گاهی دلم برای افغانستان خیلی می سوزه. مثل یه آدمیه که
سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم می کنه و هر کس هم که به کمکش میاد
تنها به خاطر نفع شخصی خودش هست. مثله آدمیه که تا میاد زخم هاش خوب بشه، یه
بیماری دیگه بهش حمله می کنه. تا کمی بهبود پیدا می کنه، آدم ها دور و برش رو خالی
می کنن، تنهاش می ذارن و اون در عمق تنهایی خودش به مرگ نزدیک و نزدیک تر میشه.
جای تعجب نداره، پسربچه ای که از 12 سالگی، تنها توی شهری
مثل تهران کار و زندگی کرده باشه، توی سن 17 سالگی دنیا رو مثل یک مرد بالغ می
بینه و می تونه تحلیل کنه. احمد ضیا 17 سالش بود که تصمیم گرفت برگرده افغانستان. زمانی
که به تنهایی از افغانستان به ایران اومد تا کار کنه و برای خانواده اش که توی
کابل پول بفرسته، بیشتر از 12 سال نداشت. اما احمد ضیا اینقدر مستقل بود که حتی
وقتی تصمیم به برگشتن گرفت، نمی خواست به کابل برگرده. اون می گفت کابل خیلی
شلوغه، خیلی بزرگه. من نمی تونم توی کابل کار پیدا کنم یا درس بخونم و زندگی کنم. من
باید به خانواده ام کمک مالی کنم، نه اینکه یه خرجی هم به اونا اضافه کنم.
احمد ضیا رفت هرات. شهری کوچکتر از کابل و نزدیک مرز ایران.
روزی که رفتم به دیدنش چند ماهی از زندگی اش توی هرات می گذشت. برام توضیح می داد
که چقدر زندگی توی هرات با تهران فرق داره. برام می گفت که توی هرات روابط زن و
مرد خیلی پیچیده است. برای احمد ضیا زندگی و اعتقادات سنتی مردم در هرات خیلی جای
سوال داشت و فکر نمی کرد که مردم هنوز پایبند به خیلی مسائل سنتی باشند. اما
خوشحال بودم که احمد ضیا اینقدر دقیق و موشکافانه مسائل رو بررسی می کنه و خودش
برای خیلی از سوالاتش، جواب هایی داشت که نیاز به پاسخ من نبود. احمد ضیا می گفت
که می فهمم مردم سالها توی جنگ زندگی کردن. زن ها سالها توی خونه ها حبس بودن.
احساس می کردم که احمد ضیا از هم
سن و سالان خودش در هرات تجربه ی بیشتری از زندگی داره یا بهتر بگم تجربه ای
متفاوت تر داره که باعث شده بتونه خودش رو با شرایطی که در اون قرار گرفته وفق بده
و بتونه آدم ها رو بهتر درک کنه. و این تفاوت ها رو کاملن در رفتار دوستان هراتی
اش با او می دیدم. مسائل اونها چیز دیگه ای بود و مسائل احمد ضیا چیز دیگری.
احمد
ضیا خیلی تلاش می کرد. تو یه مدرسه شبانه درس می خوند و روزها توی کلاس های فنی و
حرفه ای شرکت می کرد تا برقکاری یاد بگیره. حالا بعد از یک سال و نیم، احمد ضیا به
عنوان برقکار استخدام شده و هم زمان درسش رو هم ادامه میده. اون چند بار به کابل
سفر کرد تا خانواده اش رو ببینه. اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و نگاه انتقادی و
دقیق و موشکافانه سوغاتی بود که احمد ضیا با خود از ایران به افغانستان برد. و این
ها را نه پشت میز و نیمکت های مدارس بلکه در جدال هرروزه با زندگی در خیابان ها و
کارگاه های تهران یاد گرفت. از خود مردم کوچه و خیابان و آدم هایی که در مؤسسات
حمایت از کودکان، هرروز برگی تازه از زندگی رو همراه این کودکان ورق می زنن.
و حالا احمد ضیا می تونه مدرسه بره و تو کلاس های فنی و
حرفه ای شرکت کنه. موتور بخره. از شهری به شهر دیگه سفر کنه. شناسنامه داشته باشه.
برای کاری که انجام می ده حقوق بگیره و حق انتخاب داشته باشه که با حقوقش چه کار
کنه. آرزو و رویا داشته باشه و این آرزوها دست نیافتنی نباشه.
اینها شاید کافیه تا من خوشبین باشم به افغانستان، به اینکه
در تنهایی خودش نمیمیره. همین ها کافیه که من لبخند بزنم و از شجاعت تصمیم گیری
احمد ضیاها لذت ببرم. که فکر کنم بچه ها از خیابون به غیر از نفرت و کینه، عشق و اعتماد
به نفس و مستقل بودن رو هم یاد گرفتن.

خیلی عالی بود، ممنون از دقتت در بیان واقعیات ها
ReplyDelete