Saturday, October 27, 2012

ندا






     اسمش ندا بود. يعنی خودش را به اين نام معرفی كرد. سبزه رو با صورت گرد، چشم های سياه با ابروهای سياه، بينی پهن، كمی نوك زبانی وشیرین حرف می زد. روسری اش را تا روی پيشانی پايين می كشيد و معمولا چادر به سر می كرد. دختری خشن و سركش بود و بسيار تيز و فرز. اگر می خواست از دست كسی بگريزد امكان نداشت موفق نشود، به گَردَش هم نمی شد رسيد. اگر عصبانی می شد فحش هايی بر زبان می آورد كه هر شنونده ای تا بناگوش سرخ می شد. روزی كه با صورت زخمی ديديمش گفت كه از دست درازی يك پسر كه با هم دوست بودند فرار كرده. پسر قرار بود كمكش كند اما از اعتماد او سوءاستفاده كرده بود. ناراحت كننده بود كه آن پسر اين بلا را سر او آورده اما گفت كه پسر را چنان لت و پار كرده كه زخم او در برابر آن هيچ است. حتما اين كار را كرده بود.
     اگر حوصله حرف زدن داشت كاملا سفره دلش باز بود و می گفت و در بهت فرو می بردت. روانش به شدت نياز داشت تخليه شود اما حرف زدن كافی نبود، ابزار ديگری قوی تر از حرف زدن لازم بود تا زنگارها را از آن روح آزرده و عذاب كشيده پاك كند. هنوز برای زدودن آن همه بدی كه بر ذهن و روانش چنگ انداخته و آن را خراشيده بود، دير نشده بود، هنوز حدود 14-15 سال داشت. شايد در مرز نجات و سقوط بود. با اينكه او را به همراه 3 دوست ديگرش الناز و فاطمه و پريسا كه وضعيت زندگی مشابهی داشتند ديدم و شناختم اما مجذوب او و شخصيتش بودم. آنچه من از او می ديدم يك شخصيت محكم، قوی و بلندپرواز بود. گرچه برای كسی كه در اعماق زندگی می كند شايد اوج بلندپروازی، رسيدن به سطح زمين باشد. اما او اين ويژگی را داشت و می ديدم كه قيد و بند را نمی پذيرد و می خواهد رها باشد، می ديدم كه مخاطره می كند، می ديدم كه مبارزه می كند. پيروز نمی شد چون راه درست را پيدا نمی كرد و راه درست را پيدا  نمی كرد چون شناختش همان اندازه بود، دنيايی كه دیده بود آنقدر كوچك بود كه بيشتر از آن نمی توانست بپرد.  با تمام بلندپروازی كه با بال های زخمی اش داشت به سطح زمين هم نمی رسيد و در درون اعماق خود را به در و ديوار می زد و بيشتر زخمی می شد. دلم می خواست تمام انرژی ام را صرف كمك به او كنم اما درمی يافتم كه انرژی من و ما كافی نيست و احساس ناتوانی می كردم. می گفت نام اصل اش نگين است، خانواده اش الهام صدايش مي كردند. نمی دانم چند نام ديگر داشت. اينكه بخواهم بدانم نام اصلی او چيست خيلی بی راه بود. نام اصلی كدام نام است؟ آن كه در شناسنامه و برگه هويت آدم نوشته شده است؟ او كه هيچيك را نداشت. نمی توانست داشته باشد چون مادرش ايرانی و پدرش افغانی بود. پس هر نامی كه خودش می خواست انتخاب می كرد مثل راههايی كه انتخاب می كرد. آشفته بود هم هويتش هم روحش.

     خانواده اش بسيار فقير بودند. در آمد خانواده توسط پدر معلول و نابينايش از راه گدايی و برادر كوچكترش از طريق دست فروشی تأمين می شد. از نظر آنان شرافت خيلی مهم بود بنابر اين گدايی پسنديده تر بود از كارهای خلافی كه در محل رواج داشت. مادر هم در خانه بود و درآمدی نداشت. بقیه خواهر و برادرها هم کوچک بودند. برای خانواده حفظ آبرو خیلی اهميت داشت و آنان با خانواده هايی كه دست به هر كاری می زدند و دخترانشان خلافكار و بی آبرو بودند، فرق داشتند. پس دخترشان هم نبايد با دختران آن خانواده ها بگردد و نبايد كارهای آنها را بكند. بايد در شأن آبروی خانواده رفتار كند. از آنجايی كه ارتباطات آنان در همان محل خلافكار خلاصه می شد و به دليل هويت ايرانی- افغانی او يا بهتر بگويم بی هويتی او، از مدرسه و ارتباط همكلاسی ها هم خبری نبود، پس در شأن آبروی خانواده رفتار كردن به معنی خانه نشين شدن بود.  خانه هم كه يعنی دو اتاقك تو در تو در يك حياط مشترك با همسايگان كه به قفس بيشتر می مانست. مگر آن روح را می شد در اين قفس نگه داشت!



