کمپ مهاجرین " انصار" ، جایی کمی دورتر از مرکز شهر هرات در افغانستان، محلی برای اقامت موقت خانواده هایی ست که از ایران برگشته اند و سفرشون به مقصد دیگری غیر از شهر هرات ادامه داره.
مادرِ ستاره در حالیکه ستاره توی بغلش خواب بود و یه کیف سنگین روی دوشش بود وارد کمپ شد. تازه از ایران برگشته بود و اینطوری که تعریف می کرد، شوهرش معتاد بود و اون هم شوهرش رو گذاشته بود و برگشته بود افغانستان. زمانی که ایران بود کارت اقامت نداشت، نه خودش و نه شوهرش، به همین خاطر برای ستاره هم نتونسته بود کارتی بگیره. ستاره 9 ماهش بود اما خیلی ضعیفتر و کوچک تر از 9 ماهه به نظر می رسید. هر از گاهی گریه های سختی می کرد که به هیچ طریقی نمی شد ساکتش کرد.
چند باری که ستاره رو بغل کردم، حس کردم یهو عضلاتش سفت میشه و ستاره گریه می کنه از مادرش که پرسیدم گفت از وقتی به دنیا اومده این مشکل رو داره ولی نتونسته به دکتر متخصص توی ایران نشون بده تا بیماریشو تشخیص بدن. فقط تونسته بود به چند دکتر معمولی نشون بده که اونها هم تشخیص نداده بودن.
چند باری که ستاره رو بغل کردم، حس کردم یهو عضلاتش سفت میشه و ستاره گریه می کنه از مادرش که پرسیدم گفت از وقتی به دنیا اومده این مشکل رو داره ولی نتونسته به دکتر متخصص توی ایران نشون بده تا بیماریشو تشخیص بدن. فقط تونسته بود به چند دکتر معمولی نشون بده که اونها هم تشخیص نداده بودن.
مادرِ ستاره با تمام اضطرابی که توی صورتش بود و پشت چشماش موج می زد، آروم بود. سنش بیشتر از 23 یا 24 سال نبود. خنده های شیطنت آمیزی و سرزنده ای داشت. خیلی وقتها شوخی می کرد و حتا گاهی اینقدر با مریضی ستاره راحت برخورد می کرد که من نگران می شدم.
یکی از شبهایی که مادر ِ ستاره تازه تو کمپ مستقر شده بود، به من زنگ زد و گفت ستاره حالش بد شده. ساعت 11 شب بود و هیچکس توی کمپ نبود که ستاره رو به بیمارستان ببره. ساعت تقریبا 11 و نیم من همراه مادرِ ستاره که در کمال ناباوری همچنان لبخند آرومی روی لب داشت به بیمارستان رسیدیم. ستاره تمام عضلاتش گرفته بود. اینقدر گریه کرده بود که دیگه چشماش باز نمی شد. 5 دقیقه آروم می شد و دوباره انگار دردی ناگهانی تمام بدنش رو گرفته باشه، شروع می کرد به جیغ زدن. بیمارستان شهر هرات، تنها و مجهز ترین بیمارستان این شهر، پر از همراه مریض هایی بود که جا به جا روی زمین پتویی پهن کرده و خوابیده بودن. بیمارستان فضای سردی داشت. درها و دیوارها همه خاکستری بودن. ستاره رو به بخش کودکان بردیم. دکتر سریع بالای سرش اومد اما چون هیچکس نمی دونست که مریضی ستاره چیه، دکتر براش مسکن تجویزکرد تا بتونه بخوابه و البته یه سری داروی دیگه که مجبور شدیم ستاره رو شب در بیمارستان بستری کنیم.
ستاره بعد از یک هفته هنوز گاهی نا آرومی می کرد اما مادرِ ستاه همچنان همون لبخند آروم روی لبش بود و تمام ترس و نگرانی اش این بود که سرو کله شوهرش پیدا بشه و اونو با خودش به ایران ببره. چند وقتی توی کمپ انصار زندگی کرد. توی کلاس های آموزش فنی و حرفه ای یک سازمان غیر دولتی شرکت کرد. پر از شور زندگی و یادگرفتن بود. با وجود بیماری ستاره، همیشه سر کلاس ها حاضر بود و کارهاش رو خوب پیش می برد.
بعد از مدتی که سراغش رو گرفتم از کمپ رفته بود. آموزش ها رو نیمه کاره رها کرده بود و رفته بود. داستان هایی این طرف و اون طرف درباره اش می گفتن. یک زن تنها، بدون شوهربا یک بچه شیرخوار مریض...
یکی می گفت شاید رفته کابل، و من فکر کردم که رفته تا خودش رو توی شلوغی و بزرگی اون شهر گم کنه دور از تمام حرف ها و حدیث ها.
یکی می گفت که اون اصلن خراب بود! و من چهره آروم مادر ستاره جلوی چشمم بود و روزهایی رو به یاد آوردم که او ، در حالیکه ستاره یک روز آروم رو در آغوش مادر می گذروند، در کنار زنان دیگر بگو و بخند می کرد.
یکی دیگه می گفت که شوهرش اومده سراغش و اونو با خودش برگردونده ایران و من فکر می کردم که حالا سرِ ستاره کوچولو چه بلایی اومده؟!
هرات شهر آرومیه. صدای تیر و تفنگی نیست، انفجاری اتفاق نمی افته. اگر هم باشه، انفجار مینی خنثی نشده خارج از شهره. مردم روزها سر کار میرن، شبها به خونه بر می گردن. زن ها و مردها در بازار شلوغ و پر هیاهو خرید می کنن، با فروشنده ها چونه می زنن. بچه ها توی کوچه های خاکی تیله بازی می کنن. دخترها به مدرسه می رن. در این هیاهوی پر از زندگی، فکرمی کنم به مادرهایی مثل مادرِ ستاره، که حالا زیر سقف کدوم آسمون، ستاره های زندگیشون رو میشمرن بی ترس از قضاوت و تنهایی.

No comments:
Post a Comment