Saturday, March 2, 2013

گم شده راه بندر


قصه ی آمنه




1- سمیرا یه الف گنده با چوب روی زمین نوشته، بالاش یه قلب کشیده و می خواد که من  " شق" ش رو بنویسم تا بشه آشق. مریم دراز کشیده روی زمین، چوبش رو تو هوا می چرخونه و می گه آسمان، آفتاب و یه خورشید می کشه. منصور شونه هاشو تکون تکون میده، زیر لب شعر می خونه و می گه آواز. بهنام رو خاکا یه "آب" نوشته  چوبش رو گرفته سمت آمنه و هی می گه آبجی ! آ مثل آمنه، ایناهاش. آمنه رو کرد به من و گفت آرایش، بیام موهامو ببافی برام؟ من بهش قول دادم موهاشو تیغ ماهی ببافم که با لباس پولک پولکیش دیگه هیشکی عین اون نباشه. پنجشنبه عروسی بشیر و قصیده است و آمنه خواهر داماده. از دیروز تا حالا هفت بار موهاشو بافته و با پیرهن پولک پولکیش رقصیده. موهاشو که باز می کنه میاد تا زیر کمرش. چوبشو دستش میگیره و میشینه جلوم. یعنی که بباف. زیر لب هی میخونه : " آرزوم یه بوسه از لب یاره " . رو زمین یه آ می نویسه. می گه آرزو آ داره . من موهای آمنه رو می بافم . آمنه رویا می بافه. رویای آمنه یه دامن پف  پفی با یه تاج گنده داره و کفشای پاشنه بلند پاشه. موهاشو که می بافم روسریش رو میبنده به کمرش، نوک پنجه هاش می ایسته و با کفشای تق تقی و دامن پف دارش راه می یوفته و میره .
2- ما نشستیم و داریم "هاجر عروسی"  داره می خونیم . سمیرا میگه بام ، منصور میگه باران، سپیده میگه بندر. من منتظرم آمنه برسه تا بنویسم "ب". بهنام میگه بهنام . . . میگه من که خونه نرفتم، از سر کاراومدم از کجا بدونم چرا نیومده ؟ من با خودم میگم لابد آمنه قاطی زنا داره حنا میبنده، سفره عقد میچینه و دنبال قصیده هی این ور و اونور میره. آخر وقت که میشه بهنام رو نوک پاهاش می ایسته ودستشو میزاره دم دهنش. من سرمو میارم پایین. دم گوشم میگه آمنه سرِ لخت رفته تو کوچه،  بشیر موهاشو چیده.
3- با آمنه می شینیم و یه جعبه ی مقوایی درست می کنیم .رو جعبه ماهی های رنگی رنگی می کشیم. سنگایی که جمع کردیم رو با ریکا می شوریم و کنار بافته ی تیغ ماهی موهای آمنه میگذاریم. بعد می شینیم و باهم حساب می کنیم که اگه موهای انسان ماهی یه سانتیمتر بلند بشه وقتی آمنه 15 ساله بشه موهاش دیگه اندازه ی موهای تو جعبه شده.
4- وقتی می رسم بشیر تو بیمارستانه. قصیده از ترس زبونش بند رفته. مادر آمنه میگه حتم داره که قصیده بچه شو مرده به دنیا میاره. میگه بشیر به قصد کشت قصیده رو کتک زده. . گفته که بنزین میاره و آتیشش میزنه. آمنه هم ترسیده و با شیشه از پشت تو سر و گردن بشیر زده. کف حیاط پر خون شده و بشیر رو زمین افتاده. آمنه از ترس زده تو کوچه و سه روزه که خونه برنگشته.
5- حالا دیگه آمنه 15 سالش شده. موهاشو اگر کوتاه نکرده باشه. قد موهای توی جعبه شده. آمنه دو ساله که خونه برنگشته. کسی یه دختر 15 ساله که موهای خرماییش تازیر کمرش رسیده باشه ندیده ؟

