Friday, February 15, 2013

!!!جمع آوری کودکان

 
     مرد جوان، چند سالی بود که کار می کرد و حالا داشت ادامه تحصیل می داد. برای پروژه تحقیقی دانشگاه نیاز به اطلاعاتی در مورد کودکان کار داشت و می خواست در این خصوص کمکش کنیم. موضوع تحقیقش را در ارتباط با شغلش یا شغل سابقش گرفته بود. پیشتر در شهرداری (یا شاید نیروی انتظامی) کار می کرد و کارش در ارتباط با کودکان خیابانی بود.
     با لبخندی بر لب به بچه ها که در حیاط بودند نگاه می کرد، انگار فعالیت ما برایش جالب بود.
     گفت: من هم با این بچه ها کار کرده ام.
     این خیلی خوب بود و باعث می شد که بتوانیم بهتر حرف همدیگر را بفهمیم. با این حال احساس می کردم این نگاه غریبه است و بین مان فاصله می دیدم.
     پرسیدم: در خانه های سبز و ریحانه کار می کردید؟
     جواب داد: نه. در کار جمع آوری کودکان خیابانی بودم.!!!
     متوجه شدم فاصله ای که حس می کردم همین جا بود. به او گفتم: کار ما نه تنها جمع آوری کودکان نیست بلکه با جمع آوری و حتی به کار بردن این واژه در مورد کودکان کاملاً مخالفیم. مگر زباله اند که جمعشان می کنید؟ یا اینکه مگر شما می توانید بزرگسالان شاغل را جمع آوری کنید که با این کودکان چنین می کنید؟ مگر می توان بچه هایی را که طی روز به مدرسه می روند به بهانه اینکه در خیابان اند، جمع آوری کرد و تحویل یک مرکز داد. کارکردن این بچه ها هم انتخاب خودشان نیست و به جای مدرسه که دوست دارند بروند، مجبورند در همان خیابان کار کنند. چطور به خودمان اجازه می دهیم که آنها را جمع کنیم و خانواده های آنان را که خودشان غرق در مشکلات هستند با مشکل دیگری یعنی دستگیری فرزندشان روبرو کنیم؟ آیا جمعشان می کنیم که چهره شهر را زشت نکنند؟ درست است، فقر چهره شهر را زشت می کند و پسندیده است که از بین برود. اما این فقر است که باید از بین برود نه فقیران. با پنهان کردن فقر در پستو، مسأله را حل نکرده ایم بلکه صورت مسأله را به بدترین وجه ممکن پاک کرده ایم...... خلاصه این که ساعتی داد آن سخن دادم/ حق گفتار را ادا کردم....
     مرد جوان همچنان با لبخندی به حرف هایم گوش می داد، البته شاید من فکر می کردم گوش می کند.
     برایش از تجربه بچه هایی که گیر این گروه جمع آوری افتاده بودند،  گفتم. از رفتار اهانت آمیز و خرد کننده ای که با آنان می شد.
     بچه ها تعریف کرده بودند که آنها را داخل یک مینی بوس پرت می کنند و گاهی آنقدر تعدادشان زیاد است که کف مینی بوس یا زیر صندلی می افتادند. بدتر از همه اینکه گاهی به آنان دست بند زده می شد. آنها را به یک مکان دوری منتقل می کردند و سپس منتظر می ماندند که کسی از خانواده شان به دنبالشان برود. بعد هم چیزی مثل تعهد و امضا از آنان می گرفتند و رهایشان می کردند. تنها چیزی که از این اقدام، به قول دولتی ها ساماندهی کودکان خیابانی، نصیب این کودکان می شد تحقیر و ترس بود و از دست دادن درآمد یک یا چند روز و آشفتگی خانواده هایشان و آنچه نصیب طراحان و مجریان ساماندهی می شد، عدد و آمار بود و گزارش هایی که حاکی از تلاش آنان در حل معضلات اجتماعی بوده و افتخاراتی که به آن دست یافته بودند. مسأله و نیاز و فقر اما، همچنان برجای بود.
     سپس او از تجربیاتش گفت. از خاطراتش در کارش گفت.
     تعریف کرد: «یک بار که در کار جمع آوری بودیم. بچه ها از دست ما فرار کردند. ما دنبالشان کردیم. چند نفری را گرفتیم. اما یکی از آنان به بالای پشت بام یک ساختمان فرار کرد. می خواست زرنگی کند اما ما دنبالش کردیم. گفتیم باید بگیریمش تا بچه ها فکر نکنند که می توانند از دست ما فرار کنن. او هم از ترس این که مبادا گیر بیفتد از بالای بام پرید...... بچه بیچاره بدجوری زخمی شد و کمی بعد مُرد.»
     باورم نمی شد اینچنین با آرامش ماجرای کشته شدن یک کودک را که از ترس آنان جانش را از دست داده بود، تعریف کند.
     ادامه داد: «فهمیدیم بچه هه افغانی بوده. خیالمان راحت شد که مشکلی برایمان پیش نمی آید. بعد از چند روز گفتند که بچه ایرانی بوده. خیلی ناراحت شدیم چون تو بد دردسری افتاده بودیم. ممکن بود کارمان به دادگاه بکشد و محکوم بشویم. برایمان بد می شد. اما بالاخره معلوم شد که افغانی بوده و ما هم خوشحال شدیم که مسأله حل شد و به خیر گذشت.»
     مسأله حل شده بود. به خیر گذشته بود. یک کودک کشته شده بود و همه چیز به خیر بود! خیر!
     این نگاه غریبه بود ... احساس فاصله می کردم... فاصله بیشتر و بیشتر می شد... فاصله نه تنها در کار و در طرز عمل بلکه در طرز فکر و حتی در احساس بود. باورم نمی شد این همه آرامش در بیان کشته شدن یک کودک. این مرد از عذاب وجدان نمرده، دیوانه هم نشده، افسرده و ناراحت هم نشده که هیچ، خوشحال هم شده که کودک افغانی بوده و او به دردسر نیفتاده. آنقدر ناباور بودم که خشمم امکان بروز نداشت... شاید دیگر نمی دیدمش ... شاید از او خشمگین نبودم ... شاید خشمم از تفکری بود که این مرد هم یکی از قربانیانش بود.
     ای کاش می شد دنیا را بر سر این طرز تفکر خراب کرد پیش از اینکه این طرز فکر دنیا را خراب تر کند.

No comments:

Post a Comment