Saturday, May 4, 2013

پسرک در قاب




وقتی عکس رو دیدم، یهو پشتم لرزید. انگار روی اون نوار قرمز نوشته بود : " فروخته شد "

کلاس های پنجشنبه ها، پر از داستان بود. اول قصه هایی که ما برای بچه ها که نه با خود ِ بچه ها تعریف می کردیم. بعد داستان های تک تک ِ بچه ها بود و بعد هم نقاشی و نمایش. همون روزها بود که داستان ِ سلیمان رو شنیدیم. همون روزها زندگی حسین و کوثر رو دنبال کردیم. همون روزها هنگامه خواب هاشو تعریف می کرد. هر پنجشنبه بود که ما با بچه ها زیر ِ درخت ِ انجیر ساعت ها می نشستیم یا توی پارک با وسائل ِ ورزشی بازی می کردیم. همون روزها بود که ما با هم رویا پردازی کردیم، به هم گوش دادیم، صدای همو شنیدیم. ما بچه شده بودیم، بچه ها بزرگ شده بودن. ما گوش می دادیم و بچه ها تعریف می کردن. ما دنبالشون می کردیم و اونا پشت شمشادها قایم می شدن. همون روزها بود که ما وارد ِ زندگی هم شدیم، با هم زندگی کردیم. همون پنجشنبه ها بود که زندگی همه ماها رو تغییر داد که ما شدیم حالا یه خانواده گسترده.

صورت ِ پسرک توی عکس، می تونست هر کسی باشه. می تونست میلاد، امیرحسین، تمیم... می تونست هر کدومشون باشه. عکس رو که دیدم تصور کردم، کجا داره زندگی می کنه، پدر و مادرش چه کاره هستن؟ خودش تو کدوم کوچه  پس کوچه ها داره می چرخه؟ و مطمئنم هیچ کدوم، نه خودش، نه پدر و مادرش روحشون هم از این عکس خبر نداره. تصور کردم که چه داستان هایی برای گفتن داره این پسرک. چه شب بیداری ها و روز کار کردن هایی شاید داشته باشه. عکس، موفقیت ِ بنیاد کودک رو نشون می داد در جهت اسپانسر کردن این پسرک. یه کسی شده بود " بابا لنگ دراز " این بچه ، شده بود " حامی " یک کودک " بی بضاعت "!

این کلمه ها تک تک مثله پتک خوردن تو مغزم، تو قلبم و سوراخ شدم انگار از تو. انگار تمام ِ سال ها، نگاه تک تک بچه ها اومد جلوی چشمم. همشون دور ِ سرم می چرخیدن و می پرسیدن. کاری ندارم که بنیاد کودک چیه، که چطوری می خواد فقر رو ریشه کن کنه، فقط می خوام داد بزنم این کلمات ِ چندش آور و این ادبیات ِ تحقیر آمیز از همون لحظه که حتا هنوز به زبون نیومده، از دهان خارج نشده، همون لحظه که فقط توی نگاه ِ یه آدم شکل گرفته و اون آدم تو مغزش دنبال کلمه ی " جذابتری" می گرده، از همون لحظه مسیر زندگی اون بچه رو عوض کرده. از همون زمانی که حتا اون بچه خبر نداره که اسمش در لیست انتظار ِ کمک به کودکان " نیازمند " هست. از همون لحظه که ما فکر می کنیم که می دونیم اون به چی احتیاج داره. عکس رو دوباره نگاه می کنم. نوشته ها رو می خونم. " کفیلان کودک هر زمان که بخواهند می توانند او را ملاقات کنند". نمی تونم جلوی تصایر توی مغزم رو بگیرم. نمی تونم صدای قلب ِ پسرک رو نشنوم. " ملاقات " مثله بازدید از یک جاذبه ی توریستی!

