صداش رو که پشت گوشی شنیدم، لبخند گنده ای صورتم
رو پر کرد اما یهو ته دلم خالی شد! همیشه وقتی رفیع یا هر کدوم دیگه از بچه ها
تماس می گرفتن، نا خود آگاه پشتم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونی ام. انگار
هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه. رفیع 19 ساله شده بود یا 20 ساله. مستقل شده بود یا
به عبارتی مستقل تر. صداش قرص و محکم بود و حس کردم که یه تصمیم جدی گرفته.
از همون روزی که رفیع کف دستش رو به من نشون داد
که با حنا، حرف اول انگلیسی اسم خودش رو نوشته بود و روی اون یکی کف دستش حرف اول
انگلیسی اسم دختر خاله اش رو و بهم گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه، از همون روز
با اینکه رفیع 12 سالش بود، همون موقع که ریزه میزه تر از یه 12 ساله نشون می داد،
مثل یه آدم بزرگ بود. شاید رفیع و موسی و وحید وقتی سرِ کلاس من بودن، کودک بودن.
واقعن 14 یا 15 ساله بودن و شیطنت های یه نوجوون رو داشتن. رفیع شاعر بود. برای
خودش لقب " تنها " رو انتخاب کرده بود.
رفیع ِ تنها جزو هزاران بچه ای بود که پدرش در
جنگ معلول شده بود، کار نمی کرد و رفیع از خیلی بچگی توی پرورشگاه بزرگ شد، جایی
که نه تنها برای نگهداری از کودکان بی سرپرسته بلکه محل زندگی بچه هایی هم هست که
خانوادشون قادر نیستن ازشون مراقبت کنن. تعداد بچه هایی که توی پرورشگاه زندگی می
کردن زیاد بود. پرورشگاه در و پیکر درست و حسابی نداشت. اتاق ها شلوغ بود و پسرها
از 5 ساله تا 18 ساله توی راهروها پرسه می زدن. کسی به درس و مشقشون، به نظافت، به
خورد و خوراکشون رسیدگی نمی کرد. هر از گاهی، یکی از ماشین های نظامی سربازان
آمریکایی یا ناتو دم در پرورشگاه ظاهرمی شد. سربازا با لباس های نظامی و اسلحه وارد
حیاط پرورشگاه می شدن و پسربچه ها هم هیجان زده از دیدن سربازا دورشون جمع می شدن.
و سربازا با لبخند رو به دوربین، به بچه ها اسباب بازی می دادن. گاهی هم سازمان
های غیردولتی کلاس های آموزشی، فنی و حرفه ای برای بچه ها برگزار می کردن.
رفیع تو کلاسای آشپزی شرکت می کرد. شاید واقعن
دلش نمی خواست یه آشپز بشه، اما اون موقع از بین کلاس های مکانیک یا نجاری، رفیع
ترجیح داد که آشپزی یاد بگیره. وقتی که غذا درست می کرد، حس می کردم که چه لذتی
داره می بره. از خورد کردن سبزیجات یا اضافه کردن ادویه. رفیع نمی خواست آشپز بشه.
با خودم فکر می کردم که طبع آروم و گوشه گیر رفیع اونو به سمت آشپزی کشوند و نه
هیچ چیز دیگه. شاید می خواست تنها باشه، با خودش و غرق در رویاهای خودش.
رفیع هیچوقت آرزو نداشت رئیس جمهورافغانستان
بشه، چیزی که رویای خیلی از بچه هاست. هیچوقت نخواست نماینده مجلس یا یه آدم مهم
بشه! رفیع می خواست موسیقیدان بشه! ساز بزنه، بخونه و در مسابقه ستاره افغان شرکت
کنه یا اگر شد برنده بشه. گاهی از خودم می پرسیدم چند نفر تا به حال به رویاهای
رفیع گوش دادن و نخندیدن؟ چند نفر به غیر از دوستان خودش، اجازه شنیدن این آرزوها
رو داشتن و اجازه دادن که رفیع براشون از آرزوهاش بگه؟ چند نفر بهش گفتن که رفیع
صدای خوبی داره یا استعداد موسیقی؟!
رفیع مدرسه رو رها کرد. هیچکس ازش نپرسید چرا؟
نه کسی از پرورشگاه، نه کسی از خانواده اش و نه حتا کسی از مدرسه. آهنگی رو که با
یکی از دوستانش توی یه استودیو خونگی ضبط کرده بود برام گذاشت تا بشنوم. تو چشماش
می دیدم که منتظره، که انگار نگرانه. آروم در گوشم گفت، من دیگه مدرسه نمیرم. می خوام
سازبزنم و آواز بخونم. تو چشماش نگاه کردم، با اینکه 19 سالش شده بود، با اینکه
موهاشو ژل می زد و مدل های عجق وجق درست می کرد و با دوستای بزرگتر از خودش می گشت،
با اینکه موتور خریده بود و تو خیابونا ویراژ می داد، با اینکه دوست دختر داشت،
اما هنوز نگاهش آروم و تنها بود.
وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم، هزاران فکر به مغزم
حمله کرد. سعی کردم توی همون چند ثانیه به خوباش فکر کنم. به اینکه رفیع سالمه، به
اینکه صداشو دارم می شنوم، به اینکه زنگ زده که آهنگ جدیدش رو برام بذاره... وقتی
گفت: خانم گیتا من ایرانم! تصویر رفیع، با چشم های درشت مشکی، دست های حنا بسته و خنده
های کودکانه، از 12 سالگی تا حالا از جلوی چشمام رژه رفت. وقتی یک نفر از
افغانستان، میگه من ایرانم... نتونستم تصاویر 10 روز سفر زمینی، عبور غیرقانونی از
مرز، خوابیدن توی بیابون و پیاده روی های شبونه رو از مغزم بیرون کنم. نتونستم
تصویر رفیع در حالی که توی فاضلاب های تهران کار می کنه رو جلوی چشمام نبینم. و
صداش که خوشحال تر نبود، فقط راضی بود که سالم رسیده.
رفیع رفت ایران، که شاید دیگه احساس تنهایی
نکنه، که شاید امکانات بیشتری براش وجود داشته باشه، که شاید بتونه کار کنه و پول
دربیاره، که شاید بتونه راحت تر زندگی کنه. گاهی تصویر مهاجرت از افغانستان به
ایران، تلخ ترین و ترسناک ترین تصویر ِ روزها و شب های من میشه. گاهی این تصویر
تلخ و ترسناک مثل یه سیاهی، یه لکه هی جلوی چشمم ، با مردمک چشمم حرکت می کنه و
انگار می خواد کورم کنه. می خواد بگه من اینجام، من هستم و هرگز هرگز هرگز تمومی
ندارم.