     روزی كه سفره دلش باز بود و دو دوست ديگرش الناز و پريسا هم در جمع ما بودند تعريف می كرد كه چگونه پدرش براي اينكه سركشی های او را مهار كند و او را در خانه نگه دارد به پايش زنجير می بست.  زمانی كه تحملش تمام شده بود توانسته بود زنجير را از محل اتصالش جدا كند و با همان زنجير خود را به آهنگری محل رسانده بود تا قفل زنجير را بشكند و خود را رها كند. در راه دوستش را ديده بود و او هم در اين كار همراهی اش كرده بود. تصور كنيد در نوجوانی چنين اتفاقی برای شما بيفتد ...... چه خواهيد شد؟ ..... ! همينطور يكی يكی از تجربه هايشان در زمينه تنبيه شدنشان تعريف می كردند. او تعريف می كرد روزی كه پدر به جرم سركشی تنبيهش می كرد دستش را روی گلوی او گذشته و فشار داده. آنقدر فشار داد كه:
-                   - ديدی وقتی گلوی آدمو فشار می دن و نفسش بند مياد اون آخرش ديگه حس می كنی چشمهات داره می زنه بيرون؟
الناز انگار كه يكی پيدا شده كه در يك تجربه با هم شريكند با ذوق گفت:
-                   - آره، آره، برای منم پيش اومده.
-                   - داشتم می مردم كه بابام گلومو ول كرد.
-                   - ..........
-                   - ..........
و همينطور از تجربه های بهت آورشان تعريف می كردند. تجربه، تجربه، تجربه. مگر آدم بر پايه تجربه ها زندگی را نمی سازد؟ حالا تصور كنيد اين تجربه هايی كه اين بچه ها داشتند چه زندگی را برايشان رقم می زد!
     ندا بالاخره از خانه فرار كرد ولی از محل نه. در دنيای ديگری غير از آن محل نمی توانست زندگی كند. آن محل دريای آنان بود هر جا كه می رفتند بايد به همانجا برمی گشتند تا از بی آبی نميرند. ظاهرش تغيير كرد. مرتب تر و زيباتر شد. برای گذران زندگی او  دو راه بود يك راه شرافتمندانه يعنی دزدی و ديگری فروش شرافت. روزی كه جهت خريد برای زلزله بم که روز قبل اتفاق افتاده بود، در بازار گشت می زديم به او برخوردم كه با دوستانش می گشتند بعد از سلام و احوالپرسی بلند بالا، به پالتويی كه يك دست فروش در دست داشت اشاره كرد و گفت ببين چقدر خوشگله كاش مال من بود. يك ساعت بعد كه باز به آنان برخوردم ديدم پالتو تنش بود و شادمان آن را نشان داد و از كنارمان رد شد. نمی دانم برای به دست آوردن پالتو از كدام راه استفاده كرده بود. اما برای ندا راه دوم تحمل ناپذير بود پس با حسين كه در كار مواد بود ازدواج كرد. فكر نكنيد ازدواج رسمی و ثبتی و قانونی چون خود او رسمی و ثبتی و قانونی نبود اصلا از نظر قانون او وجود نداشت. ازدواج كرد و روزها در پی كسب درآمد بودند و شبها در كنجی در پارك می خوابيدند و ...
   

Saturday, October 13, 2012

رفیع





صداش رو که پشت گوشی شنیدم، لبخند گنده ای صورتم رو پر کرد اما یهو ته دلم خالی شد! همیشه وقتی رفیع یا هر کدوم دیگه از بچه ها تماس می گرفتن، نا خود آگاه پشتم می لرزید و عرق سرد می نشست رو پیشونی ام. انگار هر اتفاقی ممکنه افتاده باشه. رفیع 19 ساله شده بود یا 20 ساله. مستقل شده بود یا به عبارتی مستقل تر. صداش قرص و محکم بود و حس کردم که یه تصمیم جدی گرفته.