Friday, February 15, 2013

!!!جمع آوری کودکان

 
     مرد جوان، چند سالی بود که کار می کرد و حالا داشت ادامه تحصیل می داد. برای پروژه تحقیقی دانشگاه نیاز به اطلاعاتی در مورد کودکان کار داشت و می خواست در این خصوص کمکش کنیم. موضوع تحقیقش را در ارتباط با شغلش یا شغل سابقش گرفته بود. پیشتر در شهرداری (یا شاید نیروی انتظامی) کار می کرد و کارش در ارتباط با کودکان خیابانی بود.
     با لبخندی بر لب به بچه ها که در حیاط بودند نگاه می کرد، انگار فعالیت ما برایش جالب بود.
     گفت: من هم با این بچه ها کار کرده ام.
     این خیلی خوب بود و باعث می شد که بتوانیم بهتر حرف همدیگر را بفهمیم. با این حال احساس می کردم این نگاه غریبه است و بین مان فاصله می دیدم.
     پرسیدم: در خانه های سبز و ریحانه کار می کردید؟
     جواب داد: نه. در کار جمع آوری کودکان خیابانی بودم.!!!
     متوجه شدم فاصله ای که حس می کردم همین جا بود. به او گفتم: کار ما نه تنها جمع آوری کودکان نیست بلکه با جمع آوری و حتی به کار بردن این واژه در مورد کودکان کاملاً مخالفیم. مگر زباله اند که جمعشان می کنید؟ یا اینکه مگر شما می توانید بزرگسالان شاغل را جمع آوری کنید که با این کودکان چنین می کنید؟ مگر می توان بچه هایی را که طی روز به مدرسه می روند به بهانه اینکه در خیابان اند، جمع آوری کرد و تحویل یک مرکز داد. کارکردن این بچه ها هم انتخاب خودشان نیست و به جای مدرسه که دوست دارند بروند، مجبورند در همان خیابان کار کنند. چطور به خودمان اجازه می دهیم که آنها را جمع کنیم و خانواده های آنان را که خودشان غرق در مشکلات هستند با مشکل دیگری یعنی دستگیری فرزندشان روبرو کنیم؟ آیا جمعشان می کنیم که چهره شهر را زشت نکنند؟ درست است، فقر چهره شهر را زشت می کند و پسندیده است که از بین برود. اما این فقر است که باید از بین برود نه فقیران. با پنهان کردن فقر در پستو، مسأله را حل نکرده ایم بلکه صورت مسأله را به بدترین وجه ممکن پاک کرده ایم...... خلاصه این که ساعتی داد آن سخن دادم/ حق گفتار را ادا کردم....
     مرد جوان همچنان با لبخندی به حرف هایم گوش می داد، البته شاید من فکر می کردم گوش می کند.
     برایش از تجربه بچه هایی که گیر این گروه جمع آوری افتاده بودند،  گفتم. از رفتار اهانت آمیز و خرد کننده ای که با آنان می شد.
     بچه ها تعریف کرده بودند که آنها را داخل یک مینی بوس پرت می کنند و گاهی آنقدر تعدادشان زیاد است که کف مینی بوس یا زیر صندلی می افتادند. بدتر از همه اینکه گاهی به آنان دست بند زده می شد. آنها را به یک مکان دوری منتقل می کردند و سپس منتظر می ماندند که کسی از خانواده شان به دنبالشان برود. بعد هم چیزی مثل تعهد و امضا از آنان می گرفتند و رهایشان می کردند. تنها چیزی که از این اقدام، به قول دولتی ها ساماندهی کودکان خیابانی، نصیب این کودکان می شد تحقیر و ترس بود و از دست دادن درآمد یک یا چند روز و آشفتگی خانواده هایشان و آنچه نصیب طراحان و مجریان ساماندهی می شد، عدد و آمار بود و گزارش هایی که حاکی از تلاش آنان در حل معضلات اجتماعی بوده و افتخاراتی که به آن دست یافته بودند. مسأله و نیاز و فقر اما، همچنان برجای بود.
     سپس او از تجربیاتش گفت. از خاطراتش در کارش گفت.
     تعریف کرد: «یک بار که در کار جمع آوری بودیم. بچه ها از دست ما فرار کردند. ما دنبالشان کردیم. چند نفری را گرفتیم. اما یکی از آنان به بالای پشت بام یک ساختمان فرار کرد. می خواست زرنگی کند اما ما دنبالش کردیم. گفتیم باید بگیریمش تا بچه ها فکر نکنند که می توانند از دست ما فرار کنن. او هم از ترس این که مبادا گیر بیفتد از بالای بام پرید...... بچه بیچاره بدجوری زخمی شد و کمی بعد مُرد.»
     باورم نمی شد اینچنین با آرامش ماجرای کشته شدن یک کودک را که از ترس آنان جانش را از دست داده بود، تعریف کند.
     ادامه داد: «فهمیدیم بچه هه افغانی بوده. خیالمان راحت شد که مشکلی برایمان پیش نمی آید. بعد از چند روز گفتند که بچه ایرانی بوده. خیلی ناراحت شدیم چون تو بد دردسری افتاده بودیم. ممکن بود کارمان به دادگاه بکشد و محکوم بشویم. برایمان بد می شد. اما بالاخره معلوم شد که افغانی بوده و ما هم خوشحال شدیم که مسأله حل شد و به خیر گذشت.»
     مسأله حل شده بود. به خیر گذشته بود. یک کودک کشته شده بود و همه چیز به خیر بود! خیر!
     این نگاه غریبه بود ... احساس فاصله می کردم... فاصله بیشتر و بیشتر می شد... فاصله نه تنها در کار و در طرز عمل بلکه در طرز فکر و حتی در احساس بود. باورم نمی شد این همه آرامش در بیان کشته شدن یک کودک. این مرد از عذاب وجدان نمرده، دیوانه هم نشده، افسرده و ناراحت هم نشده که هیچ، خوشحال هم شده که کودک افغانی بوده و او به دردسر نیفتاده. آنقدر ناباور بودم که خشمم امکان بروز نداشت... شاید دیگر نمی دیدمش ... شاید از او خشمگین نبودم ... شاید خشمم از تفکری بود که این مرد هم یکی از قربانیانش بود.
     ای کاش می شد دنیا را بر سر این طرز تفکر خراب کرد پیش از اینکه این طرز فکر دنیا را خراب تر کند.

