Wednesday, June 27, 2012

جهان گل


دو سه نفری توی زمین فوتبال مشغول پاس کاری بودن. از دور صدای موزیک لس آنجلسی می اومد. نشسته بودم کنار زمین و منتظر بودم تا همه جمع بشن. صدای موزیک نزدیک تر می شد. برگشتم- و برای بار اول دیدمشون.
مسعود دوازده سالشه. می گه: با کانتینر از لیورپول اومدم تا این جا، نگه داشت، من پیاده شدم برم دستشویی. شونه هاشو بالا می اندازه، قاه قاه می خنده، می گه: هیچی دیگه تا پیاده شدم پلیس دستگیرم کرد، حالا اجازه ندارم از شهر خارج شم. متین  می زنه پس کله اش، می پرسه: حالا حتما باید پیاده می شدی می ریدی؟ متین کمی عصبیه. خودش می گه: کسی با من در نیوفته وگرنه پدرش رو درمیارم. رو به من می گه: من زود قاط می زنم. قاسم دستش رو آروم می ذاره روی شونه ی متین و می گه: شبایی که متین خوشحاله برامون املت درست می کنه. امین می گه: قاسم کرد عراقه، بقیه همه افغانی هستن، از بین همه ی اینا فقط من ایروونی هستم. نیگام می کنه و می گه: یه وخ سوتی ندی ها، دست به یکی کردیم که بگیم همه ایرونی هستیم. همه شون سر تکون می دن و می گن: ایرونی ها رو دیپورت نمی کنن، مال هرجا دیگه باشی تندی برت می گردونن کشورت.
امین کردی یاد گرفته بود، پشتو یاد گرفته بود، با همه رفیق بود... همه با هم رفیق بودن، کنیایی ها با اینا، اینا با همدیگه، همشون با هم. مثل آدم فوتبال بازی می کردن، نه دعواشون می شد، نه فحش می دادن، همه مواظب بودن اون یکی از کوره در نره. همون جا بود که به درک عمیقی از روابط انسانی رسیدم؛ همون شب اول به این فکر کردم که چرا تعجب می کنم مگه نه این که اگه خود من امین، متین و هرکدوم از اون نوجوون ها رو تو ایرون می دیدم، رفتارم زمین تا آسمون فرق می کرد؛ اگه یکی شون تو تاکسی بود سوار نمی شدم، اگه از کنارم تو خیابون رد می شد خودم رو کنار می کشیدم، اگه پشت ام بود سرعتم رو کم می کردم که جلو بیوفته، که مطمئن بشم دنبالم نیوفتاده... همون جا بود که به عمق پیش داوری های روزمره ام پی برم، شناختی که بدجوری تکونم داد.
از بین همه ی اونایی که باهاشون آشنا شدم، فقط جهان گل بود که هیچ وقت حاضر نشد تو زمین پاسکاری کنه. جهان گل پسربچه ای با قیافه ی مردی چهل ساله بود. فارسی حرف نمی زد. فقط پشتو بلد بود. به سختی مستقیم به چیزی یا کسی نگاه می کرد. یه گوشه می نشست و زیرچشمی همه جا رو می پایید. بعضی شب ها، دور زمین یا توی باشگاه بچه ها با گوشی هاشون آهنگ می ذاشتن و همه می رقصیدیم. تکی، با هم، دوتا دو تا، همه ی رقص های موجود در دنیا، همه ی رقص های اختراع شده و یا اختراعی خودمون، همه جور موزیک، همه جور جفتک، همه شکل شادی. من همیشه سعی می کردم جهان گل رو بکشم وسط. ولی اون فقط دست می زد، می خندید، زیرزیرکی نگاه می کرد و به هیچ شکلی حاضر نبود بیاد وسط. داستانش برام ناشناخته بود و امین رو سخت می تونستم گیر بندازم که برام حرفاشو ترجمه کنه.
