Saturday, June 9, 2012

سومرا


عکاسی زمانی گفته بود: اگر عکس هایت خوب نیستند، حتما به اندازه ی کافی نزدیک نیستی.

در هفت جوب کرج- در بیابانی به اسم محله ی هفت جوب- از ماشین پیاده شده ایم. خاوری از کنار ما عبور می کنه و همزمان با گرد و خاکی که به هوا می ره، همه به سرفه می افتیم. سرفه مون با خنده آمیخته می شه و اوج می گیره تا بعد در هوا پودر بشه و بر سرمون بباره. احمد بالای تپه شنی ایستاده. خاک که فرو می شینه، از دور ما رو می بینه. دست تکون می ده و به سمت مون می دوه. همون جور که نزدیک می شه، می گه: توپ توپ- و جفت دستاشو با فاصله از هم می گیره، انگار که یه توپ واقعی تو دستهاشه. نیما می گه: تلمبه نداشتم، عصری برات میارم، خب؟ عصری. احمد نمی دونه معادل "عصری" در زبان اردو چیه. با یه حالتی از گیجی نگاه می کنه و لبخند کمرنگی می زنه. به گودی رسیده ایم. گودی، مکان استقرار چادرهاست. گودی، اسم دیگه ی محل زندگی احمد و ده ها خانوار دیگه ست.

تو گودی، اندازه ی بالای گودی سوز می آد. سوز می پیچه تو وجودمون و به لرزه درمیاردمون. احمد از کیسه ی لباس ها تی شرتی در آورده و روی بلوزش می پوشه، برمی گرده، ما رو نگاه می کنه و می خنده. دو تا  از مردها، دو لنگه از یک کفش رو در دست گرفته اند، رو به روی هم ایستاده اند و به هم خیره شده اند، هرکدوم به امید این که دیگری کوتاه بیاد. زنی که کنارم ایستاده، به فارسی نسبتا درستی صحبت می کنه. دستم رو می گیره و در گوشم زمزمه می کنه: برامون قرص بیارین. دستش رو جلوی شکمش گرد می کنه و می گه: که بچه نتونیم داشته باشیم. اسمش منیزه ست. می گه: من اهل کراچی هستم. سیل اومد. همه چیزم رو از دست دادم. می گه: این جا خیلی بهتره، شماها هستین، ایرانی ها خیلی خوبن. لباسش اش رنگارنگه. غش غش می خنده و می گه: امروز آب گرم کردم، خودم رو شستم. یکهو می گه: دو تا دخترم گنگ هستن. بیاین ببینینشون. می پرسم: کجان؟ می گه: همین پشت چادرها. دستم رو می کشه و می گه: بیاین. هرکس سرش به کاری گرمه. مریم داره تست قند خون می گیره. نیما با مردا صحبت می کنه. من و بهار همراه منیزه به پشت چادرش می ریم.

اون پشت، پشت چادر، روی سنگ و کلوخ ها، دو بچه ی کوچیک دمرو روی زمین خوابیدن. خم می شم و پهلوشون می شینم. منیزه سرش رو به افسوس تکون می ده و تکرار می کنه: اینا گنگن. تقریبا عصبی شده ام، هیچ وقت گنگ کلمه ی مورد علاقه ام نبوده، می گم: اینا خیلی کوچیکن، گنگن یعنی فقط حرف نمی تونن بزنن یا ناشنوا هم هستن؟ می گه: کوچیک نیستن، این چهار سالشه، اینم سه سال. هیچ کدومشون جوراب پاشون نیس. سه ساله هه نمی تونه وایسه، به هشت نه ماهه ها می مونه. منیزه چهارساله هه رو می نشونه. جفت شون استخون هاشون نرم نرمه. کله هاشون به سختی رو گردنشون مونده. رو مچ پای سه ساله هه یه سوراخ می بینم. دورش رو عفونت گرفته. می پرسم: این چیه رو پاش؟

سه ساله هه ناگهان تو چشمام خیره می شه. نگاهش چنان پر از وحشت و سیاهیه که باور نمی کنم سه ساله هه، واقعا سه سالش باشه. که باور نمی کنم نگاه یه بچه ی کوچیک بتونه چنان باری داشته باشه. منیزه می گه: چند شب پیش، یه... یه... (یه کلمه ای به اردو می گه که نمی دونم معادلش چی می شه) اومد دم چادر این رو با دندون بیرون کشید. با انگشتش یه نقطه ای رو نشون می ده و می گه: تا اون جا رو زمین کشید. می پرسم: چی؟ چی بود؟ با دستاش برای خودش گوش می ذاره و بعد دستاشو می آره جلو انگار چهار دست و پا داره راه می ره. می پرسم: گرگ؟ کله اش رو تکون می ده و می گه: نه. نیما سر رسیده. داستان رو می شنوه. می پرسه: روباه؟ منیزه زیر لبی تکرار می کنه: روباه. شک داره. فکر می کنه شاید اسم اونی که می خواد بگه روباه باشه، شایدم نه. با این حال یه بار دیگه تلاش می کنه و اسم حیوون رو به اردو می گه. ماها همه سر تکون می دیم. نمی دونیم.

موقع رفتن، منیزه می گه: اسمش سومراس. اسم دخترک رو می گه. سومرا.

شاید راحت تر باشه پشت چادرها نری. برای این که بتونی ادامه بدی، برای حفظ استمرار کارهایی که می کنی، شاید بهتر باشه همیشه جلوی چادر باقی بمونی. جلوی چادر هم، به هرحال، همیشه کار برای انجام دادن هست. ولی وسوسه ی اوج گرفتن با بالهای مومی، آخ وسوسه ی دست یافتن به اون چه پشت روزمرگی هاس، وسوسه ی نزدیک شدن...

بعد از عید، تمام چادرهای پاکستانی های هفت جوب رو پایین کشیدند. همه شون سوار بر اتوبوس و مینی بوس پس فرستاده شدن پاکستان. همه رفتند، احمد و منیزه و سومرا. نگاه دخترک پشت چادر اما، برای همیشه تو گودی باقی موند. 

No comments:

Post a Comment