Monday, July 30, 2012

مجتبی

        سال 1380مجتبی 9 سالش بود. جثه کوچکی داشت و سر و وضع نامرتب و کثیف . از ظاهرش و رفتارش می شد دریافت که در فضایی خشونت بار زندگی می کند. بیشتر ساعات روزش را و حتی شبش را هم در بیرون از خانه می گذراند. متعلق به طایفه ای است که انگ غربتی را بر پیشانی دارند. کلاس اول دبستان از مدرسه اخراج شده و دیگر به مدرسه نرفته بود. این اولین شوکی بود که وضعیت مجتبی بهم وارد کرد. اول دبستان، اخراج شدن از مدرسه! ... آموزش و پرورش تو بوق و کرنا کرده بود که در آموزش موفق است و پوشش گسترده ای دارد و پدیده ای به نام اخراج، در مدارس وجود ندارد. احتمالا این ادعا به این معنی است که اصلا برای مجتبی و امثال او پرونده ای وجود ندارد که نشان دهد دانش آموز بوده و اخراج شده اند تا آموزش و پرورش خود را موظف به پیگیری وضع آنان بداند. وقتی کسی وجود ندارد و هویتی ندارد چه اهمیتی دارد که چه بر سر او می آید!!!

        شوک دوم زمانی بود که دیدم مجتبی که در مدرسه نهایتاً می توانسته شمردن اعداد را یاد بگیرد و جمع و شاید تفریق آنها را در حد کلاس اول، حالا می تواند ضرب سه رقم در یک رقم را ذهنی انجام دهد. باور کردنی نبود. چقدر این بچه باهوش و با استعداد بود که بدون اینکه به کلاس سوم برود و جدول ضرب را یاد بگیرد بتواند چنین محاسبه ای را آن هم نه با نوشتن که ذهنی انجام دهد. از کجا یاد گرفتنش را نمی دانم شاید از بچه های بزرگتر چیزهایی ابتدایی یاد گرفته بود و ذهن فعال خودش پی آن را گرفته بود. اما حالا این کودک، این هوش، این آینده، از مدرسه اخراج شده و تمام وقت خود را در خیابان های آلوده جنوب شهر! می گذراند. او می تواند آینده ای درخشان داشته باشد. درخشان نه! می تواند آینده خوبی داشته باشد یا دست کم آینده اش تاریک و مبهم نباشد چون چیزی با خود دارد که فوق العاده با ارزش است. شاید اگر در خانواده ای دیگر و در محیطی دیگر بود می توانست بدون هزینه زیادی به مدرسه تیزهوشان راه بیابد و یکی از استعداد های درخشان شود و ... .

        سال 1387 مجتبی حدود 16 ساله بود. چند سالی بود که او را ندیده بودم. بزرگ شده بود و به همان اندازه کودکی اش دوست داشتنی بود. سر و وضعش همچنان نامرتب بود و این بار رد پای خشونت بیشتر بر او آشکار بود. این بار رد دیگری که بر چهره او می دیدم رد پای رنج بود. درآمدش از دزدی بود و کارش فرار. چهره اش رنگ پریده بود. وقتی به او گفتم نقاشی او را که 7 سال پیش کشیده نگه داشته ام چون برایم خیلی با ارزش است، چیزی یادش نبود و من هم نتوانستم احساسش را از چشمانش بخوانم که اصلا چنین چیزی برایش مهم است یا نه. شیطنت و چابکی کودکی را نداشت. نگاهش جستجوگر بود اما خموده. انگار چیزی بر آن همه استعداد قفل زده باشد. پرسیدم هنوز هم می تواند ضرب سه رقم در یک رقم را انجام دهد، نیم نگاهی به من کرد و بعد خیره به جایی نا معلوم، انگار که هیچوقت چنین توانی نداشته است. گرفتار مواد مخدر بود و این روندِ نه چندان غیرعادیِ زندگی او و طایفه اش بود. حالا تمام ذهنش درگیر این است که چطور پول به دست آورد، چطور مواد به دست آورد و چطور فرار کند و گیر نیفتد. تمام.

