Monday, November 23, 2015

رفیق






برام  پیغام فرستاده: خانم ایرانین؟
گفتم: آره. تو چطوری؟

داشتم براش می نوشتم که خیلی وقته همو ندیدیم و بیا به بچه ها یه زنگی بزن و بریم پارک هنرمندان همو ببینیم که پیغام بعدیش اومد: به من چه! من که نیستم! آلمانم!

چیزی که داشتم می نوشتم و پاک می کنم، خیره میشم به صفحه و تو همین فاصله چند ثانیه تا پیغام بعدی، یهو پشتم تیر میکشه و چشمام دو دو میزنه و لبخند کمرنگی هم به صورتم میاد. با خودم میگم بالاخره کار خودش رو کرد.

که پیغام بعدی میاد: البته هنوز نرسیدم خانم! ( و یه خنده ی گنده می فرسته. همونی که از فرط خنده اشک از چشاش در میاد)

یکی از روزای گرم تابستونه که وسط ظهر دور هم جمع شدیم مثل همیشه تو پارک هنرمندان. دیگه بچه نیستن نمیشه مثل قدیم بغلشون کرد. هر بار با یه خبر جدید میان؛ این دفعه حسیبا رفته کابل و شیریالی ماشین خریده. اذیتش می کنیم و میگیم چرا مهمونمون نمی کنه لااقل به یه چای. همون جاست که رفیق ایده ی سفر رو پیش می کشه. از پرس و جوهایی که کرده میگه. از فامیلاشون که رفتن و رسیدن و خوشحالن میگه. دلم میخواد جدی نگیریمش و مثل همیشه بزنم به پای شوخی های رفیق. دوست دارم فکر کنم که اینم از همون ایده هاس که میاد و میره. خودش هم حال منو فهمیده و میزنه به در مسخرگی؛ از قاچاق بر و دلار و جاده بگیر تا رفتن به یه دانشگاهی تو آلمان.

تازه ده سالش شده و به شدت پیگیره. اولین روزهای عمر کاری منه و کلاس رو با دو نفر تشکیل میدم؛ رفیق و پیام. شاید اگه سماجت همین دو تا نبود، اصلا داستان زندگی من چیز دیگه ای میشد. شاید اگه بامزگی ها و پیگیری های رفیق نبود هیچوقت انگیزه ای نبود که به اون کلاس دو شاگرده برگردم. ولی بچه ی سمجیه و باهوش.
درست مثل چند وقت بعدش که اومد خودشو انداخت وسط نمایش یا نه اینقدر حضور داشت که حضورش غیر قابل حذف شد برامون. از خودم می پرسیدم مگه میشه آدم تو یه نمایش هیچ نقشی نداشته باشه و هر بار این قدر به موقع و مرتب بیاد سر تمرین! هر بار تو هر اتودی که می زنیم یه ایده جدید داشته باشه! برام امکان نداشت بتونم نادیده اش بگیرم. همون موقع ها که شیریالی و خان آقا رو از وسط زمین فوتبال می کشیدیم سر تمرین، رفیق اولین نفر نشسته بود با یه نوشمک دستش.

تلویزیون روشنه و بحث داغ " بحران پناهجویی" به راه. استاد حقوق دانشگاهی در هلند داره میگه : " انسان هایی که برای زندگی بهتر به جایی دیگه میرن، مهاجر به حساب میان نه پناهنده. مثل افغانی ای که از ایران به اروپا میاد. این فرد دنبال چیه؟ چیزی جز زندگی بهتر؟ " دلم میخواست طرف این سوالش من بودم. اونوقت ازش می پرسیدم مگر همه ی ما به دنبال چیزی به جز این هستیم؟

حالا از رفیق هیچ خبری ندارم؛ چند روزی میشه. آخرین بار تو جنگلی بین ازمیر و استانبول بود همراه 40 – 50 نفر دیگه. تو یه غاری منتظر تا هوا مساعد بشه و بزنن به آب.
حالا چند روزیه ازش بی خبرم از وقتی که گفت قراره سوار قایق بادی بشن و رفت برای خودش جلیقه نجات خرید. فقط یه کسی مثل رفیق می تونه همه ی این مناسک رو به سخره بگیره و بهم بگه : "رفتم یه جلیقه خریدم که شاید 3 یا 4 دقیقه منو رو آب نگه داره. من که دست و پا زدنم بلد نیستم خانم چه برسه به شنا! "

فقط یه کسی مثل رفیق می تونه بهم بگه :" من اینجا تو چند سانتی متری نهنگ هام. خانم فردا آنلاین باش برات با نهنگا عکس می گیرم و می فرستم. لااقل تو لحظه آخر منو ببینی!"

فقط یه کسی مثل رفیق می تونه بگه: " خانم من بهشون میگم اومدم درس بخونم، اینجوری خوبه؟"

دلم می خواد بگم آره رفیق جان، عالیه. چه دلیلی بهتر از این که کسی بخواد بره درس بخونه؟ اونم تو. دلم میخواد تمام شکلک های خنده رو براش بفرستم که از فرط خنده اشک میریزن و بگم تو باهوش ترینی رفیق و بهترین انتخاب رو انجام دادی. چه دلیلی بالاتر از این که بخوای جایی زندگی کنی که کارت شناسایی داشته باشی و آدم به حساب بیایی؟ چه دلیلی بهتر از این که بدون ترس هر آنچه که دوست داری انجام بدی. 
اما فقط بهش میگم: خیلی مراقب خودت باش بچه و با من حتما در تماس باش.

