Wednesday, June 18, 2014

فاطمه


Photo : Sarah Elliott


زن دستپاچه ست، هر از گاهی که حواسش سر جاش میاد، دستش میره سمت روسریش و می کشه روی صورتش. جای خراش های روی صورتش با روسری هم پنهان نمیشه. هر یه کلمه ای که میگه، اشک تو چشماش پر میشه. جلوی بچه ها خیلی خودشو نگه میداره. اشک حلقه می زنه و پایین نمیریزه. بغض گلوشو می فشاره و صداش در نمیاد. بچه ها، یه چشمشون به مادر و یه چشمشون به وسایل بازیه. بزرگترینشون، ریزه میزه ی 6-7 ساله ایه که زیر چشمی مادرو میپاد  تا اینکه اشک مادر سرازیر میشه. همه چی انگار یه لحظه می ایسته. زمان از حرکت باز می مونه. پسرک، تو چشمای مادرش نگاه می کنه.

پسرها، به جونش بسته ان. به این راحتی مگه میشه بذارشونو و بره. مادرگفته بود: " بچه ها رو بذار. تو هنوز جوونی. برو دنبال زندگیت. خرج و برج این بچه ها، زندگی تو رو خراب می کنه." ولی نتونسته بود. پدرش گفته بود: " بچه ها رو بده به همون خانواده شوهرت؛ به عموهاشون." نتونسته بود.

 بچه ها به جونش بسته ان. چشماش پر اشک میشد. عموهای بچه ها هر روز در ِ خونه بودن. از صبح زیر پاش می نشستن. گاهی زن هاشون رو می فرستادن که راضیش کنن و بچه ها رو بگیرن. گاهی خودشون می اومدن و میون پیشنهاد گرفتن بچه ها، حرف ِ " زن ِ داداش" باید توی خانواده بمونه رو پیش می کشیدن. اینکه کی بهتر از عمو و برادرشوهر می تونه از اونها نگهداری کنه؛ هم خرج زندگیه و هم مهر و محبت. هم بچه ها توی خانواده خودشون بزرگ میشن و هم سایه ی بزرگتر بالای سرشونه. اینجاها بود که دیگه سرش گیج می رفت، چشماش سیاهی می رفت و می خواست سرشو بکوبونه به دیوار.

بچه ها داشتن با مداد رنگی نقاشی می کشیدن. کوچیکترینشون، سه ساله به نظر می رسید. گرسنه بود، از بازی با وسایل خسته شده بود و مانتوی مادر رو می کشید. فاطمه گوشه ی روسریش رو کشید روی صورتش. جای خراش ها رو، اون روسری لعنتی نمی تونست بپوشونه. گفت: "شوهر خواهرم ایرانیه. خیلی هوامونو داره ولی دیگه خسته شده. بیشتر از اون خواهرم شاکیه. گفته دیگه نمی تونیم خونش بمونیم." و سرشو میندازه پایین.

انگار توی یه لحظه اتفاق افتاد. همه چی توی یه لحظه از این رو به اون رو شد. حتا براش خبر هم نیاوردن، خودش رفت سراغشون. بعد از چند روز بی خبری، رفت سراغ همون ایستگاه تاکسی که ماشین های به سمت " تخار" داشت. اونجا بود که فهمید اون ماشین هرگز به مقصد نرسیده. شوهرش کشته شده؛ کجا؟ چطور؟ به دست کی؟ هیچکس نمی دونست. از اون ماشین هیچی باقی نمونده بود. شایعات می گفتن که طالبان ماشین رو زده. یه عده می گفتن بمب کنار جاده ای  بوده. فاطمه، ولی هیچی نمی شنید. صدای بچه ها توی گوشش بود، صورت شوهرش جلوی چشمش چرخ می زد.

برادرهای شوهر، یه روز درمیون دم در خونه بودن. مادر و پدر خودش هم از این طرف. حالا سه هفته ای می شد که ول کرده و با سه تا پسرها اومده ایران. حالا بعد از سه هفته، خواهرش غر می زنه. شوهر خواهرش اعصاب بچه ها رو نداره. خواهرش عصبیه و باهاش دعوا می کنه. جای چنگ های روی صورتش و کبودی کنار گوشش، نتیجه ی جر و بحث های روزانه با خواهرشه و من فکر می کنم که دعوای خواهر ناتنی ها هم می تونه مثل تنی ها الکی و توخالی باشه؟!