Thursday, February 7, 2013

خانه ی امن





آنجا- یکی از زمستون های سرد هرات بود و ماه رمضون. دخترها منو برای افطار دعوت کردن پرورشگاه. همه تو اتاق ماریا و سبزه گل جمع شده بودیم. زولبیا و بامیه، چای سبز، سیب زمینی و نخود آب پز روی یه سفره که رو زمین وسط 6 تا تخت دو طبقه پهن شده بود. این اتاق دختر بزرگ ها بود. دخترهایی مثه ماریا و سبزه گل که 16 ساله بودن، اینجا هم انگار اونا مثه خونه شون، مسئول دخترهای کوچیکتر بودن. کمک دست خاله هایی که اتاق ها رو تمیز می کردن یا غذا آماده می کردن. انگار دخترها از اونا بیشتر حرف شنوی داشتن.

اینجا- از درِ اصلی که وارد ساختمون شدم، از یه حیاط کوچیک رد شدم که توش یه استخر پلاستیکی بزرگ گذاشته بودن و دو سه تا از دخترها مشغول آب بازی بودن. یه ساختمون بزرگ ِ قدیمی چوبی، برِ خیابون اصلی و روبروی یه کلیسای قدیمی. داخل ساختمون دخترها مشغول بستنی خوردن بودن. یه عده تو حیاط و حین آب بازی. یه عده تو آشپزخونه و یه عده هم تو سالن ولو بودن. یه غروب تنبل ِ تابستون. خورشید هم کم کم داشت کم جون میشد و یه نسیم خنکی تو هوا تلو تلو می خورد.

آنجا- اون شب با دخترها خیلی خندیدیم، بعد ازغذا، طبق روال هر شبشون، صدای موسیقی بلند شد و دخترها دونه دونه اومدن وسط. هر کی یه شال رنگی، یه گیره موی قشنگ یا یه دامن چین دار داشت، بر ِ خودش کرد و سر جاش، روی طبقه دوم تخت، یا وسط اتاق شروع کرد به قر دادن. گاهی فکر می کنم میشه زمان در لحظه ی وقوع این تصویرمنجمد بشه. لحظه ای که دخترها از ته دل می خندن؛ چشماشون و لباشون. لحظه ای که تمام غم و نگرانیشون با یه رقص دسته جمعی فراموش میشه.

اینجا- از پنجره ی بزرگ ِ سالنی که ما توش بودیم، نسیم خنکی می اومد تو. خورشید که داشت غروب می کرد، آخرین زورش رو از همون پنجره های بزرگ انداخته بود وسط سالن و سایه ی پرده های گره خورده و پنجره افتاده بود کف چوبی سالن. یه هوایی بود که آدم دلش می خواست دم پنجره، رو به درخت هایی که هنوز سبز هستن وایسه و هی نفس های عمیق بکشه. سالن، جای تماشای تلویزیون بود که مبل ها رو کشیده بودن کنار و یه فضای باز درست شده بود و آماده برای رقص. یکی از دخترها راهو نشونم داد. همونی که 20 سالشه و میگه که خودش و پائولا از همه دخترهای این خونه بزرگترن. همونی که خیلی باهام حرف می زنه؛ که صد بار بهم گفته، 5 تا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره. همونی که وقتی حرف می زنه تو چشات نگاه می کنه اما انگار نگاه نمی کنه. انگار نیست. انگار وقتی به من میگه داره به خودش یادآوری می کنه که من 5 تا خواهر و برادر دارم. که سه تاشون با یکی از خاله هام و دو تای دیگه با یه خاله ی دیگه زندگی می کنن. وقتی برام میگه انگار داره پیش خودش تکرار می کنه که من یک سال و سه ماهه که اومدم اینجا با دخترهای دیگه زندگی میکنم. که هنوز مدرسه ام رو تموم نکردم اما امسال تموم می کنم. وقتی برایم توضیح میده که باید بره سر کار هر چه زودتر، انگار با خودش مرور می کنه که واسه چی زنده هست و داره زندگی می کنه. انگار به خودش میگه که من باید پول در بیارم. هر کاری که بتونم پول بیشتری باهاش در بیارم. باید زودتر برم سر کار. مثه یه ورد اینو تکرار می کنه.

آنجا- سبزه گل همیشه به آدم آویزون میشد. گاهی مجبور بودم از دستش در برم. وقتی نگام می کرد، وقتی دستمو می گرفت، می خواست شروع کنه به تعریف کردن. می خواست حرف بزنه. غر بزنه یا از یکی شکایت کنه یا خوابی که شب قبل دیده تعریف کنه. ماریا اما کاری با دست و بال آدم نداشت. همیشه می خندید و هر روز اگه جمله ی " من خیلی زشت هستم" رو نمی گفت انگار روزش شب نمی شد. روی صورتش جای سالک مونده بود و این سر ِ دلش خیلی سنگینی می کرد. ماریا همیشه آرزوهای بزرگ داشت و هربار با اینکه خودش موقع تعریف کردن می خندید، اما ته دلش انگار از گفتن یا فکر کردن به این رویاها قیلی ویلی می رفت.

