وقتی برام گفت که تئاتر خونده توی دانشگاه تهران، یهو چشمام
گرد شد! نتونستم جلوی تعجبم و حتی ابرازش رو بگیرم. گفت من تئاتر خوندم. ازدواج
کردم. یه بچه دارم. گفت خوش شانسی ام اینجا بود که تونستم کارت بگیرم.
جاده ی خاوران، جنوب شرقی تهران، محله ی خاورشهر از مناطق
افغان نشین تهران محسوب میشه. به خاطر ارزونی این منطقه به نسبت جاهای دیگه ی شهر،
به خاطرکارخونه های این منطقه که مردها و زن ها و البته بچه ها می تونن توش کار
کنن. خانم کریمی اما تو این محله یه مدرسه خودگردان تأسیس کرده. سوله ی بزرگی که
قبلن کارخونه بود اما دیگه بدون استفاده شده، با اصرار های خانم کریمی و چونه زدن
هاش با صاحبِ سوله، تبدیل شد به محلی برای جمع شدن بچه های محله خاور شهر.
توی زمستونِ تهران، گرم کردن سوله سخت ترین کاره. دوتا
بخاری بزرگ نفتی که گرمای زیادی هم ندارن. سه تا کلاس به طور همزمان توی سوله
برگزار میشه. این به اصطلاح کلاس ها با پرده های پلاستیکی از هم جدا شدن. تو هر
قسمت یک فرش کهنه هم پهن کردن که بچه ها روی اون مشق ها رو می نویسن. و تخته سیاه
که روی یک صندلی گذاشته شده. معلم ها، دختران جوان ساکن محل هستن که تو برگزاری کلاس
به خانم کریمی کمک می کنن. اگه چشمارو ببندی و فقط به صدای معلم ها و شاگردا گوش
کنی، مثه یه ملودی، هماهنگ و آهنگین شنیده میشه. بدون اینکه رهبری وجود داشته
باشه، معلم یک، معلم سه و بعد معلم دو. به همین ترتیب و حتا بدون این ترتیب،
هیچوقت معلما همزمان حرف نمی زنن. شاگردا حتا طوری سوال می پرسن یا درسا رو تکرار
می کنن که با ریتم ملودی هماهنگ باشه.
خانم کریمی میگه اگه این کلاسها هم نباشه این بچه ها هیچ
جایی رو ندارن که درس بخونن یا بازی کنن. اونوقت این بچه ها توی کارخونه های لامپ
سازی یا توی زمین های کشاورزی این اطراف تلف میشن.
اول هر ماه، صاحب ِسوله خودی نشون میده. دوری میزنه. غری می
زنه. اجاره رو می خواد بالا ببره. و جمله های تکراری خانم کریمی که این کار به
خاطر بچه هاست، التماس های پنهان در لحن جملاتش برای اضافه نکردن اجاره، برای دنیا
و آخرتِ آقای صاحب سوله. برای دعای خیر کودکان پشت سرش ... شاید برای بیدار کردن
وجدانِ صاحب سوله... برای گم شدن خانم کریمی در عمق تنهایی تحمل بارِ نادیده گرفته
شدن این بچه ها...
مدرسه بسته شد. یعنی بستند. اگه حتا صاحبِ سوله هم با تمام
فشارها، هربار قبول می کرد که مدرسه ادامه پیدا کنه، اما همیشه صاحبانی هستن که
حتا برای بستن مدرسه هم به خاور شهر نمیان و اینجاست که التماس های خانم کریمی به
اعتراض و اعتراض های او به دستگیر شدن و زندان رفتن ختم میشه.
خانم کریمی شوهر داره، بچه داره. میگه مگه شوهر من چقدر می
تونه قبول کنه یا تحمل کنه که این اتفاق بیفته؟! خانم کریمی میگه: مادرو پدرهای
بچه ها تمام مدت دم بازداشتگاه بودن. اینقدر اومدن و رفتن و اعتراض کردن که
بالاخره ولم کردن. وقتی اینو می گه می خنده... انگار یه خاطره ی دور و شیرین.
انگار یه چیزی که می دونه قرار نیست هیچوقت تکرار بشه. مثله یه تجربه توی جوونی.

No comments:
Post a Comment