فاطمه مستاصله، دستاش موقع حرف زدن می لرزه. چندین دفعه با پسرک ها اومده. هر بار بچه ها گرسنه ان، خودش ضعف داره و گریه می کنه. من کنارش می شینم. بچه ها رو می فرستیم توی اتاق بازی و اون حرف می زنه. من گوش می دم و گاهی حرفای بی سرو ته می زنم.
سرمو تکون می دم و می گم: " می فهمم سخته، می فهمم چی میگی". الکی! از کجا می فهمم؟ چطوری می تونم حس کنم کسی که سر بار یه نفر دیگه اس چه حالی داره؟ چطوری می تونم بفهمم وقتی که میگه خواهرش روزها می زندش یعنی چی؟ بخوام دل خودمو خوش کنم، با خودم می گم، فهمیدن من یعنی اینکه بشینم و دل به دلش بدم. سرمو تکون بدم و اگه خواست از شوهرش بگه و گریه کنه، بچه ها رو بفرستم یه طرف دیگه. فهمیدن من یعنی سر بچه ها رو گرم کنم و حواسشونو بدم به اسباب بازی و نقاشی.

فاطمه مستاصله، اینو دیگه می تونم بفهمم؛ کف دستاش عرق می کنه، چشماش پرازاشک میشه و هی صورتش رو زیر روسری قایم می کنه. دنبال یه سرپناهه، یه جایی که سرشو راحت بذاره و نگران هیچی نباشه. عکس شوهرش رو در آغوش بگیره و آروم آروم اشک بریزه، با خیال راحت وقتی که بچه ها خوابن. فاطمه مستاصله، نگاهش اما به بچه هاست. جلوی اونا از پدر نمیگه، از اتفاقی که افتاده یا ممکنه افتاده باشه. جلوی بچه ها اشکش رو نگه میداره، حتا یه لبخند کوچولو می زنه. فاطمه، مقاومت می کنه، سرپا می ایسته، اینو دیگه می تونم بفهمم. وقتی میگه: " خانم، یه سرایداری هم شده پیدا کنم، سبزی تو خونه پاک کنم، خودش خوبه."

اینو دیگه می تونم بفهمم که دراوج استیطال، ذات آدمی انگار از مبارزه دست نمیکشه. امید مثل یه نور ِ کوچولو، مثل صدای دور ِیه آواز، مثل خنده های ریز کودکان، خودشو به آدم می رسونه؛ یه جوری که نمیشه نادیده گرفتش.

حتا اگه چند روز پیش، فیدا با دخترکش از عراق به تهران میرسه؛ در حالیکه شوهرش کشته شده، یه کلمه فارسی بلد نیست ، چشمای درشتش از اشک تر میشه و تنها زبان مشترک من و دخترکش لبخندیه که رد و بدل می کنیم. حتا اگه این دور تا ابد ادامه داشته باشه.

Friday, January 31, 2014

پناهنده




Painting: Ben Quilty  
                                       



خانمِ مددکارِ بیمارستان از پشت گوشی تقریباً داد می زد: من به اندازه کافی بیمار ِ ایرانی دارم که به بدبختی هاشون رسیدگی کنم، به بیمار ِ افغانی وقت نمیرسه. گفتم فرقش چیه؟ گفت فرقش اینه که من وظیفه ام کمک به ایرانی هاست.

نمی تونستم بیشتر از این چونه بزنم. اون مددکار شاید تنها راه ِ ارتباطی برای تغییر وضعیت بود و نباید بیشتر از این عصبانی می شد. مجبور بودم کوتاه بیام. اما به هر حال کار رو از سر خودش باز کرد. از جهت اینکه تصمیم گیرنده نیست و افراد دیگه ای باید تصمیم بگیرن و منو پاس داد. توی مکالمه ی تلفنی، بدون ِ ارتباط ِ چشمی، نه من می فهمیدم درد اون مددکار چیه و نه اون حال ِ منو. هر دو مستاصل و من وصل شدم به بخش ِ مالی که اون هم کاره ای نبود.