دخترها دست آدم رو می گیرن، آدمو خاله صدا می زنن و از آرزوهاشون حرف می زنن. وقتی دستمو می گیرن، وقتی نگام می کنن، وقتی " خاله " صدام می زنن، زمانی که می خندن و از آرزوهاشون می گن، وقتی یواشکی از بابا و مامان الکی یا معتادشون حرف می زنن. وقتی می گن که این خونه رو هم دوست ندارن، دیگه فرقی نداره. دیگه زمان، مکان و زبان همه معنی خودشو از دست میده.

لرزش صدای پائولا و نیکولا، آرزوهاشون، تنهاییهاشون، حرف زدن هاشون فرقی با سبزه گل وماریا نداره. این خونه که توش زندگی می کنن اسمش پروشگاه یا یه چیز دیگه، یه خونه ی امنه. جایی که همه مثله یه خاله قابل اعتماد هستن، جایی که به همه بستنی به اندازه می رسه، جایی که تخت هرکس، دنیای خودشه، جایی که دخترها هوای همو دارن. خونه ی امن جاییه که شب بدون داشتن رویا یا یه آرزو به صبح نمی رسه. جایی که دخترها بلند بلند می خندن، بلند بلند فکر می کنن و اعتماد به نفس دارن. خونه ای امن جاییه که من می خوام زمان رو متوقف کنم تا خوب خنده ی دخترها رو تماشا کنم

Saturday, October 27, 2012

ندا






     اسمش ندا بود. يعنی خودش را به اين نام معرفی كرد. سبزه رو با صورت گرد، چشم های سياه با ابروهای سياه، بينی پهن، كمی نوك زبانی وشیرین حرف می زد. روسری اش را تا روی پيشانی پايين می كشيد و معمولا چادر به سر می كرد. دختری خشن و سركش بود و بسيار تيز و فرز. اگر می خواست از دست كسی بگريزد امكان نداشت موفق نشود، به گَردَش هم نمی شد رسيد. اگر عصبانی می شد فحش هايی بر زبان می آورد كه هر شنونده ای تا بناگوش سرخ می شد. روزی كه با صورت زخمی ديديمش گفت كه از دست درازی يك پسر كه با هم دوست بودند فرار كرده. پسر قرار بود كمكش كند اما از اعتماد او سوءاستفاده كرده بود. ناراحت كننده بود كه آن پسر اين بلا را سر او آورده اما گفت كه پسر را چنان لت و پار كرده كه زخم او در برابر آن هيچ است. حتما اين كار را كرده بود.
     اگر حوصله حرف زدن داشت كاملا سفره دلش باز بود و می گفت و در بهت فرو می بردت. روانش به شدت نياز داشت تخليه شود اما حرف زدن كافی نبود، ابزار ديگری قوی تر از حرف زدن لازم بود تا زنگارها را از آن روح آزرده و عذاب كشيده پاك كند. هنوز برای زدودن آن همه بدی كه بر ذهن و روانش چنگ انداخته و آن را خراشيده بود، دير نشده بود، هنوز حدود 14-15 سال داشت. شايد در مرز نجات و سقوط بود. با اينكه او را به همراه 3 دوست ديگرش الناز و فاطمه و پريسا كه وضعيت زندگی مشابهی داشتند ديدم و شناختم اما مجذوب او و شخصيتش بودم. آنچه من از او می ديدم يك شخصيت محكم، قوی و بلندپرواز بود. گرچه برای كسی كه در اعماق زندگی می كند شايد اوج بلندپروازی، رسيدن به سطح زمين باشد. اما او اين ويژگی را داشت و می ديدم كه قيد و بند را نمی پذيرد و می خواهد رها باشد، می ديدم كه مخاطره می كند، می ديدم كه مبارزه می كند. پيروز نمی شد چون راه درست را پيدا نمی كرد و راه درست را پيدا  نمی كرد چون شناختش همان اندازه بود، دنيايی كه دیده بود آنقدر كوچك بود كه بيشتر از آن نمی توانست بپرد.  با تمام بلندپروازی كه با بال های زخمی اش داشت به سطح زمين هم نمی رسيد و در درون اعماق خود را به در و ديوار می زد و بيشتر زخمی می شد. دلم می خواست تمام انرژی ام را صرف كمك به او كنم اما درمی يافتم كه انرژی من و ما كافی نيست و احساس ناتوانی می كردم. می گفت نام اصل اش نگين است، خانواده اش الهام صدايش مي كردند. نمی دانم چند نام ديگر داشت. اينكه بخواهم بدانم نام اصلی او چيست خيلی بی راه بود. نام اصلی كدام نام است؟ آن كه در شناسنامه و برگه هويت آدم نوشته شده است؟ او كه هيچيك را نداشت. نمی توانست داشته باشد چون مادرش ايرانی و پدرش افغانی بود. پس هر نامی كه خودش می خواست انتخاب می كرد مثل راههايی كه انتخاب می كرد. آشفته بود هم هويتش هم روحش.

