Saturday, June 16, 2012

آصف


قاب اول: نازگل پریده هوا، همون جور که صدای اخبار تلویزیون رو بلند می کنه، می گه: به این خبره که داره پخش می شه گوش بدین، این ایده ی شاگرد من بوده. من و نازگل می خندیم چون فردا باید به آصف خبر بدیم که ایده اش رو دزدیدن. بقیه می خندن چون نازگل ساکت شون کرده که بهشون خبر تولید یه تانک جنگی غول پیکر رو بده. وقتی  دارم سئوالات امتحانی رو تکثیر می کنم، از پشت دخمه ای که تبدیل به کلاس اش کرده ایم، صدای آصف رو می شنوم که جمله ی طلایی اش رو تکرار می کنه: من بالاخره بزرگترین تانک بی سرنشین دنیا رو می سازم. نازگل اومده ورقه های تکثیر شده رو ببره. بی حوصله اس. نیگام می کنه و می گه: می شنوی چی می گه؟  

قاب دوم: هرکس دو تا آدمک داره. یکی اش "خود" ایرونی شه، و اون یکی "خود" افغانی اش. باید لباس تن اش کنه و خصوصیات اش رو بگه. آصف یه اسکلت رو بلوز خود ایرانی اش کشیده، موهاشو سیخ بالا زده، ابروهاشو نخ کرده و یه لبخند شرورانه رو لباش کشیده. نوشته: من در ایران یه ناشناخته هستم، خود ایروونیه من یه پسر بده که به هیچ کس احترام نمی ذاره، اگه پنج سال دیگه تو ایران بمونم خود ایروونیه من یه پسر بی نظم و بی ادب می شه. خود افغانی اش فرق کج باز کرده، آستین هاش بلنده، یه لبخند گنده زده، یه بادکنک از تو دهنش در اومده، داره می گه: ای افغانستان من رو ببخش که نتوانستم به تو توی این سال ها کمک کنم. فاطمه به آدمک آصف نگاه می کنه و می گه: خانم آصف می خواد آمریکا رو خورد کنه. آصف می گه: می خوام بزرگترین لشگر دنیا رو جور کنم، می خوام با بمب و گلوله بمیرم. فاطمه می پرسه: یعنی می خوای شهید بشی؟ آصف می گه: نه، یعنی می خوام قبل این که یه آمریکایی بیاد کله ام رو با چاقوی کندش از بدنم جدا کنه با بمب مرده باشم. رو به من می گه: چون با بمب و موشک و گلوله آدم یه دقیقه ای می میره.

قاب سوم: رو پله های ورودی حیاط وایسادم و داد می زنم: بریزین بیرون، هر چی درونتون سنگینی می کنه، بپاشین رو این دیوارهای خالی. دست همه شون گچ های رنگیه. همه شون ذوق زده هستن. من می رم تو. وقتی برمی گردم آصف رو می بینم. بالای نردبون ایستاده. داره چیزی رو می نویسه که بعدا می شه: افغانستان دوستت دارم، خیلی زیاد. من رو که می بینه، با شک می پرسه: من اینو نوشتم، عیبی که نداره؟ شونه هام رو می اندازم بالا، می گم: چه عیبی؟ به زن های محلی که از توی آشپزخانه بیرون اومده اند نگاه می کنه و دودل می گه: نمی دونم. زن های محلی عین خیالشون نیس. شاید برای این که خط آصف رو نمی تونن بخونن یا این که بیشتری هاشون سواد ندارن. می زنن رو شونه هام، رو به هم می خندن و می گن: چه قشنگ شده این دیوارا. از فرداش همه شون از بین دیوارهای رنگی عبور می کنن و می رن تو آشپزخونه. از فرداش، هربچه ای که می خواد آب بخوره از بین دیوارهای رنگی عبور می کنه تا به آبخوری برسه. از فرداش همه مون توی حیاط در نقاشی و نوشته های بچه ها غلت می خوریم. از فرداش آصف یه کمی، فقط یه کمی آروم تر به نظر می آد. یه روز وسط راه دفتر به کلاس اش یکهو می ایسته، تو چشمام خیره می شه و می گه: پدرم رو گرفتن و برش گردوندن افغانستان. می گه: حالا من و مادرم تنهای تنهاییم.

قاب چهارم: مثل جادوئه. اگه نبود، کسی اسمش رو روی نیمکت یا تنه ی درخت نمی کند. اگه نبود، کسی روی دیوارها شعار نمی نوشت. اگه نبود، کسی کتاب چاپ نمی کرد. پاشیدن بیرون جادوئه، ثبت کردن و جاودانگی جادوئه، زندگی جادوئه. وقتی به جنگ فکر می کنم- به هر جنگی در هرجای دنیا- به آدم هایی خسته با کوله باری خاک گرفته و کفش های پاره و نگاه های خشمگین یا سنگی، همیشه تصویر آصف جلوی چشمانم نقش می بنده. دو سالی می شه که ندیدمش، خردادماه دو سال پیش ناگهان غیبش زد. شاید با مادرش برگشت افغانستان، شایدم نه. بعضی روزها آصف یازده ساله ی دو سال پیش رو، در میلاد می بینم. در میلاد و در ده ها بچه ی دیگه ای که جنگ باعث شده دلشون بخوادغول پیکرترین تانک جنگی دنیا رو بسازن. 

No comments:

Post a Comment