فقط یه کسی مثل رفیق می تونه به من بگه: "خانم بچه دیگه تموم شد، دیگه مرد شدم. من که دارم شانس خودم رو امتحان می کنم، یا میشه یا نمیشه. " و هزاران شکلک خنده برام می فرسته که از فرط خنده اشک میریزن. 






Wednesday, June 18, 2014

فاطمه


Photo : Sarah Elliott


زن دستپاچه ست، هر از گاهی که حواسش سر جاش میاد، دستش میره سمت روسریش و می کشه روی صورتش. جای خراش های روی صورتش با روسری هم پنهان نمیشه. هر یه کلمه ای که میگه، اشک تو چشماش پر میشه. جلوی بچه ها خیلی خودشو نگه میداره. اشک حلقه می زنه و پایین نمیریزه. بغض گلوشو می فشاره و صداش در نمیاد. بچه ها، یه چشمشون به مادر و یه چشمشون به وسایل بازیه. بزرگترینشون، ریزه میزه ی 6-7 ساله ایه که زیر چشمی مادرو میپاد  تا اینکه اشک مادر سرازیر میشه. همه چی انگار یه لحظه می ایسته. زمان از حرکت باز می مونه. پسرک، تو چشمای مادرش نگاه می کنه.

پسرها، به جونش بسته ان. به این راحتی مگه میشه بذارشونو و بره. مادرگفته بود: " بچه ها رو بذار. تو هنوز جوونی. برو دنبال زندگیت. خرج و برج این بچه ها، زندگی تو رو خراب می کنه." ولی نتونسته بود. پدرش گفته بود: " بچه ها رو بده به همون خانواده شوهرت؛ به عموهاشون." نتونسته بود.

 بچه ها به جونش بسته ان. چشماش پر اشک میشد. عموهای بچه ها هر روز در ِ خونه بودن. از صبح زیر پاش می نشستن. گاهی زن هاشون رو می فرستادن که راضیش کنن و بچه ها رو بگیرن. گاهی خودشون می اومدن و میون پیشنهاد گرفتن بچه ها، حرف ِ " زن ِ داداش" باید توی خانواده بمونه رو پیش می کشیدن. اینکه کی بهتر از عمو و برادرشوهر می تونه از اونها نگهداری کنه؛ هم خرج زندگیه و هم مهر و محبت. هم بچه ها توی خانواده خودشون بزرگ میشن و هم سایه ی بزرگتر بالای سرشونه. اینجاها بود که دیگه سرش گیج می رفت، چشماش سیاهی می رفت و می خواست سرشو بکوبونه به دیوار.

بچه ها داشتن با مداد رنگی نقاشی می کشیدن. کوچیکترینشون، سه ساله به نظر می رسید. گرسنه بود، از بازی با وسایل خسته شده بود و مانتوی مادر رو می کشید. فاطمه گوشه ی روسریش رو کشید روی صورتش. جای خراش ها رو، اون روسری لعنتی نمی تونست بپوشونه. گفت: "شوهر خواهرم ایرانیه. خیلی هوامونو داره ولی دیگه خسته شده. بیشتر از اون خواهرم شاکیه. گفته دیگه نمی تونیم خونش بمونیم." و سرشو میندازه پایین.

انگار توی یه لحظه اتفاق افتاد. همه چی توی یه لحظه از این رو به اون رو شد. حتا براش خبر هم نیاوردن، خودش رفت سراغشون. بعد از چند روز بی خبری، رفت سراغ همون ایستگاه تاکسی که ماشین های به سمت " تخار" داشت. اونجا بود که فهمید اون ماشین هرگز به مقصد نرسیده. شوهرش کشته شده؛ کجا؟ چطور؟ به دست کی؟ هیچکس نمی دونست. از اون ماشین هیچی باقی نمونده بود. شایعات می گفتن که طالبان ماشین رو زده. یه عده می گفتن بمب کنار جاده ای  بوده. فاطمه، ولی هیچی نمی شنید. صدای بچه ها توی گوشش بود، صورت شوهرش جلوی چشمش چرخ می زد.

برادرهای شوهر، یه روز درمیون دم در خونه بودن. مادر و پدر خودش هم از این طرف. حالا سه هفته ای می شد که ول کرده و با سه تا پسرها اومده ایران. حالا بعد از سه هفته، خواهرش غر می زنه. شوهر خواهرش اعصاب بچه ها رو نداره. خواهرش عصبیه و باهاش دعوا می کنه. جای چنگ های روی صورتش و کبودی کنار گوشش، نتیجه ی جر و بحث های روزانه با خواهرشه و من فکر می کنم که دعوای خواهر ناتنی ها هم می تونه مثل تنی ها الکی و توخالی باشه؟!