     خانواده اش بسيار فقير بودند. در آمد خانواده توسط پدر معلول و نابينايش از راه گدايی و برادر كوچكترش از طريق دست فروشی تأمين می شد. از نظر آنان شرافت خيلی مهم بود بنابر اين گدايی پسنديده تر بود از كارهای خلافی كه در محل رواج داشت. مادر هم در خانه بود و درآمدی نداشت. بقیه خواهر و برادرها هم کوچک بودند. برای خانواده حفظ آبرو خیلی اهميت داشت و آنان با خانواده هايی كه دست به هر كاری می زدند و دخترانشان خلافكار و بی آبرو بودند، فرق داشتند. پس دخترشان هم نبايد با دختران آن خانواده ها بگردد و نبايد كارهای آنها را بكند. بايد در شأن آبروی خانواده رفتار كند. از آنجايی كه ارتباطات آنان در همان محل خلافكار خلاصه می شد و به دليل هويت ايرانی- افغانی او يا بهتر بگويم بی هويتی او، از مدرسه و ارتباط همكلاسی ها هم خبری نبود، پس در شأن آبروی خانواده رفتار كردن به معنی خانه نشين شدن بود.  خانه هم كه يعنی دو اتاقك تو در تو در يك حياط مشترك با همسايگان كه به قفس بيشتر می مانست. مگر آن روح را می شد در اين قفس نگه داشت!



     روزی كه سفره دلش باز بود و دو دوست ديگرش الناز و پريسا هم در جمع ما بودند تعريف می كرد كه چگونه پدرش براي اينكه سركشی های او را مهار كند و او را در خانه نگه دارد به پايش زنجير می بست.  زمانی كه تحملش تمام شده بود توانسته بود زنجير را از محل اتصالش جدا كند و با همان زنجير خود را به آهنگری محل رسانده بود تا قفل زنجير را بشكند و خود را رها كند. در راه دوستش را ديده بود و او هم در اين كار همراهی اش كرده بود. تصور كنيد در نوجوانی چنين اتفاقی برای شما بيفتد ...... چه خواهيد شد؟ ..... ! همينطور يكی يكی از تجربه هايشان در زمينه تنبيه شدنشان تعريف می كردند. او تعريف می كرد روزی كه پدر به جرم سركشی تنبيهش می كرد دستش را روی گلوی او گذشته و فشار داده. آنقدر فشار داد كه:
-                   - ديدی وقتی گلوی آدمو فشار می دن و نفسش بند مياد اون آخرش ديگه حس می كنی چشمهات داره می زنه بيرون؟
الناز انگار كه يكی پيدا شده كه در يك تجربه با هم شريكند با ذوق گفت:
-                   - آره، آره، برای منم پيش اومده.
-                   - داشتم می مردم كه بابام گلومو ول كرد.
-                   - ..........
-                   - ..........
و همينطور از تجربه های بهت آورشان تعريف می كردند. تجربه، تجربه، تجربه. مگر آدم بر پايه تجربه ها زندگی را نمی سازد؟ حالا تصور كنيد اين تجربه هايی كه اين بچه ها داشتند چه زندگی را برايشان رقم می زد!
     ندا بالاخره از خانه فرار كرد ولی از محل نه. در دنيای ديگری غير از آن محل نمی توانست زندگی كند. آن محل دريای آنان بود هر جا كه می رفتند بايد به همانجا برمی گشتند تا از بی آبی نميرند. ظاهرش تغيير كرد. مرتب تر و زيباتر شد. برای گذران زندگی او  دو راه بود يك راه شرافتمندانه يعنی دزدی و ديگری فروش شرافت. روزی كه جهت خريد برای زلزله بم که روز قبل اتفاق افتاده بود، در بازار گشت می زديم به او برخوردم كه با دوستانش می گشتند بعد از سلام و احوالپرسی بلند بالا، به پالتويی كه يك دست فروش در دست داشت اشاره كرد و گفت ببين چقدر خوشگله كاش مال من بود. يك ساعت بعد كه باز به آنان برخوردم ديدم پالتو تنش بود و شادمان آن را نشان داد و از كنارمان رد شد. نمی دانم برای به دست آوردن پالتو از كدام راه استفاده كرده بود. اما برای ندا راه دوم تحمل ناپذير بود پس با حسين كه در كار مواد بود ازدواج كرد. فكر نكنيد ازدواج رسمی و ثبتی و قانونی چون خود او رسمی و ثبتی و قانونی نبود اصلا از نظر قانون او وجود نداشت. ازدواج كرد و روزها در پی كسب درآمد بودند و شبها در كنجی در پارك می خوابيدند و ...
   

Saturday, October 13, 2012

رفیع





صداش رو که پشت گوشی شنیدم، لبخند گنده ای صورتم رو پر کرد اما یهو ته دلم خالی شد! همیشه وقتی رفیع یا هر کدوم دیگه از بچه ها تماس می گرفتن، نا خود آگاه پشتم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونی ام. انگار هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه. رفیع 19 ساله شده بود یا 20 ساله. مستقل شده بود یا به عبارتی مستقل تر. صداش قرص و محکم بود و حس کردم که یه تصمیم جدی گرفته.