از همون روزی که رفیع کف دستش رو به من نشون داد که با حنا، حرف اول انگلیسی اسم خودش رو نوشته بود و روی اون یکی کف دستش حرف اول انگلیسی اسم دختر خاله اش رو و بهم گفت که می خواد باهاش ازدواج کنه، از همون روز با اینکه رفیع 12 سالش بود، همون موقع که ریزه میزه تر از یه 12 ساله نشون می داد، مثل یه آدم بزرگ بود. شاید رفیع و موسی و وحید وقتی سرِ کلاس من بودن، کودک بودن. واقعن 14 یا 15 ساله بودن و شیطنت های یه نوجوون رو داشتن. رفیع شاعر بود. برای خودش لقب " تنها " رو انتخاب کرده بود.

رفیع ِ تنها جزو هزاران بچه ای بود که پدرش در جنگ معلول شده بود، کار نمی کرد و رفیع از خیلی بچگی توی پرورشگاه بزرگ شد، جایی که نه تنها برای نگهداری از کودکان بی سرپرسته بلکه محل زندگی بچه هایی هم هست که خانوادشون قادر نیستن ازشون مراقبت کنن. تعداد بچه هایی که توی پرورشگاه زندگی می کردن زیاد بود. پرورشگاه در و پیکر درست و حسابی نداشت. اتاق ها شلوغ بود و پسرها از 5 ساله تا 18 ساله توی راهروها پرسه می زدن. کسی به درس و مشقشون، به نظافت، به خورد و خوراکشون رسیدگی نمی کرد. هر از گاهی، یکی از ماشین های نظامی سربازان آمریکایی یا ناتو دم در پرورشگاه ظاهرمی شد. سربازا با لباس های نظامی و اسلحه وارد حیاط پرورشگاه می شدن و پسربچه ها هم هیجان زده از دیدن سربازا دورشون جمع می شدن. و سربازا با لبخند رو به دوربین، به بچه ها اسباب بازی می دادن. گاهی هم سازمان های غیردولتی کلاس های آموزشی، فنی و حرفه ای برای بچه ها برگزار می کردن.

رفیع تو کلاسای آشپزی شرکت می کرد. شاید واقعن دلش نمی خواست یه آشپز بشه، اما اون موقع از بین کلاس های مکانیک یا نجاری، رفیع ترجیح داد که آشپزی یاد بگیره. وقتی که غذا درست می کرد، حس می کردم که چه لذتی داره می بره. از خورد کردن سبزیجات یا اضافه کردن ادویه. رفیع نمی خواست آشپز بشه. با خودم فکر می کردم که طبع آروم و گوشه گیر رفیع اونو به سمت آشپزی کشوند و نه هیچ چیز دیگه. شاید می خواست تنها باشه، با خودش و غرق در رویاهای خودش.
رفیع هیچوقت آرزو نداشت رئیس جمهورافغانستان بشه، چیزی که رویای خیلی از بچه هاست. هیچوقت نخواست نماینده مجلس یا یه آدم مهم بشه! رفیع می خواست موسیقیدان بشه! ساز بزنه، بخونه و در مسابقه ستاره افغان شرکت کنه یا اگر شد برنده بشه. گاهی از خودم می پرسیدم چند نفر تا به حال به رویاهای رفیع گوش دادن و نخندیدن؟ چند نفر به غیر از دوستان خودش، اجازه شنیدن این آرزوها رو داشتن و اجازه دادن که رفیع براشون از آرزوهاش بگه؟ چند نفر بهش گفتن که رفیع صدای خوبی داره یا استعداد موسیقی؟!  

رفیع مدرسه رو رها کرد. هیچکس ازش نپرسید چرا؟ نه کسی از پرورشگاه، نه کسی از خانواده اش و نه حتا کسی از مدرسه. آهنگی رو که با یکی از دوستانش توی یه استودیو خونگی ضبط کرده بود برام گذاشت تا بشنوم. تو چشماش می دیدم که منتظره، که انگار نگرانه. آروم در گوشم گفت، من دیگه مدرسه نمیرم. می خوام سازبزنم و آواز بخونم. تو چشماش نگاه کردم، با اینکه 19 سالش شده بود، با اینکه موهاشو ژل می زد و مدل های عجق وجق درست می کرد و با دوستای بزرگتر از خودش می گشت، با اینکه موتور خریده بود و تو خیابونا ویراژ می داد، با اینکه دوست دختر داشت، اما هنوز نگاهش آروم و تنها بود.