فاطمه مستاصله، دستاش موقع حرف زدن می لرزه. چندین دفعه با پسرک ها اومده. هر بار بچه ها گرسنه ان، خودش ضعف داره و گریه می کنه. من کنارش می شینم. بچه ها رو می فرستیم توی اتاق بازی و اون حرف می زنه. من گوش می دم و گاهی حرفای بی سرو ته می زنم.
سرمو تکون می دم و می گم: " می فهمم سخته، می فهمم چی میگی". الکی! از کجا می فهمم؟ چطوری می تونم حس کنم کسی که سر بار یه نفر دیگه اس چه حالی داره؟ چطوری می تونم بفهمم وقتی که میگه خواهرش روزها می زندش یعنی چی؟ بخوام دل خودمو خوش کنم، با خودم می گم، فهمیدن من یعنی اینکه بشینم و دل به دلش بدم. سرمو تکون بدم و اگه خواست از شوهرش بگه و گریه کنه، بچه ها رو بفرستم یه طرف دیگه. فهمیدن من یعنی سر بچه ها رو گرم کنم و حواسشونو بدم به اسباب بازی و نقاشی.

فاطمه مستاصله، اینو دیگه می تونم بفهمم؛ کف دستاش عرق می کنه، چشماش پرازاشک میشه و هی صورتش رو زیر روسری قایم می کنه. دنبال یه سرپناهه، یه جایی که سرشو راحت بذاره و نگران هیچی نباشه. عکس شوهرش رو در آغوش بگیره و آروم آروم اشک بریزه، با خیال راحت وقتی که بچه ها خوابن. فاطمه مستاصله، نگاهش اما به بچه هاست. جلوی اونا از پدر نمیگه، از اتفاقی که افتاده یا ممکنه افتاده باشه. جلوی بچه ها اشکش رو نگه میداره، حتا یه لبخند کوچولو می زنه. فاطمه، مقاومت می کنه، سرپا می ایسته، اینو دیگه می تونم بفهمم. وقتی میگه: " خانم، یه سرایداری هم شده پیدا کنم، سبزی تو خونه پاک کنم، خودش خوبه."

اینو دیگه می تونم بفهمم که دراوج استیطال، ذات آدمی انگار از مبارزه دست نمیکشه. امید مثل یه نور ِ کوچولو، مثل صدای دور ِیه آواز، مثل خنده های ریز کودکان، خودشو به آدم می رسونه؛ یه جوری که نمیشه نادیده گرفتش.

حتا اگه چند روز پیش، فیدا با دخترکش از عراق به تهران میرسه؛ در حالیکه شوهرش کشته شده، یه کلمه فارسی بلد نیست ، چشمای درشتش از اشک تر میشه و تنها زبان مشترک من و دخترکش لبخندیه که رد و بدل می کنیم. حتا اگه این دور تا ابد ادامه داشته باشه.

Friday, January 31, 2014

پناهنده




Painting: Ben Quilty  
                                       



خانمِ مددکارِ بیمارستان از پشت گوشی تقریباً داد می زد: من به اندازه کافی بیمار ِ ایرانی دارم که به بدبختی هاشون رسیدگی کنم، به بیمار ِ افغانی وقت نمیرسه. گفتم فرقش چیه؟ گفت فرقش اینه که من وظیفه ام کمک به ایرانی هاست.

نمی تونستم بیشتر از این چونه بزنم. اون مددکار شاید تنها راه ِ ارتباطی برای تغییر وضعیت بود و نباید بیشتر از این عصبانی می شد. مجبور بودم کوتاه بیام. اما به هر حال کار رو از سر خودش باز کرد. از جهت اینکه تصمیم گیرنده نیست و افراد دیگه ای باید تصمیم بگیرن و منو پاس داد. توی مکالمه ی تلفنی، بدون ِ ارتباط ِ چشمی، نه من می فهمیدم درد اون مددکار چیه و نه اون حال ِ منو. هر دو مستاصل و من وصل شدم به بخش ِ مالی که اون هم کاره ای نبود.

از روزای شلوغ بود. مرد، با صورتی آفتاب سوخته، برای کمک به ترخیص زنش از بیمارستان اومده بود. کارت ِ بچه هاش گرو بیمارستان بود و 10 میلیون به خاطر عمل زنش بدهکار. از هر جایی که می شناخت برای پیش پرداخت عمل قرض گرفته بود و حالا که وقت ِ تسویه رسیده بود، هیچ کسی براش باقی نمونده بود. مذاکره با بیمارستان ختم شد به اینکه شما هر چقدر می تونین کمک کنین، شاید بقیه اش رو بیمارستان تخفیف بده. هیچی ته دل آدم رو قرص نمی کرد. نه حرف های مددکار که با اصل ِ قضیه مشکل داشت، نه حرف های بخش ِ مالی که از بستری و عمل کردنِ بدون ِ پرداخت ِ کامل پشیمون بود و نه اون بخشی از هزینه ها که ما پرداخت می کردیم. هیچی انگار این درد رو دوا نمی کرد و معلوم نبود اگه پرداختی انجام بشه، زن مرخص میشه یا نه!

