Saturday, May 4, 2013

پسرک در قاب




وقتی عکس رو دیدم، یهو پشتم لرزید. انگار روی اون نوار قرمز نوشته بود : " فروخته شد "

کلاس های پنجشنبه ها، پر از داستان بود. اول قصه هایی که ما برای بچه ها که نه با خود ِ بچه ها تعریف می کردیم. بعد داستان های تک تک ِ بچه ها بود و بعد هم نقاشی و نمایش. همون روزها بود که داستان ِ سلیمان رو شنیدیم. همون روزها زندگی حسین و کوثر رو دنبال کردیم. همون روزها هنگامه خواب هاشو تعریف می کرد. هر پنجشنبه بود که ما با بچه ها زیر ِ درخت ِ انجیر ساعت ها می نشستیم یا توی پارک با وسائل ِ ورزشی بازی می کردیم. همون روزها بود که ما با هم رویا پردازی کردیم، به هم گوش دادیم، صدای همو شنیدیم. ما بچه شده بودیم، بچه ها بزرگ شده بودن. ما گوش می دادیم و بچه ها تعریف می کردن. ما دنبالشون می کردیم و اونا پشت شمشادها قایم می شدن. همون روزها بود که ما وارد ِ زندگی هم شدیم، با هم زندگی کردیم. همون پنجشنبه ها بود که زندگی همه ماها رو تغییر داد که ما شدیم حالا یه خانواده گسترده.

صورت ِ پسرک توی عکس، می تونست هر کسی باشه. می تونست میلاد، امیرحسین، تمیم... می تونست هر کدومشون باشه. عکس رو که دیدم تصور کردم، کجا داره زندگی می کنه، پدر و مادرش چه کاره هستن؟ خودش تو کدوم کوچه  پس کوچه ها داره می چرخه؟ و مطمئنم هیچ کدوم، نه خودش، نه پدر و مادرش روحشون هم از این عکس خبر نداره. تصور کردم که چه داستان هایی برای گفتن داره این پسرک. چه شب بیداری ها و روز کار کردن هایی شاید داشته باشه. عکس، موفقیت ِ بنیاد کودک رو نشون می داد در جهت اسپانسر کردن این پسرک. یه کسی شده بود " بابا لنگ دراز " این بچه ، شده بود " حامی " یک کودک " بی بضاعت "!

این کلمه ها تک تک مثله پتک خوردن تو مغزم، تو قلبم و سوراخ شدم انگار از تو. انگار تمام ِ سال ها، نگاه تک تک بچه ها اومد جلوی چشمم. همشون دور ِ سرم می چرخیدن و می پرسیدن. کاری ندارم که بنیاد کودک چیه، که چطوری می خواد فقر رو ریشه کن کنه، فقط می خوام داد بزنم این کلمات ِ چندش آور و این ادبیات ِ تحقیر آمیز از همون لحظه که حتا هنوز به زبون نیومده، از دهان خارج نشده، همون لحظه که فقط توی نگاه ِ یه آدم شکل گرفته و اون آدم تو مغزش دنبال کلمه ی " جذابتری" می گرده، از همون لحظه مسیر زندگی اون بچه رو عوض کرده. از همون زمانی که حتا اون بچه خبر نداره که اسمش در لیست انتظار ِ کمک به کودکان " نیازمند " هست. از همون لحظه که ما فکر می کنیم که می دونیم اون به چی احتیاج داره. عکس رو دوباره نگاه می کنم. نوشته ها رو می خونم. " کفیلان کودک هر زمان که بخواهند می توانند او را ملاقات کنند". نمی تونم جلوی تصایر توی مغزم رو بگیرم. نمی تونم صدای قلب ِ پسرک رو نشنوم. " ملاقات " مثله بازدید از یک جاذبه ی توریستی!

یکی از روزای خوب ِ تمرینمون بود. از همون روزایی که میز و نیمکت ها رو کشیده بودیم کنار و تو کلاس ِ یه وجبی هر کسی یه گوشه ای متن خودش رو حفظ می کرد. یه روزی که خان آقا هنوز بود و مثه همیشه با شیریالی با صورت های ملتهب، از زمین فوتبال بر می گشتن. اون روز تمرین ِ خوبی بود چون رفیق تمام ِ خلاقیتی که داشت برای خندوندن ِ ما استفاده کرد. که خدیجه موقع گفتن دیالوگ هاش، اشک به چشم ما آورد. یکی از همون روزایی که ما، ما شدیم. مثله یه خانواده ی گسترده. شدیم نگران ِ هم. شدیم خود ِ زندگی.

تو کار کردن با بچه ها کنار ِ چیزهای زیادی که یاد گرفتم، مهم ترین چیز دقت به جزئیات بود. جزئیات نقاشی، جزئیات ِ شعر، داستان، حرفهایی که می زنم. جزئیات ِ زندگی. بچه ها حساس ترین موجودات به جزئیات هستن. هر چیزی که ممکنه از نظر ِ ما ساده و سطحی بیاد و ما زود از کنارش بگذریم، برای بچه ها هزاران معنی و مفهوم ِ پنهان در تک تک ِ جزئیاتش پیدا میشه. اینطوریه که من از کنار این عکس نمی تونم ساده بگذرم. بچه ها به من یاد دادن که حساس باشم، که عمق هر چیزی رو بیشتر از اونچه که نشون میده ببینم.
برای من این عکس، فقط یک کودک، کنار ِ دیوار که به دوربین خیره شده و با نگاهش درخواست کمک می کنه نیست. این عکس یعنی کسی هست که داره از او عکس می گیره و در یک رابطه ی نا برابر، این کودک نه در حال ِ زندگی بلکه در حال ِ نمایش ِ چیزی هست که داره در همون لحظه یاد می گیره؛ نمایش ِ فقر. و این عکس در عمق ِ هدف ِ سطحی اش برای جذب ِ کمک، در واقع کرامت ِ انسانی را از پسرک گرفته و به جاش نه گدایی سر ِ چها راه ها و گل فروشی تو خیابونا بلکه " نمایش ِ بدبختی " رو یاد میده.  داره به پسرک یاد میده که ما با هم فرق داریم و من از تو برترم. بچه ها موجودات ِ عمیقی در کشف ِ جزئیات هستن. اونها هر آنچه که ما بهشون نشون میدیم و نمی گیم رو یاد می گیرن.


No comments:

Post a Comment