وقتی صداشو پشت تلفن شنیدم، هزاران فکر به مغزم حمله کرد. سعی کردم توی همون چند ثانیه به خوباش فکر کنم. به اینکه رفیع سالمه، به اینکه صداشو دارم می شنوم، به اینکه زنگ زده که آهنگ جدیدش رو برام بذاره... وقتی گفت: خانم گیتا من ایرانم! تصویر رفیع، با چشم های درشت مشکی، دست های حنا بسته و خنده های کودکانه، از 12 سالگی تا حالا از جلوی چشمام رژه رفت. وقتی یک نفر از افغانستان، میگه من ایرانم... نتونستم تصاویر 10 روز سفر زمینی، عبور غیرقانونی از مرز، خوابیدن توی بیابون و پیاده روی های شبونه رو از مغزم بیرون کنم. نتونستم تصویر رفیع در حالی که توی فاضلاب های تهران کار می کنه رو جلوی چشمام نبینم. و صداش که خوشحال تر نبود، فقط راضی بود که سالم رسیده.

رفیع رفت ایران، که شاید دیگه احساس تنهایی نکنه، که شاید امکانات بیشتری براش وجود داشته باشه، که شاید بتونه کار کنه و پول دربیاره، که شاید بتونه راحت تر زندگی کنه. گاهی تصویر مهاجرت از افغانستان به ایران، تلخ ترین و ترسناک ترین تصویر ِ روزها و شب های من میشه. گاهی این تصویر تلخ و ترسناک مثل یه سیاهی، یه لکه هی جلوی چشمم ، با مردمک چشمم حرکت می کنه و انگار می خواد کورم کنه. می خواد بگه من اینجام، من هستم و هرگز هرگز هرگز تمومی ندارم.


Thursday, September 6, 2012

حمیرا





حمیرا وقتی شیکمش اومد بالا که چهار ماه  بود خبر مرگ خالق رو آورده بودن براش . خالق رفته بود عراق واسه تقسیم زمین پدری اش ، واسه نمی دونم چی . عزیزه می گفت بچه م رفته بود پی بدبختی هاش . وقتی رفتم دیدنِ عزیزه ، صورتش رو کنده بود . دستاشو هی می سابید به هم . می گفت بچه م با بی کسی رفت زیر خاک . می گفت کشتنش نامردُما ، می گفت فکر نمی کردن بره از اینجا پی زمین باباش ، هی نفرین می کرد، می گفت داغ به قلبشون بشینه که آتیش زدن به جیگر من بی همه چیزا. با یه دست می زد تو سینه ش با یه دست حمیرا رو نشون میداد . فغان می زد : "این عروس خالقه ای خدای بیوه ی زنا ! " . حمیرا نشسته بود رو پله ها . انگشتای حنا بسته ی پاشو زیر دامن سیاهش قایم می کرد و اشک می ریخت . درست مثل حالا که قاسم با آجر پیشونیشو جر داده ، چونکه تازه الان شیکمش اومده بالا . نشسته رو پله ها و اشکاش قل می خوره رو شیکم جلو اومده ش . میگه من هنوز سیاه خالق تنمه اونوقت اینا تهمت به من می زنن . میگه قاسم و عابد تهمتم می زنن چونکه می ترسن خرجی بدن بهم . میگه عزیزه منم باید با خودش می برد بغداد نه اینکه منو با دو تا نامحرم بذاره تنها . میگه من دیگه جام نه ای لای مرزه نه او لا .
عزیزه یه روز صبح گذاشته رفته . به قاسم و عابد گفته با خانوم مسجدیا میرم قم . اما اونا برگشتن و عزیزه برنگشته . بعد که پیگیرش شدن ، خانوم مسجدیا گفتن از اولشم با ما نیومده بوده . حالا حمیرا حتم داره که عزیزه به بغداد برگشته . میگه حق داره. پسرش نباشه منو می خواد چی کار ؟ بچه ش اونجا رفته زیر خاک . میگه می خواسته برا چهلم بچه ش اونجا باشه . میگه می ترسم عزیزه هم مثل عمو رَعَد تو راه مرده باشه . رَعَد لب مرز مرد . داشت برمی گشت بغداد که بستری بشه بیمارستان. چونکه اینجا نمی تونست شیمی درمانی کنه بی کارت اقامت و بیمه ، با این گرونیا .

