Thursday, February 7, 2013

خانه ی امن





آنجا- یکی از زمستون های سرد هرات بود و ماه رمضون. دخترها منو برای افطار دعوت کردن پرورشگاه. همه تو اتاق ماریا و سبزه گل جمع شده بودیم. زولبیا و بامیه، چای سبز، سیب زمینی و نخود آب پز روی یه سفره که رو زمین وسط 6 تا تخت دو طبقه پهن شده بود. این اتاق دختر بزرگ ها بود. دخترهایی مثه ماریا و سبزه گل که 16 ساله بودن، اینجا هم انگار اونا مثه خونه شون، مسئول دخترهای کوچیکتر بودن. کمک دست خاله هایی که اتاق ها رو تمیز می کردن یا غذا آماده می کردن. انگار دخترها از اونا بیشتر حرف شنوی داشتن.

اینجا- از درِ اصلی که وارد ساختمون شدم، از یه حیاط کوچیک رد شدم که توش یه استخر پلاستیکی بزرگ گذاشته بودن و دو سه تا از دخترها مشغول آب بازی بودن. یه ساختمون بزرگ ِ قدیمی چوبی، برِ خیابون اصلی و روبروی یه کلیسای قدیمی. داخل ساختمون دخترها مشغول بستنی خوردن بودن. یه عده تو حیاط و حین آب بازی. یه عده تو آشپزخونه و یه عده هم تو سالن ولو بودن. یه غروب تنبل ِ تابستون. خورشید هم کم کم داشت کم جون میشد و یه نسیم خنکی تو هوا تلو تلو می خورد.

آنجا- اون شب با دخترها خیلی خندیدیم، بعد ازغذا، طبق روال هر شبشون، صدای موسیقی بلند شد و دخترها دونه دونه اومدن وسط. هر کی یه شال رنگی، یه گیره موی قشنگ یا یه دامن چین دار داشت، بر ِ خودش کرد و سر جاش، روی طبقه دوم تخت، یا وسط اتاق شروع کرد به قر دادن. گاهی فکر می کنم میشه زمان در لحظه ی وقوع این تصویرمنجمد بشه. لحظه ای که دخترها از ته دل می خندن؛ چشماشون و لباشون. لحظه ای که تمام غم و نگرانیشون با یه رقص دسته جمعی فراموش میشه.

اینجا- از پنجره ی بزرگ ِ سالنی که ما توش بودیم، نسیم خنکی می اومد تو. خورشید که داشت غروب می کرد، آخرین زورش رو از همون پنجره های بزرگ انداخته بود وسط سالن و سایه ی پرده های گره خورده و پنجره افتاده بود کف چوبی سالن. یه هوایی بود که آدم دلش می خواست دم پنجره، رو به درخت هایی که هنوز سبز هستن وایسه و هی نفس های عمیق بکشه. سالن، جای تماشای تلویزیون بود که مبل ها رو کشیده بودن کنار و یه فضای باز درست شده بود و آماده برای رقص. یکی از دخترها راهو نشونم داد. همونی که 20 سالشه و میگه که خودش و پائولا از همه دخترهای این خونه بزرگترن. همونی که خیلی باهام حرف می زنه؛ که صد بار بهم گفته، 5 تا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره. همونی که وقتی حرف می زنه تو چشات نگاه می کنه اما انگار نگاه نمی کنه. انگار نیست. انگار وقتی به من میگه داره به خودش یادآوری می کنه که من 5 تا خواهر و برادر دارم. که سه تاشون با یکی از خاله هام و دو تای دیگه با یه خاله ی دیگه زندگی می کنن. وقتی برام میگه انگار داره پیش خودش تکرار می کنه که من یک سال و سه ماهه که اومدم اینجا با دخترهای دیگه زندگی میکنم. که هنوز مدرسه ام رو تموم نکردم اما امسال تموم می کنم. وقتی برایم توضیح میده که باید بره سر کار هر چه زودتر، انگار با خودش مرور می کنه که واسه چی زنده هست و داره زندگی می کنه. انگار به خودش میگه که من باید پول در بیارم. هر کاری که بتونم پول بیشتری باهاش در بیارم. باید زودتر برم سر کار. مثه یه ورد اینو تکرار می کنه.

آنجا- سبزه گل همیشه به آدم آویزون میشد. گاهی مجبور بودم از دستش در برم. وقتی نگام می کرد، وقتی دستمو می گرفت، می خواست شروع کنه به تعریف کردن. می خواست حرف بزنه. غر بزنه یا از یکی شکایت کنه یا خوابی که شب قبل دیده تعریف کنه. ماریا اما کاری با دست و بال آدم نداشت. همیشه می خندید و هر روز اگه جمله ی " من خیلی زشت هستم" رو نمی گفت انگار روزش شب نمی شد. روی صورتش جای سالک مونده بود و این سر ِ دلش خیلی سنگینی می کرد. ماریا همیشه آرزوهای بزرگ داشت و هربار با اینکه خودش موقع تعریف کردن می خندید، اما ته دلش انگار از گفتن یا فکر کردن به این رویاها قیلی ویلی می رفت.

دخترها دست آدم رو می گیرن، آدمو خاله صدا می زنن و از آرزوهاشون حرف می زنن. وقتی دستمو می گیرن، وقتی نگام می کنن، وقتی " خاله " صدام می زنن، زمانی که می خندن و از آرزوهاشون می گن، وقتی یواشکی از بابا و مامان الکی یا معتادشون حرف می زنن. وقتی می گن که این خونه رو هم دوست ندارن، دیگه فرقی نداره. دیگه زمان، مکان و زبان همه معنی خودشو از دست میده.

لرزش صدای پائولا و نیکولا، آرزوهاشون، تنهاییهاشون، حرف زدن هاشون فرقی با سبزه گل وماریا نداره. این خونه که توش زندگی می کنن اسمش پروشگاه یا یه چیز دیگه، یه خونه ی امنه. جایی که همه مثله یه خاله قابل اعتماد هستن، جایی که به همه بستنی به اندازه می رسه، جایی که تخت هرکس، دنیای خودشه، جایی که دخترها هوای همو دارن. خونه ی امن جاییه که شب بدون داشتن رویا یا یه آرزو به صبح نمی رسه. جایی که دخترها بلند بلند می خندن، بلند بلند فکر می کنن و اعتماد به نفس دارن. خونه ای امن جاییه که من می خوام زمان رو متوقف کنم تا خوب خنده ی دخترها رو تماشا کنم

No comments:

Post a Comment