Monday, June 11, 2012

خان آقا


سال 86 بود یا همون سال 85 که کلاس های نمایش خلاق رو توی انجمن داشتم و تمرینات نمایش " بابام تو کاغذ گم شد" رو شروع کرده بودیم. تمرینات خیلی فشرده شده بود. بچه ها هم خسته شده بودن و هم لذت می بردن. شیریالی و خان آقا رو از همون روزهای اول کلاس، باید توی کوچه های دروازه غار در حال فوتبال بازی کردن پیدا می کردم. اگر توی کوچه نبودن، معلوم میشد که یه بازی حیثیتی دارن و رفتن ورزشگاه هرندی بازی کنن.

تمام دو سال برگزای کلاس، بحث و مجادله با این دوتا به نتیجه نرسید. تا سال 85 که تمرینات فشرده و جدی شد. درسهای بچه ها هم سنگین شده بود اما هممون حس خوبی از کنار هم بودن داشتیم. دوست داشتیم بیشتر و بیشتر تمرینات ادامه داشته باشه. حتا بچه ها هم دیگه به خاطر تکرار زیاد و تذکرات ما گله نمی کردن. از وقتی نوال گفته بود که می تونیم بریم سالن ارسباران اجرا کنیم انگار یه انرژی جدید به همه داده شد. تمرینات خستگی ناپذیر. هیچ کدوم نمی خواستیم که روزها تموم بشن و ما تمرین رو تعطیل کنیم. با اینکه حتا کار بچه ها اون روزا بیشتر شده بود.
بچه ها هم باید سر کلاس می نشستن، هم تمرین می اومدن و هم بعدش می رفتن بازار واسه کار.  اون زمان شیریالی تو بازار کارتن جمع می کرد و خان آقا  تو یه کارگاه قالی بافی کار می کرد. خان آقا 15 سالش بود. اون هم مثل خیلی بچه های دیگه سالها پیش از افغانستان اومد بود. زمینی و قاچاقی. از وقتی خیلی کوچیکتر بود، کار می کرد.  روزهایی که شیطنت نمی کرد. روزهایی که صورتش از هیجانِ بازی فوتبال گر نگرفته بود، نگاهش یهو گم می شد، عمیق می شد. مثل یه مرد میانسال. دور چشمش چین و چروک می افتاد و دستای بزرگش رو روی موهاش می کشید. اگه می دید دارم نگاش می کنم، چشمشو می دزدید.  

از سفر افغانستان که برگشتم، نوال با بچه ها نمایش رو برای اجرا آماده کرده بودن. خان آقا طبق معمول نصفه سر تمرینات رفته بود و نقشش عوض شده بود. یه مدتی بعد از نمایش بود که خبر دادن خان آقا ازدواج کرده. فرخنده بود که بهم خبر داد. هم سن و هم کلاسی بودن. وقتی بهم گفت، انگار میخواست که بلند بلند برای یکی تعریف کنه که خودش هم باور کنه. گفت دوستاش براش سنگ تموم گذاشتن. دختره از فامیلاشونه که از شیراز اومده. از خان آقا کوچیکتره. و من فکر کردم که چقدر حالا اسم خان آقا به این بچه می یاد. خان آقای کوچیک ما.

تمرینات برای اجراهای بعدی ادامه داشت. اما خان آقا دیگه سر کلاس هم نمی اومد. بچه ها گاه گداری می دیدنش. بچه ها خبر می اوردن که خیلی کار می کنه. باید خرج خونه رو بده. من به کارگاه قالیبافی فکر می کردم و شاید گاهی هم توی بازار، تو خیابون، چرخ کشی... به پدر قماربازش فکر می کردم. به زنش که توی خونه منتظرش نشسته. به خونشون که هیچوقت نرفته بودم.

سال 86 بود یا 87... اجراهای ارسباران تموم شده بود. شفیق بود که به من زنگ زد. بعد از اجرای ارسباران، شفیق به جای خان آقا سر تمرینات می اومد. شفیق بود که به من گفت: خان آقا خودش رو دار زده!

دار زده!... این کلمه رو نمی تونستم هضم کنم. تا به اون وقت اینقدر از نزدیک نشنیده بودمش... توی کارگاه قالیبافی...از پنجره...

مغزم پراز سوالهای بی جواب بود، یا نه، پر از سوالهایی که جوابش رو می دونستم. سوال هایی که تک تک ماها جوابش رو می دونستیمو حتا بچه ها هم مثل ما.
 و من فکر می کردم که این بچه ها برای ظرفی که توش قرار دارن خیلی بزرگن... خیلی بزرگ...

1 comment:

  1. خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
    پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
    عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
    حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز

    ReplyDelete