یک هفته بعد، چشمای مرد شده بود دو کاسه ی خون. صورتش از سوز ِ سرمای این زمستون ِ بی بخار هم سوخته بود. شب برای همراه ِ مریض جا توی بخش نبود و مرد شب رو توی محوطه گذرونده بود. به من که رسید، برگه ترخیص رو نشونم داد اما زنش هنوز مرخص نشده بود. اون برگه هیچ چیزی نشون نمی داد جز 10 میلیون بدهکاری. با بخش مالی، با مددکاری، با مدیریت، به هیچ نتیجه ای نرسیده بود. گفتم اگه این یک میلیون رو دادیم و اونا مرخصش نکردن چی؟ گفت الان چند روزه که به خاطر بیمارستان سر ِ کار نرفتم و صاحبکارم داره یه کارگر جدید میاره. هیچ کسی هم نمونده که پولی ازش بگیرم. بیمارستان هم تخفیف نمیده. زنم هنوز بستریه و نمی دونم داروهاش رو بهش میدن یا نه.

هیچ راهی پیدا نمی کردیم. یهو گفت تو بیمارستان که بودم بهم گفتن میشه اینجا یه کلیه رو فروخت. گوشم یهو زنگ زد. یه چیزی مثه پتک انگار خورد توی مغزم. تو چشماش نگاه کردم. هیچ نشانی از فهم ِ معنی اون چیزی که می گفت نداشت. منم نداشتم. پیشنهادش جدی بود. یه کلیه رو بفرشه، 7-8 میلیون. می تونست زنش رو مرخص کنه و تا اطلاع ثانوی برگرده سر ِ زندگیش. گفت پول ِ داروهاش هم بخوره تو سرش، فعلاً فقط مرخص بشه کافیه. باور ِ اون چیزی که شنیده بودم به مغزم فرمان داده نمی شد. سوت ِ ممتد توی مغزم پیچیده بود.

سه ساعت ِ تمام، چونه زدن با جراح، با مدیر بیمارستان، با مددکار، با بخش ِ مالی. سه ساعت ِ تمام عذاب وجدان دادن به آدم ها، دعوا، التماس، تلفن بازی و زن از بیمارستان مرخص شد.

یه وقتایی یه چیزایی اینقدر واقعی می خوره توی صورت آدم که باور تلخی اش رو مشکل می کنه. این داستان اولین و بدترین در نوع خودش نیست و آخرین هم نخواهد بود. حتا پایان ِ تقریباً خوشش می تونه امیدواری بده. اون چیزی که اما برای من باقی می مونه تنها پایان ِ داستان نیست بلکه چطور به پایان رسیدنشه. اینکه برای اون مددکار، برای اون کارمند ِ بخش ِ مالی، برای من، برای اون مرد و زنش و برای اون بچه ها، داستان چطور به پایان رسید.


زنگ ِ گوش ِ من اون روز و سوتی که توی مغزم پیچید چیزی نیست که پایان ِ حتا خوش ِ این داستان بتونه نابودش کنه. ولی گاهی انگار فقط باید به پایان دل خوش کرد. زنگ ِ گوش وسوت ِ توی سر رو نادیده گرفت و باورکرد که مبارزه، هر چقدر هم کوچیک همیشه ارزشش رو داره. 

Thursday, August 29, 2013

آنها که نجنگیدند






موسا کودک بود، کوچک بود که پدر و مادرش در بمباران ِ خانه ی کاهگلیشان در روستایی در افغانستان کشته شدند؛ زمانی که از خانه شان هیچ نماند. سلیمان هم کودک بود و خیلی کوچک که پدرش در حمله ای انتحاری در بازار ِ شهر یک پای خود را از دست داد. سبزه گل و وحید هم خیلی کوچک بودند که پدرانشان را دیگر هرگز ندیدند، بعد از بمباران ها و تیراندازی های بی وقفه در شبانه روزهای افغانستان. شبانه، همراه خواهرانش و مادرش بود که پدرش هرگز به خانه بازنگشت. 

زهرا، حامله بود، دو یا سه ماهه، زمان ِ دوری نبود، همین سال 2011، در ظهر یک روز ِ وسط ِ هفته، جایی در امنترین نقطه از افغانستان، مرکز ِ شهر هرات. همان روز که حمله ای انتحاری در بازار شد. 

همان روز که تیراندازی های پیاپی نفسهامان را در سینه حبس کرده بود. همان روزی که بدتر از صدای لرزیدن شیشه ها و دیدن ِ آن دود ِ سیاه از روی پشت بام، صدایی بدتر و تصویری خشن تر نبود. همان روز که دلهره و ترس، سکوت بینمان را نمی شکست. همان روز زهرا حامله بود. 

 موسا، سلیمان، شربت گل و شبانه و ضیا، بهترین روزهای کودکیشان را در پروشگاه گذراندند و بزرگ شدند. سلیمان و ضیا نان آور ِ خانواده شدند. موسا بی شناسنامه، سرگردان بین مدرسه و خیابان ها. شبانه و شربت گل، حبس ِ خانه های کاهگلی تا روزی که اوضاع کمی آرام تر شود. 
تمیم، رضا، حبیب، فرخنده، فرید، معصومه، زینب همگی نوجوانی و جوانیشان را فراموش کردند. نوجوانیشان و جوانیشان را مهاجرت کردند، دور شدند، فراموش شدند. راه های تاریک ِ بیابانی را قاچاقی، خمیده، پردلهره پشت سر گذاشتند، به امید ِ مرد ِ قاچاق بر، برای رسیدن به خیابان هایی که هرروز تحقیر شدند تا صدای گلوله و انفجار نشنوند.  در زیرزمین های نمور کتاب های کهنه ورق زدند، چاه های فاضلاب ِ تهران را عمیق تر گود کردند، بر فراز برج ها روی داربست ایستادند، در کارگاه های گلدوزی ساعت ها پای چرخ سوزن زدند. 