از همون روزی که رفیع کف دستش رو به من نشون داد که با حنا، حرف اول انگلیسی اسم خودش رو نوشته بود و روی اون یکی کف دستش حرف اول انگلیسی اسم دختر خاله اش رو و بهم گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه، از همون روز با اینکه رفیع 12 سالش بود، همون موقع که ریزه میزه تر از یه 12 ساله نشون می داد، مثل یه آدم بزرگ بود. شاید رفیع و موسی و وحید وقتی سرِ کلاس من بودن، کودک بودن. واقعن 14 یا 15 ساله بودن و شیطنت های یه نوجوون رو داشتن. رفیع شاعر بود. برای خودش لقب " تنها " رو انتخاب کرده بود.

رفیع ِ تنها جزو هزاران بچه ای بود که پدرش در جنگ معلول شده بود، کار نمی کرد و رفیع از خیلی بچگی توی پرورشگاه بزرگ شد، جایی که نه تنها برای نگهداری از کودکان بی سرپرسته بلکه محل زندگی بچه هایی هم هست که خانوادشون قادر نیستن ازشون مراقبت کنن. تعداد بچه هایی که توی پرورشگاه زندگی می کردن زیاد بود. پرورشگاه در و پیکر درست و حسابی نداشت. اتاق ها شلوغ بود و پسرها از 5 ساله تا 18 ساله توی راهروها پرسه می زدن. کسی به درس و مشقشون، به نظافت، به خورد و خوراکشون رسیدگی نمی کرد. هر از گاهی، یکی از ماشین های نظامی سربازان آمریکایی یا ناتو دم در پرورشگاه ظاهرمی شد. سربازا با لباس های نظامی و اسلحه وارد حیاط پرورشگاه می شدن و پسربچه ها هم هیجان زده از دیدن سربازا دورشون جمع می شدن. و سربازا با لبخند رو به دوربین، به بچه ها اسباب بازی می دادن. گاهی هم سازمان های غیردولتی کلاس های آموزشی، فنی و حرفه ای برای بچه ها برگزار می کردن.

رفیع تو کلاسای آشپزی شرکت می کرد. شاید واقعن دلش نمی خواست یه آشپز بشه، اما اون موقع از بین کلاس های مکانیک یا نجاری، رفیع ترجیح داد که آشپزی یاد بگیره. وقتی که غذا درست می کرد، حس می کردم که چه لذتی داره می بره. از خورد کردن سبزیجات یا اضافه کردن ادویه. رفیع نمی خواست آشپز بشه. با خودم فکر می کردم که طبع آروم و گوشه گیر رفیع اونو به سمت آشپزی کشوند و نه هیچ چیز دیگه. شاید می خواست تنها باشه، با خودش و غرق در رویاهای خودش.
رفیع هیچوقت آرزو نداشت رئیس جمهورافغانستان بشه، چیزی که رویای خیلی از بچه هاست. هیچوقت نخواست نماینده مجلس یا یه آدم مهم بشه! رفیع می خواست موسیقیدان بشه! ساز بزنه، بخونه و در مسابقه ستاره افغان شرکت کنه یا اگر شد برنده بشه. گاهی از خودم می پرسیدم چند نفر تا به حال به رویاهای رفیع گوش دادن و نخندیدن؟ چند نفر به غیر از دوستان خودش، اجازه شنیدن این آرزوها رو داشتن و اجازه دادن که رفیع براشون از آرزوهاش بگه؟ چند نفر بهش گفتن که رفیع صدای خوبی داره یا استعداد موسیقی؟!  

رفیع مدرسه رو رها کرد. هیچکس ازش نپرسید چرا؟ نه کسی از پرورشگاه، نه کسی از خانواده اش و نه حتا کسی از مدرسه. آهنگی رو که با یکی از دوستانش توی یه استودیو خونگی ضبط کرده بود برام گذاشت تا بشنوم. تو چشماش می دیدم که منتظره، که انگار نگرانه. آروم در گوشم گفت، من دیگه مدرسه نمیرم. می خوام سازبزنم و آواز بخونم. تو چشماش نگاه کردم، با اینکه 19 سالش شده بود، با اینکه موهاشو ژل می زد و مدل های عجق وجق درست می کرد و با دوستای بزرگتر از خودش می گشت، با اینکه موتور خریده بود و تو خیابونا ویراژ می داد، با اینکه دوست دختر داشت، اما هنوز نگاهش آروم و تنها بود.

وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم، هزاران فکر به مغزم حمله کرد. سعی کردم توی همون چند ثانیه به خوباش فکر کنم. به اینکه رفیع سالمه، به اینکه صداشو دارم می شنوم، به اینکه زنگ زده که آهنگ جدیدش رو برام بذاره... وقتی گفت: خانم گیتا من ایرانم! تصویر رفیع، با چشم های درشت مشکی، دست های حنا بسته و خنده های کودکانه، از 12 سالگی تا حالا از جلوی چشمام رژه رفت. وقتی یک نفر از افغانستان، میگه من ایرانم... نتونستم تصاویر 10 روز سفر زمینی، عبور غیرقانونی از مرز، خوابیدن توی بیابون و پیاده روی های شبونه رو از مغزم بیرون کنم. نتونستم تصویر رفیع در حالی که توی فاضلاب های تهران کار می کنه رو جلوی چشمام نبینم. و صداش که خوشحال تر نبود، فقط راضی بود که سالم رسیده.