یکی از روزای خوب ِ تمرینمون بود. از همون روزایی که میز و نیمکت ها رو کشیده بودیم کنار و تو کلاس ِ یه وجبی هر کسی یه گوشه ای متن خودش رو حفظ می کرد. یه روزی که خان آقا هنوز بود و مثه همیشه با شیریالی با صورت های ملتهب، از زمین فوتبال بر می گشتن. اون روز تمرین ِ خوبی بود چون رفیق تمام ِ خلاقیتی که داشت برای خندوندن ِ ما استفاده کرد. که خدیجه موقع گفتن دیالوگ هاش، اشک به چشم ما آورد. یکی از همون روزایی که ما، ما شدیم. مثله یه خانواده ی گسترده. شدیم نگران ِ هم. شدیم خود ِ زندگی.

تو کار کردن با بچه ها کنار ِ چیزهای زیادی که یاد گرفتم، مهم ترین چیز دقت به جزئیات بود. جزئیات نقاشی، جزئیات ِ شعر، داستان، حرفهایی که می زنم. جزئیات ِ زندگی. بچه ها حساس ترین موجودات به جزئیات هستن. هر چیزی که ممکنه از نظر ِ ما ساده و سطحی بیاد و ما زود از کنارش بگذریم، برای بچه ها هزاران معنی و مفهوم ِ پنهان در تک تک ِ جزئیاتش پیدا میشه. اینطوریه که من از کنار این عکس نمی تونم ساده بگذرم. بچه ها به من یاد دادن که حساس باشم، که عمق هر چیزی رو بیشتر از اونچه که نشون میده ببینم.
برای من این عکس، فقط یک کودک، کنار ِ دیوار که به دوربین خیره شده و با نگاهش درخواست کمک می کنه نیست. این عکس یعنی کسی هست که داره از او عکس می گیره و در یک رابطه ی نا برابر، این کودک نه در حال ِ زندگی بلکه در حال ِ نمایش ِ چیزی هست که داره در همون لحظه یاد می گیره؛ نمایش ِ فقر. و این عکس در عمق ِ هدف ِ سطحی اش برای جذب ِ کمک، در واقع کرامت ِ انسانی را از پسرک گرفته و به جاش نه گدایی سر ِ چها راه ها و گل فروشی تو خیابونا بلکه " نمایش ِ بدبختی " رو یاد میده.  داره به پسرک یاد میده که ما با هم فرق داریم و من از تو برترم. بچه ها موجودات ِ عمیقی در کشف ِ جزئیات هستن. اونها هر آنچه که ما بهشون نشون میدیم و نمی گیم رو یاد می گیرن.


Sunday, March 24, 2013

ماریا - هنگامه



Photo: Olivier Blaise
بیا که بریم به مزار، ملا ممد جان / سیل گل لاله زار، با ما دلبرجان...
با شنیدن این آهنگ، صدای ماریا تو گوشم می پیچه. خنده هاش هم. قهقهه هاش. جلوی آیینه کنار من ایستاده، به خودش نگاه می کنه. می پرسه: "من می تونم این سالک ها رو عمل کنم؟ " منتظر جواب نیست، انگار داره از خودش می پرسه. بعد دست می کشه رو صورتش، رو پیشونیش. یهو انگار خنده اش می گیره، بعد می خنده. واقعن می خنده.

هنگامه عاشق مدرسه است. از بس عاشق مدرسه است که کلاس اول رو چند بار خونده. تو همون کلاسِ اولِ زیبایی که خانم بنفشه برای بچه ها درست کرده بود. جایی که پسرها و دخترها، با سن و سال های مختلف می نشستن اما همه باور داشتن که اینجا مدرسه است، مثل تمام مدرسه های دیگه. جوری که هنگامه با مقنعه سفید و مانتو سرمه ای هر روز با لبخند همیشگی روی لب، جلوی در ظاهر میشد. گاهی صادق رو زیر بغلش زده بود، سودابه هم اون یکی دستش رو گرفته بود، اما بازم بود. هنگامه تو 7 سالگی یاد گرفت گذشت کنه مثه یه مادر برای خواهر و برادراش اما از مدرسه نمی گذره، دلش نمی خواد بگذره.