حمیرا نشسته رو پله ها ، تند تند برام حرف می زنه، اشک میریزه و گوشه ی ناخوناش رو می کنه . درست مثل روزهایی که تازه از عراق فرستاده بودنش پیش عموش و زنش ، رَعَد و عزیزه . روزهایی که تند تند برام حرف می زد و دستاشو با تقلا از دستام بیرون می کشید، چونکه من ازتموم حرفاش فقط  معنی "ا ُ م " رو می فهمیدم و می دونستم مادرش با پدرش تو جنگ کشته شده . حالا هشت سال از اون روزها می گذره، حمیرا شونزده ساله شده .جنگ تموم شده اما حمیرا لباس عروس پوشیده و زن پسر عموش خالق شده . جنگ تموم شده اما رَعَد تو راه برگشت ، لب مرز مرده. خالق به جای پدرِ خودش و پدر حمیرا رفته عراق که تکلیف ارثشونو معلوم کنه. جنگ تموم شده اما حمیرا هرچی منتظر نشسته خالق برنگشته . کسی نمی دونه مرده یا  کشته شده ، جنگ تموم شده اما عزیزه قلبش دوباره داغ شده ، به قاسم و عابد گفته میره قم اما حمیرا حتم داره که به عراق برگشته ، جنگ تموم شده اما حمیرا نمی دونه عزیزه سالم به عراق برگشته یا مثل رَعَد تو راه مرده . حالا هشت سال از اون روزها گذشته ، حمیرا نشسته رو پله ها و تند تند حرف می زنه برام . یهو چشماشو رو هم فشار می ده و دستشو  رو شکمش میذاره . نگاه من با اشک چشم های حمیرا سر می خوره رو شکم بالا اومده ش . می پرسم تکون می خوره بچه ت حمیرا ؟ دستم رو می گیره و میذاره روی شکمش . این بار برعکس اون روزها دستش رو از دستم بیرون نمی کشه چونکه من از بین حرفاش معنی تموم کلمه ها رو می فهمم جز معنی " ام " و مادرش شدنش رو. جنگ تموم شده اما حمیرای شونزده ساله مادر شده . حمیرایی که نه ای لای مرز جایی براش مونده  نه او لا .

Saturday, September 1, 2012

احمد ضیا





گاهی دلم برای افغانستان خیلی می سوزه. مثل یه آدمیه که سالهاست با بیماری های مختلف دست و پنجه نرم می کنه و هر کس هم که به کمکش میاد تنها به خاطر نفع شخصی خودش هست. مثله آدمیه که تا میاد زخم هاش خوب بشه، یه بیماری دیگه بهش حمله می کنه. تا کمی بهبود پیدا می کنه، آدم ها دور و برش رو خالی می کنن، تنهاش می ذارن و اون در عمق تنهایی خودش به مرگ نزدیک و نزدیک تر میشه.

جای تعجب نداره، پسربچه ای که از 12 سالگی، تنها توی شهری مثل تهران کار و زندگی کرده باشه، توی سن 17 سالگی دنیا رو مثل یک مرد بالغ می بینه و می تونه تحلیل کنه. احمد ضیا 17 سالش بود که تصمیم گرفت برگرده افغانستان. زمانی که به تنهایی از افغانستان به ایران اومد تا کار کنه و برای خانواده اش که توی کابل پول بفرسته، بیشتر از 12 سال نداشت. اما احمد ضیا اینقدر مستقل بود که حتی وقتی تصمیم به برگشتن گرفت، نمی خواست به کابل برگرده. اون می گفت کابل خیلی شلوغه، خیلی بزرگه. من نمی تونم توی کابل کار پیدا کنم یا درس بخونم و زندگی کنم. من باید به خانواده ام کمک مالی کنم، نه اینکه یه خرجی هم به اونا اضافه کنم.

احمد ضیا رفت هرات. شهری کوچکتر از کابل و نزدیک مرز ایران. روزی که رفتم به دیدنش چند ماهی از زندگی اش توی هرات می گذشت. برام توضیح می داد که چقدر زندگی توی هرات با تهران فرق داره. برام می گفت که توی هرات روابط زن و مرد خیلی پیچیده است. برای احمد ضیا زندگی و اعتقادات سنتی مردم در هرات خیلی جای سوال داشت و فکر نمی کرد که مردم هنوز پایبند به خیلی مسائل سنتی باشند. اما خوشحال بودم که احمد ضیا اینقدر دقیق و موشکافانه مسائل رو بررسی می کنه و خودش برای خیلی از سوالاتش، جواب هایی داشت که نیاز به پاسخ من نبود. احمد ضیا می گفت که می فهمم مردم سالها توی جنگ زندگی کردن. زن ها سالها توی خونه ها حبس بودن.

 احساس می کردم که احمد ضیا از هم سن و سالان خودش در هرات تجربه ی بیشتری از زندگی داره یا بهتر بگم تجربه ای متفاوت تر داره که باعث شده بتونه خودش رو با شرایطی که در اون قرار گرفته وفق بده و بتونه آدم ها رو بهتر درک کنه. و این تفاوت ها رو کاملن در رفتار دوستان هراتی اش با او می دیدم. مسائل اونها چیز دیگه ای بود و مسائل احمد ضیا چیز دیگری.