تمام شد. ...

مجتبی تمام شد. ... مجتبی ها تمام شدند.

Monday, July 9, 2012

خان آقا- روایتی دیگر

پنجشنبه پنج دی ماه 1387 سوار قطار مترو بودم و داشتم به خان آقا فكر می كردم. به او كه امروز برای خداحافظی با او در بهشت زهرا قرار داشتيم. به او كه بيشتر از اين توان تحمل چيزی كه نامش را زندگی گذاشته ايم، نداشت.

پسر بچه سرحالي با يك كيسه پر از بسته هاي دستمال كاغذی در دست وارد واگن شد: خانما فقط 200 تومنه. خيلی ارزونه، 200 تومن كه شما رو فقير نمی كنه.
 ...
و خانمها ازش خريد كردند. خانمی كه در صندلي رديف من نشسته بود شروع كرد از او پرسيدن و او هم با همان چهره باز مشتاقانه پاسخ می داد:
-       كجايی هستی؟
-       مشدی.
-       بابات كجاست؟
-       كارگری می كنه.
-       مدرسه مي ری؟
-       بله، شبانه می رم.
-       چندمی؟
-        دوم.
-       راهنمایی؟
-       نه، دير رفتم، آخه نمي تونستم زودتر برم.
همانطور كه حرف مي زد دستمال می فروخت و پول را در جيبش می گذاشت. اسكناسی از دستش به زمين افتاد . يكی بهش اشاره كرد كه پولت افتاد. آن يكی گفت: كاسب بايد مواظب پولش باشه. يكي ديگه گفت: يك كيف داشته باش كه پولات گم نشه. او هم گفت: بايد يك كيف كمری بخرم.

خانم بغل دستي ام كه مثل من داشت اين ماجرا را نگاه مي كرد، گفت: ماشالا، به اين مي گن جوون، جوونايی امروز همش به فكر مو و ابرو و قيافه اند، نمی دونن پول درآوردن يعنی چی، فقط خرج كردن بلدن. به اين می گن مرد، اين زود مرد می شه. آفرين.

تو فكر  رفتم: بله، اين زود مرد مي شه. اما چرا بايد زود مرد بشه؟ زود مرد شدن خوبه؟ پس كی بچه باشه؟

خان آقا زود مرد شد، خيلي زود . همون موقع كه تو پارك چای مي فروخت. همون موقعی كه دلش می خواست بچه باشه، مرد شد. اون موقعی كه دلش مي خواست نوجوون باشه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست شاد باشه و برقصه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست عاشق بشه و رنگ جديدی به زندگيش بده، مرد شد، مرد زندگي شد. مردی شد كه جامعه ازش خواسته بود. مردی شد كه سنت ها ازش خواسته بود. مرد شد، ... مرد شد، ... مرد شد بی آن كه خودش بخواد. چيزی شده بود كه خودش نمي خواست. اما فهميد كه نمی خواد اين باشه كه هست. پس تصميم گرفت نباشه. به آنچه كه مي خواست نرسيد اما به يكباره شكست آنچه را كه نمی خواست. اين تنها راهي بود كه بلد بود يا تنها راهي كه براش باقی مونده بود.

Thursday, July 5, 2012

سیاوش




روی یکی از نیمکت های کلاس نشسته بود، پاهاش به زمین نمی رسید و تو هوا تکون تکون می داد. یکی از دستاش روی میز بود، سرش رو گذاشته بود روی دستش. اون یکی دستش که آزاد بود هر از گاهی می رفت توی جیب پیراهنش که دو سایز واسش بزرگتر بود و تخمه در می آورد و می خورد. من تو کلاس با بچه ها تمرین تئاتر می کردم و اون همون شکلی که نشسته بود، گاهی هم سرش پایین بود و به ما نگاه نمی کرد، اما بود. اگه به بچه ها می گفتم چشماتونو ببندید و تصور کنید... می دیدم سیاوشم چشماشو بسته و همونجوری که دهنش از خوردن تخمه می جنبه داره تصور می کنه...