ماریا وقتی مدرسه میره اجازه نداره چیزی به صورتش بماله. تو خونه هم. هنوز سنش اینقدری نشده که بتونه آرایش کنه. بعضی روزا دیدم که ریمل می زنه یا مداد به چشاش می کشه ولی خودش هم انگار یادش میره، شروع می کنه به خاروندن چشمش و همه ی سیاهی ها میریزه کنار چشمش. از اون دخترهای سر به هواست، از اونا که فکر می کنن باید همیشه بهش تذکر بدن: " دختر، بلند نخند، رو زمین نشین، پاتو جم کن، بپر بپر نکن، حواست به روسریت باشه". از اون دخترها که جلو روش نمیگن خوشگل نیستی، شبیه دخترها نیستی. از همون دخترها که مثه مادر برای خواهراشه.

من، همیشه نگرانم. با اینکه ته دلم میگه این دخترها دست بردار نیستن. این دخترها کم نمیارن. صدای خنده هاشون رو یادم میارم و لبخند می زنم، اما با همه اینا، وقتی ماریا رو پیچیده تو برقع یا چادر می بینم، هنگامه رو با روی ترش و اخم، وقتی ماریا رو یه گوشه ای در حال اشک ریختن می بینم یا هنگامه رو که دست آدمو می گیره و هیچی نمیگه، یهو تو دلم خالی میشه. پشتم تیر میکشه. نباید نگرانیم رو باهاشون قسمت کنم. نباید فکر کنن اتفاق بدی افتاده یا قرار بیفته. گریه واسه همه هست. اتفاق بد برای همه می افته. غم و عصبانیت واسه همه پیش میاد.
اینا رو بیشتر به خودم میگم. به خودم می گم تا کم نیارم. تا بغضم یهو اشک نشه و شروع به بد و بیراه گفتن نکنم. اینا رو میگم تا حفره ی خالی شده ی توی دلم رو پر کنم و بلند بلند بخندم. خنده های مسخره ای که ماریا  و هنگامه رو به خنده بندازه و من بخندم و اونا بخندن و همه چی انگار تموم بشه. نمیشه راجع به اش حرف زد. فلسفه بافت و داستان سرایی کرد اما میشه تبدیل به خنده اش کرد. می خواد تلخ باشه، سیاه یا هر رنگی. خنده است. توی دل آدم رو محکم می کنه.  

حالا که هنگامه 9 ساله شده و برای بچه ها که دورش نشستن از روی کتاب شعر می خونه، من باور می کنم. حالا که صداش محکمه، آرزو می کنه که تو خونه ی هر بچه ای یه کتابخونه باشه، من باور می کنم. حالا که ماریا تو رشته اقتصاد دانشگاه هرات قبول شده، باور می کنم که این داستان ِ شیرین تازه شروع شده. که این داستان واقعیه. که خنده ها دل آدمو محکم می کنه، حفره ها رو می پوشونه و هولت میده جلو. خنده ها نگرانی رو مثه یه حباب می فرسته هوا، میخواد یکی یا هزار تا، حباب ها تو آسمون می چرخن و ما می خندیم بهشون.  

