اسمش
ندا بود. يعنی خودش را به اين نام معرفی كرد. سبزه رو با صورت گرد، چشم های سياه
با ابروهای سياه، بينی پهن، كمی نوك زبانی وشیرین حرف می زد. روسری اش را تا روی
پيشانی پايين می كشيد و معمولا چادر به سر می كرد. دختری خشن و سركش بود و بسيار
تيز و فرز. اگر می خواست از دست كسی بگريزد امكان نداشت موفق نشود، به گَردَش هم
نمی شد رسيد. اگر عصبانی می شد فحش هايی بر زبان می آورد كه هر شنونده ای تا بناگوش
سرخ می شد. روزی كه با صورت زخمی ديديمش گفت كه از دست درازی يك پسر كه با هم دوست
بودند فرار كرده. پسر قرار بود كمكش كند اما از اعتماد او سوءاستفاده كرده بود.
ناراحت كننده بود كه آن پسر اين بلا را سر او آورده اما گفت كه پسر را چنان لت و
پار كرده كه زخم او در برابر آن هيچ است. حتما اين كار را كرده بود.
اگر حوصله حرف زدن داشت
كاملا سفره دلش باز بود و می گفت و در بهت فرو می بردت. روانش به شدت نياز داشت
تخليه شود اما حرف زدن كافی نبود، ابزار ديگری قوی تر از حرف زدن لازم بود تا
زنگارها را از آن روح آزرده و عذاب كشيده پاك كند. هنوز برای زدودن آن همه بدی كه
بر ذهن و روانش چنگ انداخته و آن را خراشيده بود، دير نشده بود، هنوز حدود 14-15
سال داشت. شايد در مرز نجات و سقوط بود. با اينكه او را به همراه 3 دوست ديگرش
الناز و فاطمه و پريسا كه وضعيت زندگی مشابهی داشتند ديدم و شناختم اما مجذوب او و
شخصيتش بودم. آنچه من از او می ديدم يك شخصيت محكم، قوی و بلندپرواز بود. گرچه برای
كسی كه در اعماق زندگی می كند شايد اوج بلندپروازی، رسيدن به سطح زمين باشد. اما
او اين ويژگی را داشت و می ديدم كه قيد و بند را نمی پذيرد و می خواهد رها باشد، می
ديدم كه مخاطره می كند، می ديدم كه مبارزه می كند. پيروز نمی شد چون راه درست را
پيدا نمی كرد و راه درست را پيدا نمی كرد چون شناختش همان اندازه بود، دنيايی كه
دیده بود آنقدر كوچك بود كه بيشتر از آن نمی توانست بپرد. با تمام بلندپروازی كه با بال های زخمی اش داشت
به سطح زمين هم نمی رسيد و در درون اعماق خود را به در و ديوار می زد و بيشتر زخمی
می شد. دلم می خواست تمام انرژی ام را صرف كمك به او كنم اما درمی يافتم كه انرژی
من و ما كافی نيست و احساس ناتوانی می كردم. می گفت نام اصل اش نگين است، خانواده
اش الهام صدايش مي كردند. نمی دانم چند نام ديگر داشت. اينكه بخواهم بدانم نام اصلی
او چيست خيلی بی راه بود. نام اصلی كدام نام است؟ آن كه در شناسنامه و برگه هويت
آدم نوشته شده است؟ او كه هيچيك را نداشت. نمی توانست داشته باشد چون مادرش ايرانی
و پدرش افغانی بود. پس هر نامی كه خودش می خواست انتخاب می كرد مثل راههايی كه انتخاب
می كرد. آشفته بود هم هويتش هم روحش.