بعضی روزها امین زنگ می زد. می گفت: بیا باشگاه، فوتبال دستی بازی کنیم. بعضی روزها می گفت: شنیدم فروشگاه تسکو حراج کرده، با بچه ها داریم می ریم خرید، تو هم بیا بریم. یه روز روی پل، بهم گفت: پاسپورتت رو همین جا بنداز تو آب، دیگه هیچ وقت برنگرد. رودخونه مثل ماری خسته به آرومی جاری بود. یه تیکه ازش برق می زد. نشسته بودیم و پاهامون روی آب آویزون بود. مسعود خندید. باد موهای همه مون رو به هم ریخت. جهان گل کیسه ی شیر و ماکارونی توی دستش رو مثل یه بچه گربه بغل گرفت و سرش رو بین بازوهاش قایم کرد. همون جا روی پل امین عکسای تو گوشی اش رو نشونمون داد و گفت: شیراز زندگیه منه، من بدون شیرازم هیچی نیستم. وقتی بلند شدیم تا راه بیفتیم، گوشی اش رو داد بهم و گفت: بیا فیلم اعدامی رو که دیروز به وکیلم نشون دادم ببین. وقتی تنها شدیم گفت: من این رو فقط به تو می گم، من هفده سالم نیس، بیست و یه سالمه، ولی اگه بفهمن من بالای هژده ام، همین فردا بیرونم می کنن. پرسیدم: چطو تا حالا نفهمیدن؟ گفت: من فقط سه بار از تو خود انگلیس دیپورت شدم، هربار دوباره برگشتم، هربار دوباره خودم رو یه جوری انداختم توی کشتی. گفت: راهش اینه که خودت رو چنون بین گونی های پیاز بچپونی که وقتی بلندشون می کنن بندازن تو کانتینر نبیننت. خندید، دستش رو روی خالکوبی روی بازوش مالید و گفت: آخرین بار پریدم زیر کانتینر، بین چرخا، اون جا رو چسبیدم، لامصب سه ساعت بی وقفه حرکت کرد، دیگه جون نداشتم ولی بالاخره قبل این که دستم ول بشه وایساد، پریدم پایین، تو جاده پیاده راه افتادم، از گوشم خون می اومد، حتی نمی دونستم کجام، ولی بعد ماشین ها رو تو جاده دیدم، راننده ها سمت چپ نشسته بودن،  اون وقت بود که مطمئن شدم تو انگلیسم. ایستاد و به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شد. بعد گفت: پلیس جلوم رو گرفت و بردنم پاسگاه، اون جا گفتم که هفده سالمه، دندونهامو نگاه کردن و گفتن امکان نداره، ولی من روی حرف خودم موندم و اونا برام پرونده باز کردن.
بعضی وقت ها وقتی آدم به یه دوره در گذشته فکر می کنه، یه حرف، یه تصویر ثابت، یا یه آدم توی ذهنش نقش می بنده. آدم اون دوره برای من، نه امین، که جهان گله. تصویر اون دوره برای من، نگاه جسور بچه هاییه که یکه و تنها به امید زندگی بهتر، هزاران کیلومتر دورتر از خونه، ساعت ها به میله های زیر کانتینر چنگ زده اند. ولی حرف اون دوره برای من، مکالمه ای ست که بین من و امین در غروب یک روز تابستانی شکل گرفت. تو راه بازگشت از باشگاه، امین گفت: این جهان گل فقط قیافه اش مظلومه. من بی هوا، باحالتی از کرختی و بی خیالی گفتم: آره بابا می دونم، پاش بیفته هزار تا قتل و جنایت هم می کنه. شرم اون لحظه نیومد. چند قدم جلوترکه از امین خداحافظی کردم و پیچیدم تو کوچه ی منتهی به خوابگاه، صدای خودم در گوشم طنین انداخت. با خودم فکر کردم چرا این حرفو زدم. همون شب در دفترم نوشتم: منی که حتی وقتی چند صفحه قبل جهان گل رو توصیف می کردم، حتی ننوشته بودم که چه قدر می شه اگه دقت کرد تو صورتش، چیزهایی رو دید که نمی خوای هیچ وقت تو صورت هیچ بچه ای به کنار، بزرگسالی ببینی. ننوشته بودم چون دلم نمی خواست حقیقت داشته باشه و جلوی امین بلند گفته بودم شاید چون حرف اون من رو یاد اون چند خطی انداخته بود که در توصیف جهان گل حذف کرده بودم. بعضی وقت ها حرف و تصویر و آدم یه دوره روی هم منطبق می شه؛ همون موقع اس که حسرت پافشاری نکردن در یافتن و فهمیدن مثل یه رودخونه، خمیده و خزیده و آروم، دور گردنت می پیچه و گره می خوره.  

No comments:

Post a Comment