Saturday, March 2, 2013

گم شده راه بندر


قصه ی آمنه




1- سمیرا یه الف گنده با چوب روی زمین نوشته، بالاش یه قلب کشیده و می خواد که من  " شق" ش رو بنویسم تا بشه آشق. مریم دراز کشیده روی زمین، چوبش رو تو هوا می چرخونه و می گه آسمان، آفتاب و یه خورشید می کشه. منصور شونه هاشو تکون تکون میده، زیر لب شعر می خونه و می گه آواز. بهنام رو خاکا یه "آب" نوشته  چوبش رو گرفته سمت آمنه و هی می گه آبجی ! آ مثل آمنه، ایناهاش. آمنه رو کرد به من و گفت آرایش، بیام موهامو ببافی برام؟ من بهش قول دادم موهاشو تیغ ماهی ببافم که با لباس پولک پولکیش دیگه هیشکی عین اون نباشه. پنجشنبه عروسی بشیر و قصیده است و آمنه خواهر داماده. از دیروز تا حالا هفت بار موهاشو بافته و با پیرهن پولک پولکیش رقصیده. موهاشو که باز می کنه میاد تا زیر کمرش. چوبشو دستش میگیره و میشینه جلوم. یعنی که بباف. زیر لب هی میخونه : " آرزوم یه بوسه از لب یاره " . رو زمین یه آ می نویسه. می گه آرزو آ داره . من موهای آمنه رو می بافم . آمنه رویا می بافه. رویای آمنه یه دامن پف  پفی با یه تاج گنده داره و کفشای پاشنه بلند پاشه. موهاشو که می بافم روسریش رو میبنده به کمرش، نوک پنجه هاش می ایسته و با کفشای تق تقی و دامن پف دارش راه می یوفته و میره .
2- ما نشستیم و داریم "هاجر عروسی"  داره می خونیم . سمیرا میگه بام ، منصور میگه باران، سپیده میگه بندر. من منتظرم آمنه برسه تا بنویسم "ب". بهنام میگه بهنام . . . میگه من که خونه نرفتم، از سر کاراومدم از کجا بدونم چرا نیومده ؟ من با خودم میگم لابد آمنه قاطی زنا داره حنا میبنده، سفره عقد میچینه و دنبال قصیده هی این ور و اونور میره. آخر وقت که میشه بهنام رو نوک پاهاش می ایسته ودستشو میزاره دم دهنش. من سرمو میارم پایین. دم گوشم میگه آمنه سرِ لخت رفته تو کوچه،  بشیر موهاشو چیده.
3- با آمنه می شینیم و یه جعبه ی مقوایی درست می کنیم .رو جعبه ماهی های رنگی رنگی می کشیم. سنگایی که جمع کردیم رو با ریکا می شوریم و کنار بافته ی تیغ ماهی موهای آمنه میگذاریم. بعد می شینیم و باهم حساب می کنیم که اگه موهای انسان ماهی یه سانتیمتر بلند بشه وقتی آمنه 15 ساله بشه موهاش دیگه اندازه ی موهای تو جعبه شده.
4- وقتی می رسم بشیر تو بیمارستانه. قصیده از ترس زبونش بند رفته. مادر آمنه میگه حتم داره که قصیده بچه شو مرده به دنیا میاره. میگه بشیر به قصد کشت قصیده رو کتک زده. . گفته که بنزین میاره و آتیشش میزنه. آمنه هم ترسیده و با شیشه از پشت تو سر و گردن بشیر زده. کف حیاط پر خون شده و بشیر رو زمین افتاده. آمنه از ترس زده تو کوچه و سه روزه که خونه برنگشته.
5- حالا دیگه آمنه 15 سالش شده. موهاشو اگر کوتاه نکرده باشه. قد موهای توی جعبه شده. آمنه دو ساله که خونه برنگشته. کسی یه دختر 15 ساله که موهای خرماییش تازیر کمرش رسیده باشه ندیده ؟