خیلی کوچکتر بود، شاید 3 یا 4 سالش بود که وقتی می دیدمش، صبح ها، بوی الکل می داد. درست نمی تونست راه بره و تلو تلو می خورد. خیلی شیطون بود، حتا بچه های بزرگتر رو عاصی کرده بود. سیاوش گاهی هم بوی تریاک می داد، دود تریاک. همون روزهایی که آروم می نشست سر کلاس و پاهاش از نیمکت آویزون بود و چشماشو می بست و تصور می کرد...

 سیاوش از بچه های ایرانی بود. از اونا که گاهی بود و گاهی نبود. روزایی که بود، بوهای عجیب و غریب می داد، شیطنت می کرد یا گاهی هم سر کلاس تئاتر تو رویاهای خودش فرو می رفت. گاهی فکر می کردم ای کاش  بعد از گفتن جمله ی : تصور کنید... بالای سر سیاوش یه ابردرست می شد، ای کاش من اون ابر رو می دیدم و می فهمیدم که تو مغز پسرک 5 ساله ی ما چی می گذره... چی تصور می کنه...
سیاوش بود و نبود. بزرگتر که شد، سر دسته شده بود. یه عده بچه دنبال خودش راه انداخته بود و توی محل شلوغ پلوغ می کرد. دیگه حرفه ای شده بود. دیگه فقط بوهای عجیب غریب نمی داد که کارهای عجیب و غریب هم می کرد. اما هیچی از شیرینی این پسرک کم نمی کرد. دستاش همیشه زخم بود. گاهی خیلی عمیق که با یه پارچه می بست و گاهی سطحی که باز بود و به گفته خودش: خودش خوب میشد.
روی صورتش جای چاقو بود. خط خط های کوچیکی هم این ور و اون صورتش پیدا میشد اما یه خط چاقوی اساسی داشت.

یه روز دم عید، با یه پیرهن گشاد قرمزو صورت سیاه کرده، با دایره و دمبک وارد مدرسه شد. سیاوش حاجی فیروز شده بود. ساز می زد، ناکوک. می خندید و آواز می خوند. لباس قرمزش به تنش زار می زد. اومده بود شغل جدیدش و نشون بده. سیاوش وسط خیابون، سر چهاراه ها، توی کوچه پس کوچه ها ساز می زد. شعر می خوند. جلوی ماشین ها رو می گرفت و می رقصید. تمرین روزانه اش شده بود تمبک زدن و قر دادن. با دوستاش دورهم جمع می شدن و تمرین می کردن. یکی میزد، یکی می رقصید. گاهی گروهی می رفتن توی خیابون و گاهی تکی. شبا، ماشینا بیشتر بودن... ترافیک سنگین تر بود. شب عید بود. سیاوش بین ماشینا می رقصید... ساز می زد و با خنده ارباب رو به خنده دعوت می کرد.

سیاوش تصور می کرد... لباس قرمز تنشه، ساز داره، می خونه و می رقصه... سیاوش هنوز بوهای عجیب و غریب میده. ابرهای بالای سر سیاوش سیاهه، کدره. نمیشه دید توش چی میگذره... دلم میخواد یه روزی چشمامو ببندم و داد بزنم، تصور کنید...

سیاوش چشماش بسته است، 5 سالشه و یواشکی دستشو می کنه تو جیب پیرهنش و تخمه می خوره. پاهاش از نیمکت آویزونه و به زمین نمی رسه و تلو تلو می خوره... تلو تلو می خوره... زخم دستش خیلی عمیق بود. زخم های سطحی روی صورتش خوب شده بود اما خط خط هاش هنوز مونده بود.