بچه ی زهرا حالا حتماً دو سال دارد. اگر از حمله ای دیگر جان به در برده باشد. اگر صدای انفجاری دیگر قلب ِ زهرا را به تپش نینداخته باشد. بچه ی زهرا حتماً دو ساله شده است. 

تصویر ِ جنگ، تصویری جز سیاهی، سیاهی و سیاهی بی انتها جلوی چشمان ِ من نمیاورد. صدای لرزش شیشه ها، صدای هیاهو و فریاد آدم ها از ترس، از دلهره ی از دست  دادن ِ آشنایی در انفجاری، تصویر ِ جنگ پراز بوی باروت ِ سوخته و دود ِ سیاه در هواست. پر از بچه هایی که زیر ِ میزها قایم شده اند، تصویر جنگ، تانک هاییست که خیابان ها را قرق کرده اند. 

تصویر ِ جنگ چیزی جز، نسلی دیگر از موساها و سلیمان ها، معصومه ها و حبیب ها و شبانه ها جلوی چشمان ِ من نمی سازد. تصویر جنگ برای من، این روزها، کودک ِ زهراست که حتماً دو ساله شده.

Tuesday, July 9, 2013

موسا





موسا دستش رو دراز کرد و یه ستاره ای که هنوز از شب ِ قبل تو آسمون مونده بود چید و گذاشت کف ِ اتاقش. ستاره اتاقشو نورانی کرد. موسا از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید آسمون داره کم کم روشن میشه. یه ستاره ی بزرگتر اومده بود و نورش داشت همه جا رو پر می کرد.

شقیقه اش تیر کشید. موسا پلک هاشو آروم رو هم گذاشت ولی بعد با زور بازشون کرد و خیره شد به نور ِ ستاره. مثله روزایی که ساعت ها به نور ِ زرد و آبی ی شعله ی اجاق گاز خیره می شد، وقتی داشت دیگ های بزرگ برنج رو روش می پخت. یادش اومد که شعله ی زرد و آبی اجاق گاز هم وقتی خیلی بهش خیره بشی، مثله ستاره می درخشه.

همونجوری که به نور ِ ستاره وسط ِ اتاق خیره شده بود، چشماش بسته شد و باز به زور بازشون کرد. دستشو دراز کرد تا ستاره رو بگیره. نوک انگشتش یهو نورانی شد، داغ شد. مثله همون موقع که دست کرد تو آتیش تا شناسنامه اش رو بگیره. نوک انگشتش گوشه ی شناسنامه رو گرفت. کف دستش، هیچی نیومد. داغی آتیش موند نوک انگشتش.

دستشو کنار کشید و گذاشت رو چشماش تا شاید یه کمی از نورش، از گرماش بتونه چشماشو باز نگه داره.
بیرون هوا داشت روشن می شد ولی هنوز سرد بود. تک پنجره ی اتاق بخار گرفته بود.

موسا دوباره چشماشو باز کرد. شقیقه اش هنوز درد می کرد. نگاه کرد به ستاره ی وسط ِ اتاق. حالا دیگه موسا کف اتاق دراز کشیده بود. می دید که ستاره انگار داره میره تو هوا. تو آسمون اتاقش، برق می زد، یه تک ستاره. نورش مثله همون موقع بود که انفجار رو دید. اون وقت هم دم دمای صبح بود. نور بود. نور ِ شدید. مثله اینکه صد تا از ستاره ها تو آسمون با هم بچرخن. نزدیک و درخشان. صداش اما بیشتر بود و بعد ستاره ها تو دود گم شدن. تو صدای جیغ ِ مادرش.

شقیقه اش تیر کشید. چشماش ناخود آگاه رو هم رفت. دیگه نمی تونست بیشتر از این بازشون نگه داره. حتا نور ِ ستاره هم دیگه تو چشماش نمی زد. مثله همون شبی که تو کمپ ِ سربازا تا صبح پای اجاق گاز نشسته بود و پلک هاش هی رو هم می رفت و هی بازشون نگه می داشت. همون شبی که سربازا هم نباید تا سپیدی صبح چشم رو هم می ذاشتن و تفنگ به دست، زیر ِ هزار ستاره، دور ِ آتیش اجاق پلکاشونو باز نگه می داشتن.

بعد از همون شب بود که موسا دیگه نخواست تو کمپ باشه. بعد از همون شب بود که سربازا نگاه های عجیبی بهش داشتن. فرمانده هم حتا باهاش مهربون شده بود. بعد ازاون شب بود که گوشش شروع کرد به سوت کشیدن، یه صداهایی تو مغزش می شنید، سرش گیج می رفت و یه چیزی توی سرش تُپ تُپ می کنه. بعد از اون شب بود که شک کرد به فرمانده که اون دستگاه ِ کنترل رو تو شقیقه اش جاسازی کرده.