Friday, February 15, 2013

!!!جمع آوری کودکان

 
     مرد جوان، چند سالی بود که کار می کرد و حالا داشت ادامه تحصیل می داد. برای پروژه تحقیقی دانشگاه نیاز به اطلاعاتی در مورد کودکان کار داشت و می خواست در این خصوص کمکش کنیم. موضوع تحقیقش را در ارتباط با شغلش یا شغل سابقش گرفته بود. پیشتر در شهرداری (یا شاید نیروی انتظامی) کار می کرد و کارش در ارتباط با کودکان خیابانی بود.
     با لبخندی بر لب به بچه ها که در حیاط بودند نگاه می کرد، انگار فعالیت ما برایش جالب بود.
     گفت: من هم با این بچه ها کار کرده ام.
     این خیلی خوب بود و باعث می شد که بتوانیم بهتر حرف همدیگر را بفهمیم. با این حال احساس می کردم این نگاه غریبه است و بین مان فاصله می دیدم.
     پرسیدم: در خانه های سبز و ریحانه کار می کردید؟
     جواب داد: نه. در کار جمع آوری کودکان خیابانی بودم.!!!
     متوجه شدم فاصله ای که حس می کردم همین جا بود. به او گفتم: کار ما نه تنها جمع آوری کودکان نیست بلکه با جمع آوری و حتی به کار بردن این واژه در مورد کودکان کاملاً مخالفیم. مگر زباله اند که جمعشان می کنید؟ یا اینکه مگر شما می توانید بزرگسالان شاغل را جمع آوری کنید که با این کودکان چنین می کنید؟ مگر می توان بچه هایی را که طی روز به مدرسه می روند به بهانه اینکه در خیابان اند، جمع آوری کرد و تحویل یک مرکز داد. کارکردن این بچه ها هم انتخاب خودشان نیست و به جای مدرسه که دوست دارند بروند، مجبورند در همان خیابان کار کنند. چطور به خودمان اجازه می دهیم که آنها را جمع کنیم و خانواده های آنان را که خودشان غرق در مشکلات هستند با مشکل دیگری یعنی دستگیری فرزندشان روبرو کنیم؟ آیا جمعشان می کنیم که چهره شهر را زشت نکنند؟ درست است، فقر چهره شهر را زشت می کند و پسندیده است که از بین برود. اما این فقر است که باید از بین برود نه فقیران. با پنهان کردن فقر در پستو، مسأله را حل نکرده ایم بلکه صورت مسأله را به بدترین وجه ممکن پاک کرده ایم...... خلاصه این که ساعتی داد آن سخن دادم/ حق گفتار را ادا کردم....
     مرد جوان همچنان با لبخندی به حرف هایم گوش می داد، البته شاید من فکر می کردم گوش می کند.
     برایش از تجربه بچه هایی که گیر این گروه جمع آوری افتاده بودند،  گفتم. از رفتار اهانت آمیز و خرد کننده ای که با آنان می شد.
     بچه ها تعریف کرده بودند که آنها را داخل یک مینی بوس پرت می کنند و گاهی آنقدر تعدادشان زیاد است که کف مینی بوس یا زیر صندلی می افتادند. بدتر از همه اینکه گاهی به آنان دست بند زده می شد. آنها را به یک مکان دوری منتقل می کردند و سپس منتظر می ماندند که کسی از خانواده شان به دنبالشان برود. بعد هم چیزی مثل تعهد و امضا از آنان می گرفتند و رهایشان می کردند. تنها چیزی که از این اقدام، به قول دولتی ها ساماندهی کودکان خیابانی، نصیب این کودکان می شد تحقیر و ترس بود و از دست دادن درآمد یک یا چند روز و آشفتگی خانواده هایشان و آنچه نصیب طراحان و مجریان ساماندهی می شد، عدد و آمار بود و گزارش هایی که حاکی از تلاش آنان در حل معضلات اجتماعی بوده و افتخاراتی که به آن دست یافته بودند. مسأله و نیاز و فقر اما، همچنان برجای بود.
     سپس او از تجربیاتش گفت. از خاطراتش در کارش گفت.
     تعریف کرد: «یک بار که در کار جمع آوری بودیم. بچه ها از دست ما فرار کردند. ما دنبالشان کردیم. چند نفری را گرفتیم. اما یکی از آنان به بالای پشت بام یک ساختمان فرار کرد. می خواست زرنگی کند اما ما دنبالش کردیم. گفتیم باید بگیریمش تا بچه ها فکر نکنند که می توانند از دست ما فرار کنن. او هم از ترس این که مبادا گیر بیفتد از بالای بام پرید...... بچه بیچاره بدجوری زخمی شد و کمی بعد مُرد.»
     باورم نمی شد اینچنین با آرامش ماجرای کشته شدن یک کودک را که از ترس آنان جانش را از دست داده بود، تعریف کند.
     ادامه داد: «فهمیدیم بچه هه افغانی بوده. خیالمان راحت شد که مشکلی برایمان پیش نمی آید. بعد از چند روز گفتند که بچه ایرانی بوده. خیلی ناراحت شدیم چون تو بد دردسری افتاده بودیم. ممکن بود کارمان به دادگاه بکشد و محکوم بشویم. برایمان بد می شد. اما بالاخره معلوم شد که افغانی بوده و ما هم خوشحال شدیم که مسأله حل شد و به خیر گذشت.»
     مسأله حل شده بود. به خیر گذشته بود. یک کودک کشته شده بود و همه چیز به خیر بود! خیر!
     این نگاه غریبه بود ... احساس فاصله می کردم... فاصله بیشتر و بیشتر می شد... فاصله نه تنها در کار و در طرز عمل بلکه در طرز فکر و حتی در احساس بود. باورم نمی شد این همه آرامش در بیان کشته شدن یک کودک. این مرد از عذاب وجدان نمرده، دیوانه هم نشده، افسرده و ناراحت هم نشده که هیچ، خوشحال هم شده که کودک افغانی بوده و او به دردسر نیفتاده. آنقدر ناباور بودم که خشمم امکان بروز نداشت... شاید دیگر نمی دیدمش ... شاید از او خشمگین نبودم ... شاید خشمم از تفکری بود که این مرد هم یکی از قربانیانش بود.
     ای کاش می شد دنیا را بر سر این طرز تفکر خراب کرد پیش از اینکه این طرز فکر دنیا را خراب تر کند.