خانواده اش بسيار فقير بودند. در آمد خانواده توسط پدر معلول و نابينايش از راه گدايی و برادر كوچكترش از طريق دست فروشی تأمين می شد. از نظر آنان شرافت خيلی مهم بود بنابر اين گدايی پسنديده تر بود از كارهای خلافی كه در محل رواج داشت. مادر هم در خانه بود و درآمدی نداشت. بقیه خواهر و برادرها هم کوچک بودند. برای خانواده حفظ آبرو خیلی اهميت داشت و آنان با خانواده هايی كه دست به هر كاری می زدند و دخترانشان خلافكار و بی آبرو بودند، فرق داشتند. پس دخترشان هم نبايد با دختران آن خانواده ها بگردد و نبايد كارهای آنها را بكند. بايد در شأن آبروی خانواده رفتار كند. از آنجايی كه ارتباطات آنان در همان محل خلافكار خلاصه می شد و به دليل هويت ايرانی- افغانی او يا بهتر بگويم بی هويتی او، از مدرسه و ارتباط همكلاسی ها هم خبری نبود، پس در شأن آبروی خانواده رفتار كردن به معنی خانه نشين شدن بود. خانه هم كه يعنی دو اتاقك تو در تو در يك حياط مشترك با همسايگان كه به قفس بيشتر می مانست. مگر آن روح را می شد در اين قفس نگه داشت!
روزی كه سفره دلش باز بود و دو دوست ديگرش الناز و پريسا هم در جمع ما بودند تعريف می كرد كه چگونه پدرش براي اينكه سركشی های او را مهار كند و او را در خانه نگه دارد به پايش زنجير می بست. زمانی كه تحملش تمام شده بود توانسته بود زنجير را از محل اتصالش جدا كند و با همان زنجير خود را به آهنگری محل رسانده بود تا قفل زنجير را بشكند و خود را رها كند. در راه دوستش را ديده بود و او هم در اين كار همراهی اش كرده بود. تصور كنيد در نوجوانی چنين اتفاقی برای شما بيفتد ...... چه خواهيد شد؟ ..... ! همينطور يكی يكی از تجربه هايشان در زمينه تنبيه شدنشان تعريف می كردند. او تعريف می كرد روزی كه پدر به جرم سركشی تنبيهش می كرد دستش را روی گلوی او گذشته و فشار داده. آنقدر فشار داد كه:
- - ديدی وقتی گلوی آدمو فشار می دن و نفسش بند مياد اون آخرش ديگه حس می
كنی چشمهات داره می زنه بيرون؟
الناز انگار كه يكی پيدا شده كه در يك تجربه با هم شريكند با ذوق گفت:
- -
آره، آره، برای منم پيش اومده.
-
- داشتم می مردم كه بابام گلومو ول كرد.
-
- ..........
- - ..........
و همينطور از تجربه های بهت آورشان تعريف می كردند. تجربه، تجربه،
تجربه. مگر آدم بر پايه تجربه ها زندگی را نمی سازد؟ حالا تصور كنيد اين تجربه هايی
كه اين بچه ها داشتند چه زندگی را برايشان رقم می زد!
ندا بالاخره از خانه فرار كرد ولی از محل نه. در دنيای ديگری غير از
آن محل نمی توانست زندگی كند. آن محل دريای آنان بود هر جا كه می رفتند بايد به
همانجا برمی گشتند تا از بی آبی نميرند. ظاهرش تغيير كرد. مرتب تر و زيباتر شد.
برای گذران زندگی او دو راه بود يك راه
شرافتمندانه يعنی دزدی و ديگری فروش شرافت. روزی كه جهت خريد برای زلزله بم که روز
قبل اتفاق افتاده بود، در بازار گشت می زديم به او برخوردم كه با دوستانش می گشتند
بعد از سلام و احوالپرسی بلند بالا، به پالتويی كه يك دست فروش در دست داشت اشاره
كرد و گفت ببين چقدر خوشگله كاش مال من بود. يك ساعت بعد كه باز به آنان برخوردم
ديدم پالتو تنش بود و شادمان آن را نشان داد و از كنارمان رد شد. نمی دانم برای به
دست آوردن پالتو از كدام راه استفاده كرده بود. اما برای ندا راه دوم تحمل ناپذير
بود پس با حسين كه در كار مواد بود ازدواج كرد. فكر نكنيد ازدواج رسمی و ثبتی و
قانونی چون خود او رسمی و ثبتی و قانونی نبود اصلا از نظر قانون او وجود نداشت.
ازدواج كرد و روزها در پی كسب درآمد بودند و شبها در كنجی در پارك می خوابيدند و ...

No comments:
Post a Comment