حالا ستاره ی وسط ِ اتاق هم انگار نورش کمرنگتر و کمرنگتر می شد. چشمای موسا رو هم رفت. این بار دیگه تلاش نکرد بازشون کنه. دیگه مطمئن بود هیچ چیزی شقیقشو اذیت نمی کنه. تو مشتش دستگاه ِ کنترل رو گرفته بود و از شقیقه اش خون می چکید.


نور ِ ستاره تو سپیده دم گم شد. 

Saturday, May 4, 2013

پسرک در قاب




وقتی عکس رو دیدم، یهو پشتم لرزید. انگار روی اون نوار قرمز نوشته بود : " فروخته شد "

کلاس های پنجشنبه ها، پر از داستان بود. اول قصه هایی که ما برای بچه ها که نه با خود ِ بچه ها تعریف می کردیم. بعد داستان های تک تک ِ بچه ها بود و بعد هم نقاشی و نمایش. همون روزها بود که داستان ِ سلیمان رو شنیدیم. همون روزها زندگی حسین و کوثر رو دنبال کردیم. همون روزها هنگامه خواب هاشو تعریف می کرد. هر پنجشنبه بود که ما با بچه ها زیر ِ درخت ِ انجیر ساعت ها می نشستیم یا توی پارک با وسائل ِ ورزشی بازی می کردیم. همون روزها بود که ما با هم رویا پردازی کردیم، به هم گوش دادیم، صدای همو شنیدیم. ما بچه شده بودیم، بچه ها بزرگ شده بودن. ما گوش می دادیم و بچه ها تعریف می کردن. ما دنبالشون می کردیم و اونا پشت شمشادها قایم می شدن. همون روزها بود که ما وارد ِ زندگی هم شدیم، با هم زندگی کردیم. همون پنجشنبه ها بود که زندگی همه ماها رو تغییر داد که ما شدیم حالا یه خانواده گسترده.

صورت ِ پسرک توی عکس، می تونست هر کسی باشه. می تونست میلاد، امیرحسین، تمیم... می تونست هر کدومشون باشه. عکس رو که دیدم تصور کردم، کجا داره زندگی می کنه، پدر و مادرش چه کاره هستن؟ خودش تو کدوم کوچه  پس کوچه ها داره می چرخه؟ و مطمئنم هیچ کدوم، نه خودش، نه پدر و مادرش روحشون هم از این عکس خبر نداره. تصور کردم که چه داستان هایی برای گفتن داره این پسرک. چه شب بیداری ها و روز کار کردن هایی شاید داشته باشه. عکس، موفقیت ِ بنیاد کودک رو نشون می داد در جهت اسپانسر کردن این پسرک. یه کسی شده بود " بابا لنگ دراز " این بچه ، شده بود " حامی " یک کودک " بی بضاعت "!

این کلمه ها تک تک مثله پتک خوردن تو مغزم، تو قلبم و سوراخ شدم انگار از تو. انگار تمام ِ سال ها، نگاه تک تک بچه ها اومد جلوی چشمم. همشون دور ِ سرم می چرخیدن و می پرسیدن. کاری ندارم که بنیاد کودک چیه، که چطوری می خواد فقر رو ریشه کن کنه، فقط می خوام داد بزنم این کلمات ِ چندش آور و این ادبیات ِ تحقیر آمیز از همون لحظه که حتا هنوز به زبون نیومده، از دهان خارج نشده، همون لحظه که فقط توی نگاه ِ یه آدم شکل گرفته و اون آدم تو مغزش دنبال کلمه ی " جذابتری" می گرده، از همون لحظه مسیر زندگی اون بچه رو عوض کرده. از همون زمانی که حتا اون بچه خبر نداره که اسمش در لیست انتظار ِ کمک به کودکان " نیازمند " هست. از همون لحظه که ما فکر می کنیم که می دونیم اون به چی احتیاج داره. عکس رو دوباره نگاه می کنم. نوشته ها رو می خونم. " کفیلان کودک هر زمان که بخواهند می توانند او را ملاقات کنند". نمی تونم جلوی تصایر توی مغزم رو بگیرم. نمی تونم صدای قلب ِ پسرک رو نشنوم. " ملاقات " مثله بازدید از یک جاذبه ی توریستی!

یکی از روزای خوب ِ تمرینمون بود. از همون روزایی که میز و نیمکت ها رو کشیده بودیم کنار و تو کلاس ِ یه وجبی هر کسی یه گوشه ای متن خودش رو حفظ می کرد. یه روزی که خان آقا هنوز بود و مثه همیشه با شیریالی با صورت های ملتهب، از زمین فوتبال بر می گشتن. اون روز تمرین ِ خوبی بود چون رفیق تمام ِ خلاقیتی که داشت برای خندوندن ِ ما استفاده کرد. که خدیجه موقع گفتن دیالوگ هاش، اشک به چشم ما آورد. یکی از همون روزایی که ما، ما شدیم. مثله یه خانواده ی گسترده. شدیم نگران ِ هم. شدیم خود ِ زندگی.