Thursday, February 7, 2013

خانه ی امن





آنجا- یکی از زمستون های سرد هرات بود و ماه رمضون. دخترها منو برای افطار دعوت کردن پرورشگاه. همه تو اتاق ماریا و سبزه گل جمع شده بودیم. زولبیا و بامیه، چای سبز، سیب زمینی و نخود آب پز روی یه سفره که رو زمین وسط 6 تا تخت دو طبقه پهن شده بود. این اتاق دختر بزرگ ها بود. دخترهایی مثه ماریا و سبزه گل که 16 ساله بودن، اینجا هم انگار اونا مثه خونه شون، مسئول دخترهای کوچیکتر بودن. کمک دست خاله هایی که اتاق ها رو تمیز می کردن یا غذا آماده می کردن. انگار دخترها از اونا بیشتر حرف شنوی داشتن.

اینجا- از درِ اصلی که وارد ساختمون شدم، از یه حیاط کوچیک رد شدم که توش یه استخر پلاستیکی بزرگ گذاشته بودن و دو سه تا از دخترها مشغول آب بازی بودن. یه ساختمون بزرگ ِ قدیمی چوبی، برِ خیابون اصلی و روبروی یه کلیسای قدیمی. داخل ساختمون دخترها مشغول بستنی خوردن بودن. یه عده تو حیاط و حین آب بازی. یه عده تو آشپزخونه و یه عده هم تو سالن ولو بودن. یه غروب تنبل ِ تابستون. خورشید هم کم کم داشت کم جون میشد و یه نسیم خنکی تو هوا تلو تلو می خورد.

آنجا- اون شب با دخترها خیلی خندیدیم، بعد ازغذا، طبق روال هر شبشون، صدای موسیقی بلند شد و دخترها دونه دونه اومدن وسط. هر کی یه شال رنگی، یه گیره موی قشنگ یا یه دامن چین دار داشت، بر ِ خودش کرد و سر جاش، روی طبقه دوم تخت، یا وسط اتاق شروع کرد به قر دادن. گاهی فکر می کنم میشه زمان در لحظه ی وقوع این تصویرمنجمد بشه. لحظه ای که دخترها از ته دل می خندن؛ چشماشون و لباشون. لحظه ای که تمام غم و نگرانیشون با یه رقص دسته جمعی فراموش میشه.

اینجا- از پنجره ی بزرگ ِ سالنی که ما توش بودیم، نسیم خنکی می اومد تو. خورشید که داشت غروب می کرد، آخرین زورش رو از همون پنجره های بزرگ انداخته بود وسط سالن و سایه ی پرده های گره خورده و پنجره افتاده بود کف چوبی سالن. یه هوایی بود که آدم دلش می خواست دم پنجره، رو به درخت هایی که هنوز سبز هستن وایسه و هی نفس های عمیق بکشه. سالن، جای تماشای تلویزیون بود که مبل ها رو کشیده بودن کنار و یه فضای باز درست شده بود و آماده برای رقص. یکی از دخترها راهو نشونم داد. همونی که 20 سالشه و میگه که خودش و پائولا از همه دخترهای این خونه بزرگترن. همونی که خیلی باهام حرف می زنه؛ که صد بار بهم گفته، 5 تا خواهر و برادر کوچیکتر از خودش داره. همونی که وقتی حرف می زنه تو چشات نگاه می کنه اما انگار نگاه نمی کنه. انگار نیست. انگار وقتی به من میگه داره به خودش یادآوری می کنه که من 5 تا خواهر و برادر دارم. که سه تاشون با یکی از خاله هام و دو تای دیگه با یه خاله ی دیگه زندگی می کنن. وقتی برام میگه انگار داره پیش خودش تکرار می کنه که من یک سال و سه ماهه که اومدم اینجا با دخترهای دیگه زندگی میکنم. که هنوز مدرسه ام رو تموم نکردم اما امسال تموم می کنم. وقتی برایم توضیح میده که باید بره سر کار هر چه زودتر، انگار با خودش مرور می کنه که واسه چی زنده هست و داره زندگی می کنه. انگار به خودش میگه که من باید پول در بیارم. هر کاری که بتونم پول بیشتری باهاش در بیارم. باید زودتر برم سر کار. مثه یه ورد اینو تکرار می کنه.

