دست فروش در دست داشت اشاره كرد و گفت ببين چقدر خوشگله كاش مال من بود. يك ساعت بعد كه باز به آنان برخوردم ديدم پالتو تنش بود و شادمان آن را نشان داد و از كنارمان رد شد. نمی دانم برای به دست آوردن پالتو از كدام راه استفاده كرده بود. اما برای ندا راه دوم تحمل ناپذير بود پس با حسين كه در كار مواد بود ازدواج كرد. فكر نكنيد ازدواج رسمی و ثبتی و قانونی چون خود او رسمی و ثبتی و قانونی نبود اصلا از نظر قانون او وجود نداشت. ازدواج كرد و روزها در پی كسب درآمد بودند و شبها در كنجی در پارك می خوابيدند و ...
   

Saturday, October 13, 2012

رفیع





صداش رو که پشت گوشی شنیدم، لبخند گنده ای صورتم رو پر کرد اما یهو ته دلم خالی شد! همیشه وقتی رفیع یا هر کدوم دیگه از بچه ها تماس می گرفتن، نا خود آگاه پشتم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونی ام. انگار هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه. رفیع 19 ساله شده بود یا 20 ساله. مستقل شده بود یا به عبارتی مستقل تر. صداش قرص و محکم بود و حس کردم که یه تصمیم جدی گرفته.

از همون روزی که رفیع کف دستش رو به من نشون داد که با حنا، حرف اول انگلیسی اسم خودش رو نوشته بود و روی اون یکی کف دستش حرف اول انگلیسی اسم دختر خاله اش رو و بهم گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه، از همون روز با اینکه رفیع 12 سالش بود، همون موقع که ریزه میزه تر از یه 12 ساله نشون می داد، مثل یه آدم بزرگ بود. شاید رفیع و موسی و وحید وقتی سرِ کلاس من بودن، کودک بودن. واقعن 14 یا 15 ساله بودن و شیطنت های یه نوجوون رو داشتن. رفیع شاعر بود. برای خودش لقب " تنها " رو انتخاب کرده بود.

رفیع ِ تنها جزو هزاران بچه ای بود که پدرش در جنگ معلول شده بود، کار نمی کرد و رفیع از خیلی بچگی توی پرورشگاه بزرگ شد، جایی که نه تنها برای نگهداری از کودکان بی سرپرسته بلکه محل زندگی بچه هایی هم هست که خانوادشون قادر نیستن ازشون مراقبت کنن. تعداد بچه هایی که توی پرورشگاه زندگی می کردن زیاد بود. پرورشگاه در و پیکر درست و حسابی نداشت. اتاق ها شلوغ بود و پسرها از 5 ساله تا 18 ساله توی راهروها پرسه می زدن. کسی به درس و مشقشون، به نظافت، به خورد و خوراکشون رسیدگی نمی کرد. هر از گاهی، یکی از ماشین های نظامی سربازان آمریکایی یا ناتو دم در پرورشگاه ظاهرمی شد. سربازا با لباس های نظامی و اسلحه وارد حیاط پرورشگاه می شدن و پسربچه ها هم هیجان زده از دیدن سربازا دورشون جمع می شدن. و سربازا با لبخند رو به دوربین، به بچه ها اسباب بازی می دادن. گاهی هم سازمان های غیردولتی کلاس های آموزشی، فنی و حرفه ای برای بچه ها برگزار می کردن.

رفیع تو کلاسای آشپزی شرکت می کرد. شاید واقعن دلش نمی خواست یه آشپز بشه، اما اون موقع از بین کلاس های مکانیک یا نجاری، رفیع ترجیح داد که آشپزی یاد بگیره. وقتی که غذا درست می کرد، حس می کردم که چه لذتی داره می بره. از خورد کردن سبزیجات یا اضافه کردن ادویه. رفیع نمی خواست آشپز بشه. با خودم فکر می کردم که طبع آروم و گوشه گیر رفیع اونو به سمت آشپزی کشوند و نه هیچ چیز دیگه. شاید می خواست تنها باشه، با خودش و غرق در رویاهای خودش.
رفیع هیچوقت آرزو نداشت رئیس جمهورافغانستان بشه، چیزی که رویای خیلی از بچه هاست. هیچوقت نخواست نماینده مجلس یا یه آدم مهم بشه! رفیع می خواست موسیقیدان بشه! ساز بزنه، بخونه و در مسابقه ستاره افغان شرکت کنه یا اگر شد برنده بشه. گاهی از خودم می پرسیدم چند نفر تا به حال به رویاهای رفیع گوش دادن و نخندیدن؟ چند نفر به غیر از دوستان خودش، اجازه شنیدن این آرزوها رو داشتن و اجازه دادن که رفیع براشون از آرزوهاش بگه؟ چند نفر بهش گفتن که رفیع صدای خوبی داره یا استعداد موسیقی؟!  

رفیع مدرسه رو رها کرد. هیچکس ازش نپرسید چرا؟ نه کسی از پرورشگاه، نه کسی از خانواده اش و نه حتا کسی از مدرسه. آهنگی رو که با یکی از دوستانش توی یه استودیو خونگی ضبط کرده بود برام گذاشت تا بشنوم. تو چشماش می دیدم که منتظره، که انگار نگرانه. آروم در گوشم گفت، من دیگه مدرسه نمیرم. می خوام سازبزنم و آواز بخونم. تو چشماش نگاه کردم، با اینکه 19 سالش شده بود، با اینکه موهاشو ژل می زد و مدل های عجق وجق درست می کرد و با دوستای بزرگتر از خودش می گشت، با اینکه موتور خریده بود و تو خیابونا ویراژ می داد، با اینکه دوست دختر داشت، اما هنوز نگاهش آروم و تنها بود.

وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم، هزاران فکر به مغزم حمله کرد. سعی کردم توی همون چند ثانیه به خوباش فکر کنم. به اینکه رفیع سالمه، به اینکه صداشو دارم می شنوم، به اینکه زنگ زده که آهنگ جدیدش رو برام بذاره... وقتی گفت: خانم گیتا من ایرانم! تصویر رفیع، با چشم های درشت مشکی، دست های حنا بسته و خنده های کودکانه، از 12 سالگی تا حالا از جلوی چشمام رژه رفت. وقتی یک نفر از افغانستان، میگه من ایرانم... نتونستم تصاویر 10 روز سفر زمینی، عبور غیرقانونی از مرز، خوابیدن توی بیابون و پیاده روی های شبونه رو از مغزم بیرون کنم. نتونستم تصویر رفیع در حالی که توی فاضلاب های تهران کار می کنه رو جلوی چشمام نبینم. و صداش که خوشحال تر نبود، فقط راضی بود که سالم رسیده.

رفیع رفت ایران، که شاید دیگه احساس تنهایی نکنه، که شاید امکانات بیشتری براش وجود داشته باشه، که شاید بتونه کار کنه و پول دربیاره، که شاید بتونه راحت تر زندگی کنه. گاهی تصویر مهاجرت از افغانستان به ایران، تلخ ترین و ترسناک ترین تصویر ِ روزها و شب های من میشه. گاهی این تصویر تلخ و ترسناک مثل یه سیاهی، یه لکه هی جلوی چشمم ، با مردمک چشمم حرکت می کنه و انگار می خواد کورم کنه. می خواد بگه من اینجام، من هستم و هرگز هرگز هرگز تمومی ندارم.