برام پیغام فرستاده: خانم ایرانین؟
گفتم: آره. تو چطوری؟
داشتم براش می نوشتم که خیلی وقته همو ندیدیم و
بیا به بچه ها یه زنگی بزن و بریم پارک هنرمندان همو ببینیم که پیغام بعدیش اومد:
به من چه! من که نیستم! آلمانم!
چیزی که داشتم می نوشتم و پاک می کنم، خیره میشم
به صفحه و تو همین فاصله چند ثانیه تا پیغام بعدی، یهو پشتم تیر میکشه و چشمام دو
دو میزنه و لبخند کمرنگی هم به صورتم میاد. با خودم میگم بالاخره کار خودش رو کرد.
که پیغام بعدی میاد: البته هنوز نرسیدم خانم! (
و یه خنده ی گنده می فرسته. همونی که از فرط خنده اشک از چشاش در میاد)
یکی از روزای گرم تابستونه که وسط ظهر دور هم جمع شدیم مثل همیشه تو پارک هنرمندان. دیگه بچه نیستن نمیشه مثل قدیم بغلشون کرد. هر بار با یه خبر جدید میان؛ این دفعه حسیبا رفته کابل و شیریالی ماشین خریده. اذیتش می کنیم و میگیم چرا مهمونمون نمی کنه لااقل به یه چای. همون جاست که رفیق ایده ی سفر رو پیش می کشه. از پرس و جوهایی که کرده میگه. از فامیلاشون که رفتن و رسیدن و خوشحالن میگه. دلم میخواد جدی نگیریمش و مثل همیشه بزنم به پای شوخی های رفیق. دوست دارم فکر کنم که اینم از همون ایده هاس که میاد و میره. خودش هم حال منو فهمیده و میزنه به در مسخرگی؛ از قاچاق بر و دلار و جاده بگیر تا رفتن به یه دانشگاهی تو آلمان.
تازه ده سالش شده و به شدت پیگیره. اولین روزهای عمر کاری منه و کلاس رو با دو نفر تشکیل میدم؛ رفیق و پیام. شاید اگه سماجت همین دو تا نبود، اصلا داستان زندگی من چیز دیگه ای میشد. شاید اگه بامزگی ها و پیگیری های رفیق نبود هیچوقت انگیزه ای نبود که به اون کلاس دو شاگرده برگردم. ولی بچه ی سمجیه و باهوش.
درست مثل چند وقت بعدش که اومد خودشو انداخت وسط نمایش یا نه اینقدر حضور داشت که حضورش غیر قابل حذف شد برامون. از خودم می پرسیدم مگه میشه آدم تو یه نمایش هیچ نقشی نداشته باشه و هر بار این قدر به موقع و مرتب بیاد سر تمرین! هر بار تو هر اتودی که می زنیم یه ایده جدید داشته باشه! برام امکان نداشت بتونم نادیده اش بگیرم. همون موقع ها که شیریالی و خان آقا رو از وسط زمین فوتبال می کشیدیم سر تمرین، رفیق اولین نفر نشسته بود با یه نوشمک دستش.
تلویزیون روشنه و بحث داغ " بحران پناهجویی" به راه. استاد حقوق دانشگاهی در هلند داره میگه : " انسان هایی که برای زندگی بهتر به جایی دیگه میرن، مهاجر به حساب میان نه پناهنده. مثل افغانی ای که از ایران به اروپا میاد. این فرد دنبال چیه؟ چیزی جز زندگی بهتر؟ " دلم میخواست طرف این سوالش من بودم. اونوقت ازش می پرسیدم مگر همه ی ما به دنبال چیزی به جز این هستیم؟
حالا از رفیق هیچ خبری ندارم؛ چند روزی میشه. آخرین بار تو جنگلی بین ازمیر و استانبول بود همراه 40 – 50 نفر دیگه. تو یه غاری منتظر تا هوا مساعد بشه و بزنن به آب.
حالا چند روزیه ازش بی خبرم از وقتی که گفت قراره سوار قایق بادی بشن و رفت برای خودش جلیقه نجات خرید. فقط یه کسی مثل رفیق می تونه همه ی این مناسک رو به سخره بگیره و بهم بگه : "رفتم یه جلیقه خریدم که شاید 3 یا 4 دقیقه منو رو آب نگه داره. من که دست و پا زدنم بلد نیستم خانم چه برسه به شنا! "
فقط یه کسی مثل رفیق می تونه بهم بگه :" من اینجا تو چند سانتی متری نهنگ هام. خانم فردا آنلاین باش برات با نهنگا عکس می گیرم و می فرستم. لااقل تو لحظه آخر منو ببینی!"
فقط یه کسی مثل رفیق می تونه بگه: " خانم من بهشون میگم اومدم درس بخونم، اینجوری خوبه؟"
دلم می خواد بگم آره رفیق جان، عالیه. چه دلیلی بهتر از این که کسی بخواد بره درس بخونه؟ اونم تو. دلم میخواد تمام شکلک های خنده رو براش بفرستم که از فرط خنده اشک میریزن و بگم تو باهوش ترینی رفیق و بهترین انتخاب رو انجام دادی. چه دلیلی بالاتر از این که بخوای جایی زندگی کنی که کارت شناسایی داشته باشی و آدم به حساب بیایی؟ چه دلیلی بهتر از این که بدون ترس هر آنچه که دوست داری انجام بدی.
اما فقط بهش میگم: خیلی مراقب خودت باش بچه و با من حتما در تماس باش.
فقط یه کسی مثل رفیق می تونه به من بگه: "خانم بچه دیگه تموم شد، دیگه مرد شدم. من که دارم شانس خودم رو امتحان می کنم، یا میشه یا نمیشه. " و هزاران شکلک خنده برام می فرسته که از فرط خنده اشک میریزن.