از روزای شلوغ بود. مرد، با صورتی آفتاب سوخته، برای کمک به ترخیص زنش از بیمارستان اومده بود. کارت ِ بچه هاش گرو بیمارستان بود و 10 میلیون به خاطر عمل زنش بدهکار. از هر جایی که می شناخت برای پیش پرداخت عمل قرض گرفته بود و حالا که وقت ِ تسویه رسیده بود، هیچ کسی براش باقی نمونده بود. مذاکره با بیمارستان ختم شد به اینکه شما هر چقدر می تونین کمک کنین، شاید بقیه اش رو بیمارستان تخفیف بده. هیچی ته دل آدم رو قرص نمی کرد. نه حرف های مددکار که با اصل ِ قضیه مشکل داشت، نه حرف های بخش ِ مالی که از بستری و عمل کردنِ بدون ِ پرداخت ِ کامل پشیمون بود و نه اون بخشی از هزینه ها که ما پرداخت می کردیم. هیچی انگار این درد رو دوا نمی کرد و معلوم نبود اگه پرداختی انجام بشه، زن مرخص میشه یا نه!

یک هفته بعد، چشمای مرد شده بود دو کاسه ی خون. صورتش از سوز ِ سرمای این زمستون ِ بی بخار هم سوخته بود. شب برای همراه ِ مریض جا توی بخش نبود و مرد شب رو توی محوطه گذرونده بود. به من که رسید، برگه ترخیص رو نشونم داد اما زنش هنوز مرخص نشده بود. اون برگه هیچ چیزی نشون نمی داد جز 10 میلیون بدهکاری. با بخش مالی، با مددکاری، با مدیریت، به هیچ نتیجه ای نرسیده بود. گفتم اگه این یک میلیون رو دادیم و اونا مرخصش نکردن چی؟ گفت الان چند روزه که به خاطر بیمارستان سر ِ کار نرفتم و صاحبکارم داره یه کارگر جدید میاره. هیچ کسی هم نمونده که پولی ازش بگیرم. بیمارستان هم تخفیف نمیده. زنم هنوز بستریه و نمی دونم داروهاش رو بهش میدن یا نه.

هیچ راهی پیدا نمی کردیم. یهو گفت تو بیمارستان که بودم بهم گفتن میشه اینجا یه کلیه رو فروخت. گوشم یهو زنگ زد. یه چیزی مثه پتک انگار خورد توی مغزم. تو چشماش نگاه کردم. هیچ نشانی از فهم ِ معنی اون چیزی که می گفت نداشت. منم نداشتم. پیشنهادش جدی بود. یه کلیه رو بفرشه، 7-8 میلیون. می تونست زنش رو مرخص کنه و تا اطلاع ثانوی برگرده سر ِ زندگیش. گفت پول ِ داروهاش هم بخوره تو سرش، فعلاً فقط مرخص بشه کافیه. باور ِ اون چیزی که شنیده بودم به مغزم فرمان داده نمی شد. سوت ِ ممتد توی مغزم پیچیده بود.

سه ساعت ِ تمام، چونه زدن با جراح، با مدیر بیمارستان، با مددکار، با بخش ِ مالی. سه ساعت ِ تمام عذاب وجدان دادن به آدم ها، دعوا، التماس، تلفن بازی و زن از بیمارستان مرخص شد.

یه وقتایی یه چیزایی اینقدر واقعی می خوره توی صورت آدم که باور تلخی اش رو مشکل می کنه. این داستان اولین و بدترین در نوع خودش نیست و آخرین هم نخواهد بود. حتا پایان ِ تقریباً خوشش می تونه امیدواری بده. اون چیزی که اما برای من باقی می مونه تنها پایان ِ داستان نیست بلکه چطور به پایان رسیدنشه. اینکه برای اون مددکار، برای اون کارمند ِ بخش ِ مالی، برای من، برای اون مرد و زنش و برای اون بچه ها، داستان چطور به پایان رسید.


زنگ ِ گوش ِ من اون روز و سوتی که توی مغزم پیچید چیزی نیست که پایان ِ حتا خوش ِ این داستان بتونه نابودش کنه. ولی گاهی انگار فقط باید به پایان دل خوش کرد. زنگ ِ گوش وسوت ِ توی سر رو نادیده گرفت و باورکرد که مبارزه، هر چقدر هم کوچیک همیشه ارزشش رو داره.