بیا که بریم به مزار، ملا ممد جان / سیل گل لاله
زار، با ما دلبرجان...
با شنیدن این آهنگ، صدای ماریا تو گوشم می پیچه.
خنده هاش هم. قهقهه هاش. جلوی آیینه کنار من ایستاده، به خودش نگاه می کنه. می
پرسه: "من می تونم این سالک ها رو عمل کنم؟ " منتظر جواب نیست، انگار
داره از خودش می پرسه. بعد دست می کشه رو صورتش، رو پیشونیش. یهو انگار خنده اش می
گیره، بعد می خنده. واقعن می خنده.
هنگامه عاشق مدرسه است. از بس عاشق مدرسه است که
کلاس اول رو چند بار خونده. تو همون کلاسِ اولِ زیبایی که خانم بنفشه برای بچه ها
درست کرده بود. جایی که پسرها و دخترها، با سن و سال های مختلف می نشستن اما همه
باور داشتن که اینجا مدرسه است، مثل تمام مدرسه های دیگه. جوری که هنگامه با مقنعه
سفید و مانتو سرمه ای هر روز با لبخند همیشگی روی لب، جلوی در ظاهر میشد. گاهی
صادق رو زیر بغلش زده بود، سودابه هم اون یکی دستش رو گرفته بود، اما بازم بود. هنگامه
تو 7 سالگی یاد گرفت گذشت کنه مثه یه مادر برای خواهر و برادراش اما از مدرسه نمی
گذره، دلش نمی خواد بگذره.
ماریا وقتی مدرسه میره اجازه نداره چیزی به
صورتش بماله. تو خونه هم. هنوز سنش اینقدری نشده که بتونه آرایش کنه. بعضی روزا
دیدم که ریمل می زنه یا مداد به چشاش می کشه ولی خودش هم انگار یادش میره، شروع می
کنه به خاروندن چشمش و همه ی سیاهی ها میریزه کنار چشمش. از اون دخترهای سر به
هواست، از اونا که فکر می کنن باید همیشه بهش تذکر بدن: " دختر، بلند نخند،
رو زمین نشین، پاتو جم کن، بپر بپر نکن، حواست به روسریت باشه". از اون
دخترها که جلو روش نمیگن خوشگل نیستی، شبیه دخترها نیستی. از همون دخترها که مثه
مادر برای خواهراشه.
من، همیشه نگرانم. با اینکه ته دلم میگه این دخترها
دست بردار نیستن. این دخترها کم نمیارن. صدای خنده هاشون رو یادم میارم و لبخند می
زنم، اما با همه اینا، وقتی ماریا رو پیچیده تو برقع یا چادر می بینم، هنگامه رو
با روی ترش و اخم، وقتی ماریا رو یه گوشه ای در حال اشک ریختن می بینم یا هنگامه
رو که دست آدمو می گیره و هیچی نمیگه، یهو تو دلم خالی میشه. پشتم تیر میکشه. نباید
نگرانیم رو باهاشون قسمت کنم. نباید فکر کنن اتفاق بدی افتاده یا قرار بیفته. گریه
واسه همه هست. اتفاق بد برای همه می افته. غم و عصبانیت واسه همه پیش میاد.
اینا
رو بیشتر به خودم میگم. به خودم می گم تا کم نیارم. تا بغضم یهو اشک نشه و شروع به
بد و بیراه گفتن نکنم. اینا رو میگم تا حفره ی خالی شده ی توی دلم رو پر کنم و بلند
بلند بخندم. خنده های مسخره ای که ماریا و
هنگامه رو به خنده بندازه و من بخندم و اونا بخندن و همه چی انگار تموم بشه. نمیشه
راجع به اش حرف زد. فلسفه بافت و داستان سرایی کرد اما میشه تبدیل به خنده اش کرد.
می خواد تلخ باشه، سیاه یا هر رنگی. خنده است. توی دل آدم رو محکم می کنه.
حالا که هنگامه 9 ساله شده و برای بچه ها که
دورش نشستن از روی کتاب شعر می خونه، من باور می کنم. حالا که صداش محکمه، آرزو می
کنه که تو خونه ی هر بچه ای یه کتابخونه باشه، من باور می کنم. حالا که ماریا تو
رشته اقتصاد دانشگاه هرات قبول شده، باور می کنم که این داستان ِ شیرین تازه شروع شده.
که این داستان واقعیه. که خنده ها دل آدمو محکم می کنه، حفره ها رو می پوشونه و
هولت میده جلو. خنده ها نگرانی رو مثه یه حباب می فرسته هوا، میخواد یکی یا هزار
تا، حباب ها تو آسمون می چرخن و ما می خندیم بهشون.

No comments:
Post a Comment