Tuesday, July 3, 2012

خانم کریمی





وقتی برام گفت که تئاتر خونده توی دانشگاه تهران، یهو چشمام گرد شد! نتونستم جلوی تعجبم و حتی ابرازش رو بگیرم. گفت من تئاتر خوندم. ازدواج کردم. یه بچه دارم. گفت خوش شانسی ام اینجا بود که تونستم کارت بگیرم.

جاده ی خاوران، جنوب شرقی تهران، محله ی خاورشهر از مناطق افغان نشین تهران محسوب میشه. به خاطر ارزونی این منطقه به نسبت جاهای دیگه ی شهر، به خاطرکارخونه های این منطقه که مردها و زن ها و البته بچه ها می تونن توش کار کنن. خانم کریمی اما تو این محله یه مدرسه خودگردان تأسیس کرده. سوله ی بزرگی که قبلن کارخونه بود اما دیگه بدون استفاده شده، با اصرار های خانم کریمی و چونه زدن هاش با صاحبِ سوله، تبدیل شد به محلی برای جمع شدن بچه های محله خاور شهر.

توی زمستونِ تهران، گرم کردن سوله سخت ترین کاره. دوتا بخاری بزرگ نفتی که گرمای زیادی هم ندارن. سه تا کلاس به طور همزمان توی سوله برگزار میشه. این به اصطلاح کلاس ها با پرده های پلاستیکی از هم جدا شدن. تو هر قسمت یک فرش کهنه هم پهن کردن که بچه ها روی اون مشق ها رو می نویسن. و تخته سیاه که روی یک صندلی گذاشته شده. معلم ها، دختران جوان ساکن محل هستن که تو برگزاری کلاس به خانم کریمی کمک می کنن. اگه چشمارو ببندی و فقط به صدای معلم ها و شاگردا گوش کنی، مثه یه ملودی، هماهنگ و آهنگین شنیده میشه. بدون اینکه رهبری وجود داشته باشه، معلم یک، معلم سه و بعد معلم دو. به همین ترتیب و حتا بدون این ترتیب، هیچوقت معلما همزمان حرف نمی زنن. شاگردا حتا طوری سوال می پرسن یا درسا رو تکرار می کنن که با ریتم ملودی هماهنگ باشه.

خانم کریمی میگه اگه این کلاسها هم نباشه این بچه ها هیچ جایی رو ندارن که درس بخونن یا بازی کنن. اونوقت این بچه ها توی کارخونه های لامپ سازی یا توی زمین های کشاورزی این اطراف تلف میشن.
اول هر ماه، صاحب ِسوله خودی نشون میده. دوری میزنه. غری می زنه. اجاره رو می خواد بالا ببره. و جمله های تکراری خانم کریمی که این کار به خاطر بچه هاست، التماس های پنهان در لحن جملاتش برای اضافه نکردن اجاره، برای دنیا و آخرتِ آقای صاحب سوله. برای دعای خیر کودکان پشت سرش ... شاید برای بیدار کردن وجدانِ صاحب سوله... برای گم شدن خانم کریمی در عمق تنهایی تحمل بارِ نادیده گرفته شدن این بچه ها...

مدرسه بسته شد. یعنی بستند. اگه حتا صاحبِ سوله هم با تمام فشارها، هربار قبول می کرد که مدرسه ادامه پیدا کنه، اما همیشه صاحبانی هستن که حتا برای بستن مدرسه هم به خاور شهر نمیان و اینجاست که التماس های خانم کریمی به اعتراض و اعتراض های او به دستگیر شدن و زندان رفتن ختم میشه.

خانم کریمی شوهر داره، بچه داره. میگه مگه شوهر من چقدر می تونه قبول کنه یا تحمل کنه که این اتفاق بیفته؟! خانم کریمی میگه: مادرو پدرهای بچه ها تمام مدت دم بازداشتگاه بودن. اینقدر اومدن و رفتن و اعتراض کردن که بالاخره ولم کردن. وقتی اینو می گه می خنده... انگار یه خاطره ی دور و شیرین. انگار یه چیزی که می دونه قرار نیست هیچوقت تکرار بشه. مثله یه تجربه توی جوونی.