تو کار کردن با بچه ها کنار ِ چیزهای زیادی که یاد گرفتم، مهم ترین چیز دقت به جزئیات بود. جزئیات نقاشی، جزئیات ِ شعر، داستان، حرفهایی که می زنم. جزئیات ِ زندگی. بچه ها حساس ترین موجودات به جزئیات هستن. هر چیزی که ممکنه از نظر ِ ما ساده و سطحی بیاد و ما زود از کنارش بگذریم، برای بچه ها هزاران معنی و مفهوم ِ پنهان در تک تک ِ جزئیاتش پیدا میشه. اینطوریه که من از کنار این عکس نمی تونم ساده بگذرم. بچه ها به من یاد دادن که حساس باشم، که عمق هر چیزی رو بیشتر از اونچه که نشون میده ببینم.
برای من این عکس، فقط یک کودک، کنار ِ دیوار که به دوربین خیره شده و با نگاهش درخواست کمک می کنه نیست. این عکس یعنی کسی هست که داره از او عکس می گیره و در یک رابطه ی نا برابر، این کودک نه در حال ِ زندگی بلکه در حال ِ نمایش ِ چیزی هست که داره در همون لحظه یاد می گیره؛ نمایش ِ فقر. و این عکس در عمق ِ هدف ِ سطحی اش برای جذب ِ کمک، در واقع کرامت ِ انسانی را از پسرک گرفته و به جاش نه گدایی سر ِ چها راه ها و گل فروشی تو خیابونا بلکه " نمایش ِ بدبختی " رو یاد میده.  داره به پسرک یاد میده که ما با هم فرق داریم و من از تو برترم. بچه ها موجودات ِ عمیقی در کشف ِ جزئیات هستن. اونها هر آنچه که ما بهشون نشون میدیم و نمی گیم رو یاد می گیرن.


Sunday, March 24, 2013

ماریا - هنگامه



Photo: Olivier Blaise
بیا که بریم به مزار، ملا ممد جان / سیل گل لاله زار، با ما دلبرجان...
با شنیدن این آهنگ، صدای ماریا تو گوشم می پیچه. خنده هاش هم. قهقهه هاش. جلوی آیینه کنار من ایستاده، به خودش نگاه می کنه. می پرسه: "من می تونم این سالک ها رو عمل کنم؟ " منتظر جواب نیست، انگار داره از خودش می پرسه. بعد دست می کشه رو صورتش، رو پیشونیش. یهو انگار خنده اش می گیره، بعد می خنده. واقعن می خنده.

هنگامه عاشق مدرسه است. از بس عاشق مدرسه است که کلاس اول رو چند بار خونده. تو همون کلاسِ اولِ زیبایی که خانم بنفشه برای بچه ها درست کرده بود. جایی که پسرها و دخترها، با سن و سال های مختلف می نشستن اما همه باور داشتن که اینجا مدرسه است، مثل تمام مدرسه های دیگه. جوری که هنگامه با مقنعه سفید و مانتو سرمه ای هر روز با لبخند همیشگی روی لب، جلوی در ظاهر میشد. گاهی صادق رو زیر بغلش زده بود، سودابه هم اون یکی دستش رو گرفته بود، اما بازم بود. هنگامه تو 7 سالگی یاد گرفت گذشت کنه مثه یه مادر برای خواهر و برادراش اما از مدرسه نمی گذره، دلش نمی خواد بگذره.

ماریا وقتی مدرسه میره اجازه نداره چیزی به صورتش بماله. تو خونه هم. هنوز سنش اینقدری نشده که بتونه آرایش کنه. بعضی روزا دیدم که ریمل می زنه یا مداد به چشاش می کشه ولی خودش هم انگار یادش میره، شروع می کنه به خاروندن چشمش و همه ی سیاهی ها میریزه کنار چشمش. از اون دخترهای سر به هواست، از اونا که فکر می کنن باید همیشه بهش تذکر بدن: " دختر، بلند نخند، رو زمین نشین، پاتو جم کن، بپر بپر نکن، حواست به روسریت باشه". از اون دخترها که جلو روش نمیگن خوشگل نیستی، شبیه دخترها نیستی. از همون دخترها که مثه مادر برای خواهراشه.

من، همیشه نگرانم. با اینکه ته دلم میگه این دخترها دست بردار نیستن. این دخترها کم نمیارن. صدای خنده هاشون رو یادم میارم و لبخند می زنم، اما با همه اینا، وقتی ماریا رو پیچیده تو برقع یا چادر می بینم، هنگامه رو با روی ترش و اخم، وقتی ماریا رو یه گوشه ای در حال اشک ریختن می بینم یا هنگامه رو که دست آدمو می گیره و هیچی نمیگه، یهو تو دلم خالی میشه. پشتم تیر میکشه. نباید نگرانیم رو باهاشون قسمت کنم. نباید فکر کنن اتفاق بدی افتاده یا قرار بیفته. گریه واسه همه هست. اتفاق بد برای همه می افته. غم و عصبانیت واسه همه پیش میاد.
اینا رو بیشتر به خودم میگم. به خودم می گم تا کم نیارم. تا بغضم یهو اشک نشه و شروع به بد و بیراه گفتن نکنم. اینا رو میگم تا حفره ی خالی شده ی توی دلم رو پر کنم و بلند بلند بخندم. خنده های مسخره ای که ماریا  و هنگامه رو به خنده بندازه و من بخندم و اونا بخندن و همه چی انگار تموم بشه. نمیشه راجع به اش حرف زد. فلسفه بافت و داستان سرایی کرد اما میشه تبدیل به خنده اش کرد. می خواد تلخ باشه، سیاه یا هر رنگی. خنده است. توی دل آدم رو محکم می کنه.  

