حمیرا وقتی شیکمش اومد بالا که چهار ماه بود خبر مرگ خالق رو آورده بودن براش . خالق رفته بود عراق واسه تقسیم زمین پدری اش ، واسه نمی دونم چی . عزیزه می گفت بچه م رفته بود پی بدبختی هاش . وقتی رفتم دیدنِ عزیزه ، صورتش رو کنده بود . دستاشو هی می سابید به هم . می گفت بچه م با بی کسی رفت زیر خاک . می گفت کشتنش نامردُما ، می گفت فکر نمی کردن بره از اینجا پی زمین باباش ، هی نفرین می کرد، می گفت داغ به قلبشون بشینه که آتیش زدن به جیگر من بی همه چیزا. با یه دست می زد تو سینه ش با یه دست حمیرا رو نشون میداد . فغان می زد : "این عروس خالقه ای خدای بیوه ی زنا ! " . حمیرا نشسته بود رو پله ها . انگشتای حنا بسته ی پاشو زیر دامن سیاهش قایم می کرد و اشک می ریخت . درست مثل حالا که قاسم با آجر پیشونیشو جر داده ، چونکه تازه الان شیکمش اومده بالا . نشسته رو پله ها و اشکاش قل می خوره رو شیکم جلو اومده ش . میگه من هنوز سیاه خالق تنمه اونوقت اینا تهمت به من می زنن . میگه قاسم و عابد تهمتم می زنن چونکه می ترسن خرجی بدن بهم . میگه عزیزه منم باید با خودش می برد بغداد نه اینکه منو با دو تا نامحرم بذاره تنها . میگه من دیگه جام نه ای لای مرزه نه او لا .
عزیزه یه روز صبح گذاشته رفته . به قاسم و عابد گفته با خانوم مسجدیا میرم قم . اما اونا برگشتن و عزیزه برنگشته . بعد که پیگیرش شدن ، خانوم مسجدیا گفتن از اولشم با ما نیومده بوده . حالا حمیرا حتم داره که عزیزه به بغداد برگشته . میگه حق داره. پسرش نباشه منو می خواد چی کار ؟ بچه ش اونجا رفته زیر خاک . میگه می خواسته برا چهلم بچه ش اونجا باشه . میگه می ترسم عزیزه هم مثل عمو رَعَد تو راه مرده باشه . رَعَد لب مرز مرد . داشت برمی گشت بغداد که بستری بشه بیمارستان. چونکه اینجا نمی تونست شیمی درمانی کنه بی کارت اقامت و بیمه ، با این گرونیا .
حمیرا نشسته رو پله ها ، تند تند برام حرف می زنه، اشک میریزه و گوشه ی ناخوناش رو می کنه . درست مثل روزهایی که تازه از عراق فرستاده بودنش پیش عموش و زنش ، رَعَد و عزیزه . روزهایی که تند تند برام حرف می زد و دستاشو با تقلا از دستام بیرون می کشید، چونکه من ازتموم حرفاش فقط معنی "ا ُ م " رو می فهمیدم و می دونستم مادرش با پدرش تو جنگ کشته شده . حالا هشت سال از اون روزها می گذره، حمیرا شونزده ساله شده .جنگ تموم شده اما حمیرا لباس عروس پوشیده و زن پسر عموش خالق شده . جنگ تموم شده اما رَعَد تو راه برگشت ، لب مرز مرده. خالق به جای پدرِ خودش و پدر حمیرا رفته عراق که تکلیف ارثشونو معلوم کنه. جنگ تموم شده اما حمیرا هرچی منتظر نشسته خالق برنگشته . کسی نمی دونه مرده یا کشته شده ، جنگ تموم شده اما عزیزه قلبش دوباره داغ شده ، به قاسم و عابد گفته میره قم اما حمیرا حتم داره که به عراق برگشته ، جنگ تموم شده اما حمیرا نمی دونه عزیزه سالم به عراق برگشته یا مثل رَعَد تو راه مرده . حالا هشت سال از اون روزها گذشته ، حمیرا نشسته رو پله ها و تند تند حرف می زنه برام . یهو چشماشو رو هم فشار می ده و دستشو رو شکمش میذاره . نگاه من با اشک چشم های حمیرا سر می خوره رو شکم بالا اومده ش . می پرسم تکون می خوره بچه ت حمیرا ؟ دستم رو می گیره و میذاره روی شکمش . این بار برعکس اون روزها دستش رو از دستم بیرون نمی کشه چونکه من از بین حرفاش معنی تموم کلمه ها رو می فهمم جز معنی " ام " و مادرش شدنش رو. جنگ تموم شده اما حمیرای شونزده ساله مادر شده . حمیرایی که نه ای لای مرز جایی براش مونده نه او لا .




