Thursday, July 5, 2012

سیاوش




روی یکی از نیمکت های کلاس نشسته بود، پاهاش به زمین نمی رسید و تو هوا تکون تکون می داد. یکی از دستاش روی میز بود، سرش رو گذاشته بود روی دستش. اون یکی دستش که آزاد بود هر از گاهی می رفت توی جیب پیراهنش که دو سایز واسش بزرگتر بود و تخمه در می آورد و می خورد. من تو کلاس با بچه ها تمرین تئاتر می کردم و اون همون شکلی که نشسته بود، گاهی هم سرش پایین بود و به ما نگاه نمی کرد، اما بود. اگه به بچه ها می گفتم چشماتونو ببندید و تصور کنید... می دیدم سیاوشم چشماشو بسته و همونجوری که دهنش از خوردن تخمه می جنبه داره تصور می کنه...

خیلی کوچکتر بود، شاید 3 یا 4 سالش بود که وقتی می دیدمش، صبح ها، بوی الکل می داد. درست نمی تونست راه بره و تلو تلو می خورد. خیلی شیطون بود، حتا بچه های بزرگتر رو عاصی کرده بود. سیاوش گاهی هم بوی تریاک می داد، دود تریاک. همون روزهایی که آروم می نشست سر کلاس و پاهاش از نیمکت آویزون بود و چشماشو می بست و تصور می کرد...

 سیاوش از بچه های ایرانی بود. از اونا که گاهی بود و گاهی نبود. روزایی که بود، بوهای عجیب و غریب می داد، شیطنت می کرد یا گاهی هم سر کلاس تئاتر تو رویاهای خودش فرو می رفت. گاهی فکر می کردم ای کاش  بعد از گفتن جمله ی : تصور کنید... بالای سر سیاوش یه ابردرست می شد، ای کاش من اون ابر رو می دیدم و می فهمیدم که تو مغز پسرک 5 ساله ی ما چی می گذره... چی تصور می کنه...
سیاوش بود و نبود. بزرگتر که شد، سر دسته شده بود. یه عده بچه دنبال خودش راه انداخته بود و توی محل شلوغ پلوغ می کرد. دیگه حرفه ای شده بود. دیگه فقط بوهای عجیب غریب نمی داد که کارهای عجیب و غریب هم می کرد. اما هیچی از شیرینی این پسرک کم نمی کرد. دستاش همیشه زخم بود. گاهی خیلی عمیق که با یه پارچه می بست و گاهی سطحی که باز بود و به گفته خودش: خودش خوب میشد.
روی صورتش جای چاقو بود. خط خط های کوچیکی هم این ور و اون صورتش پیدا میشد اما یه خط چاقوی اساسی داشت.

یه روز دم عید، با یه پیرهن گشاد قرمزو صورت سیاه کرده، با دایره و دمبک وارد مدرسه شد. سیاوش حاجی فیروز شده بود. ساز می زد، ناکوک. می خندید و آواز می خوند. لباس قرمزش به تنش زار می زد. اومده بود شغل جدیدش و نشون بده. سیاوش وسط خیابون، سر چهاراه ها، توی کوچه پس کوچه ها ساز می زد. شعر می خوند. جلوی ماشین ها رو می گرفت و می رقصید. تمرین روزانه اش شده بود تمبک زدن و قر دادن. با دوستاش دورهم جمع می شدن و تمرین می کردن. یکی میزد، یکی می رقصید. گاهی گروهی می رفتن توی خیابون و گاهی تکی. شبا، ماشینا بیشتر بودن... ترافیک سنگین تر بود. شب عید بود. سیاوش بین ماشینا می رقصید... ساز می زد و با خنده ارباب رو به خنده دعوت می کرد.

سیاوش تصور می کرد... لباس قرمز تنشه، ساز داره، می خونه و می رقصه... سیاوش هنوز بوهای عجیب و غریب میده. ابرهای بالای سر سیاوش سیاهه، کدره. نمیشه دید توش چی میگذره... دلم میخواد یه روزی چشمامو ببندم و داد بزنم، تصور کنید...

سیاوش چشماش بسته است، 5 سالشه و یواشکی دستشو می کنه تو جیب پیرهنش و تخمه می خوره. پاهاش از نیمکت آویزونه و به زمین نمی رسه و تلو تلو می خوره... تلو تلو می خوره... زخم دستش خیلی عمیق بود. زخم های سطحی روی صورتش خوب شده بود اما خط خط هاش هنوز مونده بود.

No comments:

Post a Comment