رفیع رفت ایران، که شاید دیگه احساس تنهایی نکنه، که شاید امکانات بیشتری براش وجود داشته باشه، که شاید بتونه کار کنه و پول دربیاره، که شاید بتونه راحت تر زندگی کنه. گاهی تصویر مهاجرت از افغانستان به ایران، تلخ ترین و ترسناک ترین تصویر ِ روزها و شب های من میشه. گاهی این تصویر تلخ و ترسناک مثل یه سیاهی، یه لکه هی جلوی چشمم ، با مردمک چشمم حرکت می کنه و انگار می خواد کورم کنه. می خواد بگه من اینجام، من هستم و هرگز هرگز هرگز تمومی ندارم.


Thursday, September 6, 2012

حمیرا





حمیرا وقتی شیکمش اومد بالا که چهار ماه  بود خبر مرگ خالق رو آورده بودن براش . خالق رفته بود عراق واسه تقسیم زمین پدری اش ، واسه نمی دونم چی . عزیزه می گفت بچه م رفته بود پی بدبختی هاش . وقتی رفتم دیدنِ عزیزه ، صورتش رو کنده بود . دستاشو هی می سابید به هم . می گفت بچه م با بی کسی رفت زیر خاک . می گفت کشتنش نامردُما ، می گفت فکر نمی کردن بره از اینجا پی زمین باباش ، هی نفرین می کرد، می گفت داغ به قلبشون بشینه که آتیش زدن به جیگر من بی همه چیزا. با یه دست می زد تو سینه ش با یه دست حمیرا رو نشون میداد . فغان می زد : "این عروس خالقه ای خدای بیوه ی زنا ! " . حمیرا نشسته بود رو پله ها . انگشتای حنا بسته ی پاشو زیر دامن سیاهش قایم می کرد و اشک می ریخت . درست مثل حالا که قاسم با آجر پیشونیشو جر داده ، چونکه تازه الان شیکمش اومده بالا . نشسته رو پله ها و اشکاش قل می خوره رو شیکم جلو اومده ش . میگه من هنوز سیاه خالق تنمه اونوقت اینا تهمت به من می زنن . میگه قاسم و عابد تهمتم می زنن چونکه می ترسن خرجی بدن بهم . میگه عزیزه منم باید با خودش می برد بغداد نه اینکه منو با دو تا نامحرم بذاره تنها . میگه من دیگه جام نه ای لای مرزه نه او لا .
عزیزه یه روز صبح گذاشته رفته . به قاسم و عابد گفته با خانوم مسجدیا میرم قم . اما اونا برگشتن و عزیزه برنگشته . بعد که پیگیرش شدن ، خانوم مسجدیا گفتن از اولشم با ما نیومده بوده . حالا حمیرا حتم داره که عزیزه به بغداد برگشته . میگه حق داره. پسرش نباشه منو می خواد چی کار ؟ بچه ش اونجا رفته زیر خاک . میگه می خواسته برا چهلم بچه ش اونجا باشه . میگه می ترسم عزیزه هم مثل عمو رَعَد تو راه مرده باشه . رَعَد لب مرز مرد . داشت برمی گشت بغداد که بستری بشه بیمارستان. چونکه اینجا نمی تونست شیمی درمانی کنه بی کارت اقامت و بیمه ، با این گرونیا .

حمیرا نشسته رو پله ها ، تند تند برام حرف می زنه، اشک میریزه و گوشه ی ناخوناش رو می کنه . درست مثل روزهایی که تازه از عراق فرستاده بودنش پیش عموش و زنش ، رَعَد و عزیزه . روزهایی که تند تند برام حرف می زد و دستاشو با تقلا از دستام بیرون می کشید، چونکه من ازتموم حرفاش فقط  معنی "ا ُ م " رو می فهمیدم و می دونستم مادرش با پدرش تو جنگ کشته شده . حالا هشت سال از اون روزها می گذره، حمیرا شونزده ساله شده .جنگ تموم شده اما حمیرا لباس عروس پوشیده و زن پسر عموش خالق شده . جنگ تموم شده اما رَعَد تو راه برگشت ، لب مرز مرده. خالق به جای پدرِ خودش و پدر حمیرا رفته عراق که تکلیف ارثشونو معلوم کنه. جنگ تموم شده اما حمیرا هرچی منتظر نشسته خالق برنگشته . کسی نمی دونه مرده یا  کشته شده ، جنگ تموم شده اما عزیزه قلبش دوباره داغ شده ، به قاسم و عابد گفته میره قم اما حمیرا حتم داره که به عراق برگشته ، جنگ تموم شده اما حمیرا نمی دونه عزیزه سالم به عراق برگشته یا مثل رَعَد تو راه مرده . حالا هشت سال از اون روزها گذشته ، حمیرا نشسته رو پله ها و تند تند حرف می زنه برام . یهو چشماشو رو هم فشار می ده و دستشو  رو شکمش میذاره . نگاه من با اشک چشم های حمیرا سر می خوره رو شکم بالا اومده ش . می پرسم تکون می خوره بچه ت حمیرا ؟ دستم رو می گیره و میذاره روی شکمش . این بار برعکس اون روزها دستش رو از دستم بیرون نمی کشه چونکه من از بین حرفاش معنی تموم کلمه ها رو می فهمم جز معنی " ام " و مادرش شدنش رو. جنگ تموم شده اما حمیرای شونزده ساله مادر شده . حمیرایی که نه ای لای مرز جایی براش مونده  نه او لا .