احمد ضیا خیلی تلاش می کرد. تو یه مدرسه شبانه درس می خوند و روزها توی کلاس های فنی و حرفه ای شرکت می کرد تا برقکاری یاد بگیره. حالا بعد از یک سال و نیم، احمد ضیا به عنوان برقکار استخدام شده و هم زمان درسش رو هم ادامه میده. اون چند بار به کابل سفر کرد تا خانواده اش رو ببینه. اعتماد به نفس، انعطاف پذیری و نگاه انتقادی و دقیق و موشکافانه سوغاتی بود که احمد ضیا با خود از ایران به افغانستان برد. و این ها را نه پشت میز و نیمکت های مدارس بلکه در جدال هرروزه با زندگی در خیابان ها و کارگاه های تهران یاد گرفت. از خود مردم کوچه و خیابان و آدم هایی که در مؤسسات حمایت از کودکان، هرروز برگی تازه از زندگی رو همراه این کودکان ورق می زنن.

و حالا احمد ضیا می تونه مدرسه بره و تو کلاس های فنی و حرفه ای شرکت کنه. موتور بخره. از شهری به شهر دیگه سفر کنه. شناسنامه داشته باشه. برای کاری که انجام می ده حقوق بگیره و حق انتخاب داشته باشه که با حقوقش چه کار کنه. آرزو و رویا داشته باشه و این آرزوها دست نیافتنی نباشه.

اینها شاید کافیه تا من خوشبین باشم به افغانستان، به اینکه در تنهایی خودش نمیمیره. همین ها کافیه که من لبخند بزنم و از شجاعت تصمیم گیری احمد ضیاها لذت ببرم. که فکر کنم بچه ها از خیابون به غیر از نفرت و کینه، عشق و اعتماد به نفس و مستقل بودن رو هم یاد گرفتن. 

Monday, July 30, 2012

مجتبی

        سال 1380مجتبی 9 سالش بود. جثه کوچکی داشت و سر و وضع نامرتب و کثیف . از ظاهرش و رفتارش می شد دریافت که در فضایی خشونت بار زندگی می کند. بیشتر ساعات روزش را و حتی شبش را هم در بیرون از خانه می گذراند. متعلق به طایفه ای است که انگ غربتی را بر پیشانی دارند. کلاس اول دبستان از مدرسه اخراج شده و دیگر به مدرسه نرفته بود. این اولین شوکی بود که وضعیت مجتبی بهم وارد کرد. اول دبستان، اخراج شدن از مدرسه! ... آموزش و پرورش تو بوق و کرنا کرده بود که در آموزش موفق است و پوشش گسترده ای دارد و پدیده ای به نام اخراج، در مدارس وجود ندارد. احتمالا این ادعا به این معنی است که اصلا برای مجتبی و امثال او پرونده ای وجود ندارد که نشان دهد دانش آموز بوده و اخراج شده اند تا آموزش و پرورش خود را موظف به پیگیری وضع آنان بداند. وقتی کسی وجود ندارد و هویتی ندارد چه اهمیتی دارد که چه بر سر او می آید!!!

        شوک دوم زمانی بود که دیدم مجتبی که در مدرسه نهایتاً می توانسته شمردن اعداد را یاد بگیرد و جمع و شاید تفریق آنها را در حد کلاس اول، حالا می تواند ضرب سه رقم در یک رقم را ذهنی انجام دهد. باور کردنی نبود. چقدر این بچه باهوش و با استعداد بود که بدون اینکه به کلاس سوم برود و جدول ضرب را یاد بگیرد بتواند چنین محاسبه ای را آن هم نه با نوشتن که ذهنی انجام دهد. از کجا یاد گرفتنش را نمی دانم شاید از بچه های بزرگتر چیزهایی ابتدایی یاد گرفته بود و ذهن فعال خودش پی آن را گرفته بود. اما حالا این کودک، این هوش، این آینده، از مدرسه اخراج شده و تمام وقت خود را در خیابان های آلوده جنوب شهر! می گذراند. او می تواند آینده ای درخشان داشته باشد. درخشان نه! می تواند آینده خوبی داشته باشد یا دست کم آینده اش تاریک و مبهم نباشد چون چیزی با خود دارد که فوق العاده با ارزش است. شاید اگر در خانواده ای دیگر و در محیطی دیگر بود می توانست بدون هزینه زیادی به مدرسه تیزهوشان راه بیابد و یکی از استعداد های درخشان شود و ... .

