Friday, January 31, 2014

پناهنده




Painting: Ben Quilty  
                                       



خانمِ مددکارِ بیمارستان از پشت گوشی تقریباً داد می زد: من به اندازه کافی بیمار ِ ایرانی دارم که به بدبختی هاشون رسیدگی کنم، به بیمار ِ افغانی وقت نمیرسه. گفتم فرقش چیه؟ گفت فرقش اینه که من وظیفه ام کمک به ایرانی هاست.

نمی تونستم بیشتر از این چونه بزنم. اون مددکار شاید تنها راه ِ ارتباطی برای تغییر وضعیت بود و نباید بیشتر از این عصبانی می شد. مجبور بودم کوتاه بیام. اما به هر حال کار رو از سر خودش باز کرد. از جهت اینکه تصمیم گیرنده نیست و افراد دیگه ای باید تصمیم بگیرن و منو پاس داد. توی مکالمه ی تلفنی، بدون ِ ارتباط ِ چشمی، نه من می فهمیدم درد اون مددکار چیه و نه اون حال ِ منو. هر دو مستاصل و من وصل شدم به بخش ِ مالی که اون هم کاره ای نبود.

از روزای شلوغ بود. مرد، با صورتی آفتاب سوخته، برای کمک به ترخیص زنش از بیمارستان اومده بود. کارت ِ بچه هاش گرو بیمارستان بود و 10 میلیون به خاطر عمل زنش بدهکار. از هر جایی که می شناخت برای پیش پرداخت عمل قرض گرفته بود و حالا که وقت ِ تسویه رسیده بود، هیچ کسی براش باقی نمونده بود. مذاکره با بیمارستان ختم شد به اینکه شما هر چقدر می تونین کمک کنین، شاید بقیه اش رو بیمارستان تخفیف بده. هیچی ته دل آدم رو قرص نمی کرد. نه حرف های مددکار که با اصل ِ قضیه مشکل داشت، نه حرف های بخش ِ مالی که از بستری و عمل کردنِ بدون ِ پرداخت ِ کامل پشیمون بود و نه اون بخشی از هزینه ها که ما پرداخت می کردیم. هیچی انگار این درد رو دوا نمی کرد و معلوم نبود اگه پرداختی انجام بشه، زن مرخص میشه یا نه!

یک هفته بعد، چشمای مرد شده بود دو کاسه ی خون. صورتش از سوز ِ سرمای این زمستون ِ بی بخار هم سوخته بود. شب برای همراه ِ مریض جا توی بخش نبود و مرد شب رو توی محوطه گذرونده بود. به من که رسید، برگه ترخیص رو نشونم داد اما زنش هنوز مرخص نشده بود. اون برگه هیچ چیزی نشون نمی داد جز 10 میلیون بدهکاری. با بخش مالی، با مددکاری، با مدیریت، به هیچ نتیجه ای نرسیده بود. گفتم اگه این یک میلیون رو دادیم و اونا مرخصش نکردن چی؟ گفت الان چند روزه که به خاطر بیمارستان سر ِ کار نرفتم و صاحبکارم داره یه کارگر جدید میاره. هیچ کسی هم نمونده که پولی ازش بگیرم. بیمارستان هم تخفیف نمیده. زنم هنوز بستریه و نمی دونم داروهاش رو بهش میدن یا نه.

هیچ راهی پیدا نمی کردیم. یهو گفت تو بیمارستان که بودم بهم گفتن میشه اینجا یه کلیه رو فروخت. گوشم یهو زنگ زد. یه چیزی مثه پتک انگار خورد توی مغزم. تو چشماش نگاه کردم. هیچ نشانی از فهم ِ معنی اون چیزی که می گفت نداشت. منم نداشتم. پیشنهادش جدی بود. یه کلیه رو بفرشه، 7-8 میلیون. می تونست زنش رو مرخص کنه و تا اطلاع ثانوی برگرده سر ِ زندگیش. گفت پول ِ داروهاش هم بخوره تو سرش، فعلاً فقط مرخص بشه کافیه. باور ِ اون چیزی که شنیده بودم به مغزم فرمان داده نمی شد. سوت ِ ممتد توی مغزم پیچیده بود.

سه ساعت ِ تمام، چونه زدن با جراح، با مدیر بیمارستان، با مددکار، با بخش ِ مالی. سه ساعت ِ تمام عذاب وجدان دادن به آدم ها، دعوا، التماس، تلفن بازی و زن از بیمارستان مرخص شد.

یه وقتایی یه چیزایی اینقدر واقعی می خوره توی صورت آدم که باور تلخی اش رو مشکل می کنه. این داستان اولین و بدترین در نوع خودش نیست و آخرین هم نخواهد بود. حتا پایان ِ تقریباً خوشش می تونه امیدواری بده. اون چیزی که اما برای من باقی می مونه تنها پایان ِ داستان نیست بلکه چطور به پایان رسیدنشه. اینکه برای اون مددکار، برای اون کارمند ِ بخش ِ مالی، برای من، برای اون مرد و زنش و برای اون بچه ها، داستان چطور به پایان رسید.


زنگ ِ گوش ِ من اون روز و سوتی که توی مغزم پیچید چیزی نیست که پایان ِ حتا خوش ِ این داستان بتونه نابودش کنه. ولی گاهی انگار فقط باید به پایان دل خوش کرد. زنگ ِ گوش وسوت ِ توی سر رو نادیده گرفت و باورکرد که مبارزه، هر چقدر هم کوچیک همیشه ارزشش رو داره. 

No comments:

Post a Comment