حالا که هنگامه 9 ساله شده و برای بچه ها که دورش نشستن از روی کتاب شعر می خونه، من باور می کنم. حالا که صداش محکمه، آرزو می کنه که تو خونه ی هر بچه ای یه کتابخونه باشه، من باور می کنم. حالا که ماریا تو رشته اقتصاد دانشگاه هرات قبول شده، باور می کنم که این داستان ِ شیرین تازه شروع شده. که این داستان واقعیه. که خنده ها دل آدمو محکم می کنه، حفره ها رو می پوشونه و هولت میده جلو. خنده ها نگرانی رو مثه یه حباب می فرسته هوا، میخواد یکی یا هزار تا، حباب ها تو آسمون می چرخن و ما می خندیم بهشون.  

Saturday, March 2, 2013

گم شده راه بندر


قصه ی آمنه




1- سمیرا یه الف گنده با چوب روی زمین نوشته، بالاش یه قلب کشیده و می خواد که من  " شق" ش رو بنویسم تا بشه آشق. مریم دراز کشیده روی زمین، چوبش رو تو هوا می چرخونه و می گه آسمان، آفتاب و یه خورشید می کشه. منصور شونه هاشو تکون تکون میده، زیر لب شعر می خونه و می گه آواز. بهنام رو خاکا یه "آب" نوشته  چوبش رو گرفته سمت آمنه و هی می گه آبجی ! آ مثل آمنه، ایناهاش. آمنه رو کرد به من و گفت آرایش، بیام موهامو ببافی برام؟ من بهش قول دادم موهاشو تیغ ماهی ببافم که با لباس پولک پولکیش دیگه هیشکی عین اون نباشه. پنجشنبه عروسی بشیر و قصیده است و آمنه خواهر داماده. از دیروز تا حالا هفت بار موهاشو بافته و با پیرهن پولک پولکیش رقصیده. موهاشو که باز می کنه میاد تا زیر کمرش. چوبشو دستش میگیره و میشینه جلوم. یعنی که بباف. زیر لب هی میخونه : " آرزوم یه بوسه از لب یاره " . رو زمین یه آ می نویسه. می گه آرزو آ داره . من موهای آمنه رو می بافم . آمنه رویا می بافه. رویای آمنه یه دامن پف  پفی با یه تاج گنده داره و کفشای پاشنه بلند پاشه. موهاشو که می بافم روسریش رو میبنده به کمرش، نوک پنجه هاش می ایسته و با کفشای تق تقی و دامن پف دارش راه می یوفته و میره .
2- ما نشستیم و داریم "هاجر عروسی"  داره می خونیم . سمیرا میگه بام ، منصور میگه باران، سپیده میگه بندر. من منتظرم آمنه برسه تا بنویسم "ب". بهنام میگه بهنام . . . میگه من که خونه نرفتم، از سر کاراومدم از کجا بدونم چرا نیومده ؟ من با خودم میگم لابد آمنه قاطی زنا داره حنا میبنده، سفره عقد میچینه و دنبال قصیده هی این ور و اونور میره. آخر وقت که میشه بهنام رو نوک پاهاش می ایسته ودستشو میزاره دم دهنش. من سرمو میارم پایین. دم گوشم میگه آمنه سرِ لخت رفته تو کوچه،  بشیر موهاشو چیده.
3- با آمنه می شینیم و یه جعبه ی مقوایی درست می کنیم .رو جعبه ماهی های رنگی رنگی می کشیم. سنگایی که جمع کردیم رو با ریکا می شوریم و کنار بافته ی تیغ ماهی موهای آمنه میگذاریم. بعد می شینیم و باهم حساب می کنیم که اگه موهای انسان ماهی یه سانتیمتر بلند بشه وقتی آمنه 15 ساله بشه موهاش دیگه اندازه ی موهای تو جعبه شده.
4- وقتی می رسم بشیر تو بیمارستانه. قصیده از ترس زبونش بند رفته. مادر آمنه میگه حتم داره که قصیده بچه شو مرده به دنیا میاره. میگه بشیر به قصد کشت قصیده رو کتک زده. . گفته که بنزین میاره و آتیشش میزنه. آمنه هم ترسیده و با شیشه از پشت تو سر و گردن بشیر زده. کف حیاط پر خون شده و بشیر رو زمین افتاده. آمنه از ترس زده تو کوچه و سه روزه که خونه برنگشته.
5- حالا دیگه آمنه 15 سالش شده. موهاشو اگر کوتاه نکرده باشه. قد موهای توی جعبه شده. آمنه دو ساله که خونه برنگشته. کسی یه دختر 15 ساله که موهای خرماییش تازیر کمرش رسیده باشه ندیده ؟