        سال 1387 مجتبی حدود 16 ساله بود. چند سالی بود که او را ندیده بودم. بزرگ شده بود و به همان اندازه کودکی اش دوست داشتنی بود. سر و وضعش همچنان نامرتب بود و این بار رد پای خشونت بیشتر بر او آشکار بود. این بار رد دیگری که بر چهره او می دیدم رد پای رنج بود. درآمدش از دزدی بود و کارش فرار. چهره اش رنگ پریده بود. وقتی به او گفتم نقاشی او را که 7 سال پیش کشیده نگه داشته ام چون برایم خیلی با ارزش است، چیزی یادش نبود و من هم نتوانستم احساسش را از چشمانش بخوانم که اصلا چنین چیزی برایش مهم است یا نه. شیطنت و چابکی کودکی را نداشت. نگاهش جستجوگر بود اما خموده. انگار چیزی بر آن همه استعداد قفل زده باشد. پرسیدم هنوز هم می تواند ضرب سه رقم در یک رقم را انجام دهد، نیم نگاهی به من کرد و بعد خیره به جایی نا معلوم، انگار که هیچوقت چنین توانی نداشته است. گرفتار مواد مخدر بود و این روندِ نه چندان غیرعادیِ زندگی او و طایفه اش بود. حالا تمام ذهنش درگیر این است که چطور پول به دست آورد، چطور مواد به دست آورد و چطور فرار کند و گیر نیفتد. تمام.

تمام شد. ...

مجتبی تمام شد. ... مجتبی ها تمام شدند.

Monday, July 9, 2012

خان آقا- روایتی دیگر

پنجشنبه پنج دی ماه 1387 سوار قطار مترو بودم و داشتم به خان آقا فكر می كردم. به او كه امروز برای خداحافظی با او در بهشت زهرا قرار داشتيم. به او كه بيشتر از اين توان تحمل چيزی كه نامش را زندگی گذاشته ايم، نداشت.

پسر بچه سرحالي با يك كيسه پر از بسته هاي دستمال كاغذی در دست وارد واگن شد: خانما فقط 200 تومنه. خيلی ارزونه، 200 تومن كه شما رو فقير نمی كنه.
 ...
و خانمها ازش خريد كردند. خانمی كه در صندلي رديف من نشسته بود شروع كرد از او پرسيدن و او هم با همان چهره باز مشتاقانه پاسخ می داد:
-       كجايی هستی؟
-       مشدی.
-       بابات كجاست؟
-       كارگری می كنه.
-       مدرسه مي ری؟
-       بله، شبانه می رم.
-       چندمی؟
-        دوم.
-       راهنمایی؟
-       نه، دير رفتم، آخه نمي تونستم زودتر برم.
همانطور كه حرف مي زد دستمال می فروخت و پول را در جيبش می گذاشت. اسكناسی از دستش به زمين افتاد . يكی بهش اشاره كرد كه پولت افتاد. آن يكی گفت: كاسب بايد مواظب پولش باشه. يكي ديگه گفت: يك كيف داشته باش كه پولات گم نشه. او هم گفت: بايد يك كيف كمری بخرم.

خانم بغل دستي ام كه مثل من داشت اين ماجرا را نگاه مي كرد، گفت: ماشالا، به اين مي گن جوون، جوونايی امروز همش به فكر مو و ابرو و قيافه اند، نمی دونن پول درآوردن يعنی چی، فقط خرج كردن بلدن. به اين می گن مرد، اين زود مرد می شه. آفرين.

تو فكر  رفتم: بله، اين زود مرد مي شه. اما چرا بايد زود مرد بشه؟ زود مرد شدن خوبه؟ پس كی بچه باشه؟

خان آقا زود مرد شد، خيلي زود . همون موقع كه تو پارك چای مي فروخت. همون موقعی كه دلش می خواست بچه باشه، مرد شد. اون موقعی كه دلش مي خواست نوجوون باشه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست شاد باشه و برقصه، مرد شد. اون موقعی كه می خواست عاشق بشه و رنگ جديدی به زندگيش بده، مرد شد، مرد زندگي شد. مردی شد كه جامعه ازش خواسته بود. مردی شد كه سنت ها ازش خواسته بود. مرد شد، ... مرد شد، ... مرد شد بی آن كه خودش بخواد. چيزی شده بود كه خودش نمي خواست. اما فهميد كه نمی خواد اين باشه كه هست. پس تصميم گرفت نباشه. به آنچه كه مي خواست نرسيد اما به يكباره شكست آنچه را كه نمی خواست. اين تنها راهي بود كه بلد بود يا تنها راهي كه براش باقی مونده بود.

