Monday, July 9, 2012

خان آقا- روایتی دیگر

پنجشنبه پنج دی ماه 1387 سوار قطار مترو بودم و داشتم به خان آقا فكر می كردم. به او كه امروز برای خداحافظی با او در بهشت زهرا قرار داشتيم. به او كه بيشتر از اين توان تحمل چيزی كه نامش را زندگی گذاشته ايم، نداشت.

پسر بچه سرحالي با يك كيسه پر از بسته هاي دستمال كاغذی در دست وارد واگن شد: خانما فقط 200 تومنه. خيلی ارزونه، 200 تومن كه شما رو فقير نمی كنه.
 ...
و خانمها ازش خريد كردند. خانمی كه در صندلي رديف من نشسته بود شروع كرد از او پرسيدن و او هم با همان چهره باز مشتاقانه پاسخ می داد:
-       كجايی هستی؟
-       مشدی.
-       بابات كجاست؟
-       كارگری می كنه.
-       مدرسه مي ری؟
-       بله، شبانه می رم.
-       چندمی؟
-        دوم.
-       راهنمایی؟
-       نه، دير رفتم، آخه نمي تونستم زودتر برم.
همانطور كه حرف مي زد دستمال می فروخت و پول را در جيبش می گذاشت. اسكناسی از دستش به زمين افتاد . يكی بهش اشاره كرد كه پولت افتاد. آن يكی گفت: كاسب بايد مواظب پولش باشه. يكي ديگه گفت: يك كيف داشته باش كه پولات گم نشه. او هم گفت: بايد يك كيف كمری بخرم.

خانم بغل دستي ام كه مثل من داشت اين ماجرا را نگاه مي كرد، گفت: ماشالا، به اين مي گن جوون، جوونايی امروز همش به فكر مو و ابرو و قيافه اند، نمی دونن پول درآوردن يعنی چی، فقط خرج كردن بلدن. به اين می گن مرد، اين زود مرد می شه. آفرين.

تو فكر  رفتم: بله، اين زود مرد مي شه. اما چرا بايد زود مرد بشه؟ زود مرد شدن خوبه؟ پس كی بچه باشه؟

خان آقا زود مرد شد، خيلي زود . همون موقع كه تو پارك چای مي فروخت. همون موقعی كه دلش می خواست بچه باشه، مرد شد. اون موقعی كه دلش مي خواست نوجوون باشه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست شاد باشه و برقصه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست عاشق بشه و رنگ جديدی به زندگيش بده، مرد شد، مرد زندگي شد. مردی شد كه جامعه ازش خواسته بود. مردی شد كه سنت ها ازش خواسته بود. مرد شد، ... مرد شد، ... مرد شد بی آن كه خودش بخواد. چيزی شده بود كه خودش نمي خواست. اما فهميد كه نمی خواد اين باشه كه هست. پس تصميم گرفت نباشه. به آنچه كه مي خواست نرسيد اما به يكباره شكست آنچه را كه نمی خواست. اين تنها راهي بود كه بلد بود يا تنها راهي كه براش باقی مونده بود.

No comments:

Post a Comment