Friday, June 8, 2012

داستان ِ آنها و داستان ِ دیگران

گاهی وقتا از اینکه به تمام داستان ها مشکوک باشم خسته میشم. اما این یه حقیقته. آدم هایی که تنها با مخفی کاری و اعتماد نداشتن به آدمهای دیگه زنده موندن و زندگی کردن، حتمن داستان سراهای خوبی هستن. این آدم ها داستان نمیگن که ما رو تحت تأثیر قرار بدن! که دلمون به حالشون بسوزه یا بهشون رحم کنیم. این داستان ها گفته میشه چون یه راه نجاته. گاهی شاید تنها راه نجات. اگر مادرِ ستاره کوچولو داستان شوهر معتادش رو نگه، شاید نتونه راحت توی خیابون راه بره و توی محله اش زندگی کنه.  داستان شوهرِ معتاد، اونو از چشم بد، از تعرض و هزاران خطر می تونه حفظ کنه. و هیچوقت شاید نشه فهمید که این داستان ها حقیقی هستن یا خیالی. که حتا اگر خیالی باشه، حقیقیه تا زمانی که گوینده و شنونده داستان رو باور می کنن یا به داستان باور دارن.

اگر مریم میگه که دو مرد جوانِ همراهش، برادر و دایی اش هستن و کسی توی راه کیف سفرشون رو دزدیده و حالا هیچ مدرکی ندارن، یه داستان حقیقیه. چون مریم باورش داره و اگر من هم باور کنم، این تبدیل به یه حقیقت میشه. اگر مریم از من پول میخواد تا نوار بهداشتی بخره چون من تنها زنی هستم که او این روزها باهاش در ارتباطه و بعد به من میگه که با بقیه پولش داروی مسکن خریده و من بعدها می فهمم که اون متادون مصرف می کنه... اینجاست که گاهی مرز حقیقت ِ داستان گم میشه، برداشته میشه. شاید اگر تا انتها مریم داستان خودش رو میگفت. اگر دیگران در حقیقت داستان او شک نمی کردن، اگر اون شب حال مریم توی کمپ مهاجرین خراب نمیشد...
اما گاهی واقعیتِ تعریف نشده، هر چقدر هم ما باورش نکنیم، می تونه یه روزی خودش رو به ما نشون بده. شاید به این خاطره که ما نمی تونیم همیشه داستان خودمون رو باور داشته باشیم یا بالاخره یکی پیدا میشه که باور به داستان ما رو زیر سوال ببره و انگار اونوقت داستان تغییر می کنه. انوقت داستان مریم میشه یه دختر معتاد، که از ایران به همراه دو مرد جوان وارد افغانستان شده. نمیشه فهمید حتا که مریم افغان هست یا نه؟! نمیشه فهمید که اصلن کیفی داشته یا دزدیه شده؟ نمی دونیم که دو مرد جوان چه نسبتی با مریم دارن؟! آیا مریم هیچ مدرک شناسایی با خودش داره؟ پول داره یا نه؟
به این ترتیب، داستان ِ مریم تنها سوالاتی بی پاسخ هست که به خاطر تلخی و پیچیدگی، مریم مجبور میشه از کمپ بره یا در حقیقت عذرش خواسته میشه، چون هنوز به داستان خودش باور داره اما دیگران نه.

درک یکسان از دو داستان مختلف یا دو نگاه به یک داستان مشترک، امکان پذیر نیست. دیگرانی که داستان مریم را باور ندارن هم به داستان خودشان باور دارن، اینکه مریم دروغ می گه. با دلایل کلیشه ای و از پیش تعیین شده، تعداد افرادی که داستان مریم را باور نمی کنن بیشتر می شه. اما به اعتقاد من، داستان مریم باور نمی شه چون مریم یک زن تنهاست. چون متعلق به طبقه ای از جامعه است که همیشه استثمار شده، هیچوقت حرف نزده و محکوم کردنش راحت تره. چون مریم مهاجره، چون هیچ حقی هیچوقت نداشته. همیشه مظلوم واقع شده و به داستان های خودش باور داشته. اما خارج از تمام شواهد از پیش تعیین شده و کلیشه ای، چطور می تونیم بگیم به حقیقت داستان مریم باور نداریم؟!

1 comment:

  1. آی
    همه ی قصه های باورنکردنی
    متحد شوید

    ReplyDelete