Thursday, July 5, 2012

سیاوش




روی یکی از نیمکت های کلاس نشسته بود، پاهاش به زمین نمی رسید و تو هوا تکون تکون می داد. یکی از دستاش روی میز بود، سرش رو گذاشته بود روی دستش. اون یکی دستش که آزاد بود هر از گاهی می رفت توی جیب پیراهنش که دو سایز واسش بزرگتر بود و تخمه در می آورد و می خورد. من تو کلاس با بچه ها تمرین تئاتر می کردم و اون همون شکلی که نشسته بود، گاهی هم سرش پایین بود و به ما نگاه نمی کرد، اما بود. اگه به بچه ها می گفتم چشماتونو ببندید و تصور کنید... می دیدم سیاوشم چشماشو بسته و همونجوری که دهنش از خوردن تخمه می جنبه داره تصور می کنه...

خیلی کوچکتر بود، شاید 3 یا 4 سالش بود که وقتی می دیدمش، صبح ها، بوی الکل می داد. درست نمی تونست راه بره و تلو تلو می خورد. خیلی شیطون بود، حتا بچه های بزرگتر رو عاصی کرده بود. سیاوش گاهی هم بوی تریاک می داد، دود تریاک. همون روزهایی که آروم می نشست سر کلاس و پاهاش از نیمکت آویزون بود و چشماشو می بست و تصور می کرد...

 سیاوش از بچه های ایرانی بود. از اونا که گاهی بود و گاهی نبود. روزایی که بود، بوهای عجیب و غریب می داد، شیطنت می کرد یا گاهی هم سر کلاس تئاتر تو رویاهای خودش فرو می رفت. گاهی فکر می کردم ای کاش  بعد از گفتن جمله ی : تصور کنید... بالای سر سیاوش یه ابردرست می شد، ای کاش من اون ابر رو می دیدم و می فهمیدم که تو مغز پسرک 5 ساله ی ما چی می گذره... چی تصور می کنه...
سیاوش بود و نبود. بزرگتر که شد، سر دسته شده بود. یه عده بچه دنبال خودش راه انداخته بود و توی محل شلوغ پلوغ می کرد. دیگه حرفه ای شده بود. دیگه فقط بوهای عجیب غریب نمی داد که کارهای عجیب و غریب هم می کرد. اما هیچی از شیرینی این پسرک کم نمی کرد. دستاش همیشه زخم بود. گاهی خیلی عمیق که با یه پارچه می بست و گاهی سطحی که باز بود و به گفته خودش: خودش خوب میشد.
روی صورتش جای چاقو بود. خط خط های کوچیکی هم این ور و اون صورتش پیدا میشد اما یه خط چاقوی اساسی داشت.

یه روز دم عید، با یه پیرهن گشاد قرمزو صورت سیاه کرده، با دایره و دمبک وارد مدرسه شد. سیاوش حاجی فیروز شده بود. ساز می زد، ناکوک. می خندید و آواز می خوند. لباس قرمزش به تنش زار می زد. اومده بود شغل جدیدش و نشون بده. سیاوش وسط خیابون، سر چهاراه ها، توی کوچه پس کوچه ها ساز می زد. شعر می خوند. جلوی ماشین ها رو می گرفت و می رقصید. تمرین روزانه اش شده بود تمبک زدن و قر دادن. با دوستاش دورهم جمع می شدن و تمرین می کردن. یکی میزد، یکی می رقصید. گاهی گروهی می رفتن توی خیابون و گاهی تکی. شبا، ماشینا بیشتر بودن... ترافیک سنگین تر بود. شب عید بود. سیاوش بین ماشینا می رقصید... ساز می زد و با خنده ارباب رو به خنده دعوت می کرد.

سیاوش تصور می کرد... لباس قرمز تنشه، ساز داره، می خونه و می رقصه... سیاوش هنوز بوهای عجیب و غریب میده. ابرهای بالای سر سیاوش سیاهه، کدره. نمیشه دید توش چی میگذره... دلم میخواد یه روزی چشمامو ببندم و داد بزنم، تصور کنید...

سیاوش چشماش بسته است، 5 سالشه و یواشکی دستشو می کنه تو جیب پیرهنش و تخمه می خوره. پاهاش از نیمکت آویزونه و به زمین نمی رسه و تلو تلو می خوره... تلو تلو می خوره... زخم دستش خیلی عمیق بود. زخم های سطحی روی صورتش خوب شده بود اما خط خط هاش هنوز مونده بود.