Saturday, September 1, 2012

احمد ضیا





گاهی دلم برای افغانستان خیلی می سوزه. مثل یه آدمیه که سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم می کنه و هر کس هم که به کمکش میاد تنها به خاطر نفع شخصی خودش هست. مثله آدمیه که تا میاد زخم هاش خوب بشه، یه بیماری دیگه بهش حمله می کنه. تا کمی بهبود پیدا می کنه، آدم ها دور و برش رو خالی می کنن، تنهاش می ذارن و اون در عمق تنهایی خودش به مرگ نزدیک و نزدیک تر میشه.

جای تعجب نداره، پسربچه ای که از 12 سالگی، تنها توی شهری مثل تهران کار و زندگی کرده باشه، توی سن 17 سالگی دنیا رو مثل یک مرد بالغ می بینه و می تونه تحلیل کنه. احمد ضیا 17 سالش بود که تصمیم گرفت برگرده افغانستان. زمانی که به تنهایی از افغانستان به ایران اومد تا کار کنه و برای خانواده اش که توی کابل پول بفرسته، بیشتر از 12 سال نداشت. اما احمد ضیا اینقدر مستقل بود که حتی وقتی تصمیم به برگشتن گرفت، نمی خواست به کابل برگرده. اون می گفت کابل خیلی شلوغه، خیلی بزرگه. من نمی تونم توی کابل کار پیدا کنم یا درس بخونم و زندگی کنم. من باید به خانواده ام کمک مالی کنم، نه اینکه یه خرجی هم به اونا اضافه کنم.

احمد ضیا رفت هرات. شهری کوچکتر از کابل و نزدیک مرز ایران. روزی که رفتم به دیدنش چند ماهی از زندگی اش توی هرات می گذشت. برام توضیح می داد که چقدر زندگی توی هرات با تهران فرق داره. برام می گفت که توی هرات روابط زن و مرد خیلی پیچیده است. برای احمد ضیا زندگی و اعتقادات سنتی مردم در هرات خیلی جای سوال داشت و فکر نمی کرد که مردم هنوز پایبند به خیلی مسائل سنتی باشند. اما خوشحال بودم که احمد ضیا اینقدر دقیق و موشکافانه مسائل رو بررسی می کنه و خودش برای خیلی از سوالاتش، جواب هایی داشت که نیاز به پاسخ من نبود. احمد ضیا می گفت که می فهمم مردم سالها توی جنگ زندگی کردن. زن ها سالها توی خونه ها حبس بودن.

 احساس می کردم که احمد ضیا از هم سن و سالان خودش در هرات تجربه ی بیشتری از زندگی داره یا بهتر بگم تجربه ای متفاوت تر داره که باعث شده بتونه خودش رو با شرایطی که در اون قرار گرفته وفق بده و بتونه آدم ها رو بهتر درک کنه. و این تفاوت ها رو کاملن در رفتار دوستان هراتی اش با او می دیدم. مسائل اونها چیز دیگه ای بود و مسائل احمد ضیا چیز دیگری.

احمد ضیا خیلی تلاش می کرد. تو یه مدرسه شبانه درس می خوند و روزها توی کلاس های فنی و حرفه ای شرکت می کرد تا برقکاری یاد بگیره. حالا بعد از یک سال و نیم، احمد ضیا به عنوان برقکار استخدام شده و هم زمان درسش رو هم ادامه میده. اون چند بار به کابل سفر کرد تا خانواده اش رو ببینه. اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و نگاه انتقادی و دقیق و موشکافانه سوغاتی بود که احمد ضیا با خود از ایران به افغانستان برد. و این ها را نه پشت میز و نیمکت های مدارس بلکه در جدال هرروزه با زندگی در خیابان ها و کارگاه های تهران یاد گرفت. از خود مردم کوچه و خیابان و آدم هایی که در مؤسسات حمایت از کودکان، هرروز برگی تازه از زندگی رو همراه این کودکان ورق می زنن.

و حالا احمد ضیا می تونه مدرسه بره و تو کلاس های فنی و حرفه ای شرکت کنه. موتور بخره. از شهری به شهر دیگه سفر کنه. شناسنامه داشته باشه. برای کاری که انجام می ده حقوق بگیره و حق انتخاب داشته باشه که با حقوقش چه کار کنه. آرزو و رویا داشته باشه و این آرزوها دست نیافتنی نباشه.

اینها شاید کافیه تا من خوشبین باشم به افغانستان، به اینکه در تنهایی خودش نمیمیره. همین ها کافیه که من لبخند بزنم و از شجاعت تصمیم گیری احمد ضیاها لذت ببرم. که فکر کنم بچه ها از خیابون به غیر از نفرت و کینه، عشق و اعتماد به نفس و مستقل بودن رو هم یاد گرفتن.