آنجا- سبزه گل همیشه به آدم آویزون میشد. گاهی مجبور بودم از دستش در برم. وقتی نگام می کرد، وقتی دستمو می گرفت، می خواست شروع کنه به تعریف کردن. می خواست حرف بزنه. غر بزنه یا از یکی شکایت کنه یا خوابی که شب قبل دیده تعریف کنه. ماریا اما کاری با دست و بال آدم نداشت. همیشه می خندید و هر روز اگه جمله ی " من خیلی زشت هستم" رو نمی گفت انگار روزش شب نمی شد. روی صورتش جای سالک مونده بود و این سر ِ دلش خیلی سنگینی می کرد. ماریا همیشه آرزوهای بزرگ داشت و هربار با اینکه خودش موقع تعریف کردن می خندید، اما ته دلش انگار از گفتن یا فکر کردن به این رویاها قیلی ویلی می رفت.

دخترها دست آدم رو می گیرن، آدمو خاله صدا می زنن و از آرزوهاشون حرف می زنن. وقتی دستمو می گیرن، وقتی نگام می کنن، وقتی " خاله " صدام می زنن، زمانی که می خندن و از آرزوهاشون می گن، وقتی یواشکی از بابا و مامان الکی یا معتادشون حرف می زنن. وقتی می گن که این خونه رو هم دوست ندارن، دیگه فرقی نداره. دیگه زمان، مکان و زبان همه معنی خودشو از دست میده.

لرزش صدای پائولا و نیکولا، آرزوهاشون، تنهاییهاشون، حرف زدن هاشون فرقی با سبزه گل وماریا نداره. این خونه که توش زندگی می کنن اسمش پروشگاه یا یه چیز دیگه، یه خونه ی امنه. جایی که همه مثله یه خاله قابل اعتماد هستن، جایی که به همه بستنی به اندازه می رسه، جایی که تخت هرکس، دنیای خودشه، جایی که دخترها هوای همو دارن. خونه ی امن جاییه که شب بدون داشتن رویا یا یه آرزو به صبح نمی رسه. جایی که دخترها بلند بلند می خندن، بلند بلند فکر می کنن و اعتماد به نفس دارن. خونه ای امن جاییه که من می خوام زمان رو متوقف کنم تا خوب خنده ی دخترها رو تماشا کنم

Saturday, October 27, 2012

ندا






     اسمش ندا بود. يعنی خودش را به اين نام معرفی كرد. سبزه رو با صورت گرد، چشم های سياه با ابروهای سياه، بينی پهن، كمی نوك زبانی وشیرین حرف می زد. روسری اش را تا روی پيشانی پايين می كشيد و معمولا چادر به سر می كرد. دختری خشن و سركش بود و بسيار تيز و فرز. اگر می خواست از دست كسی بگريزد امكان نداشت موفق نشود، به گَردَش هم نمی شد رسيد. اگر عصبانی می شد فحش هايی بر زبان می آورد كه هر شنونده ای تا بناگوش سرخ می شد. روزی كه با صورت زخمی ديديمش گفت كه از دست درازی يك پسر كه با هم دوست بودند فرار كرده. پسر قرار بود كمكش كند اما از اعتماد او سوءاستفاده كرده بود. ناراحت كننده بود كه آن پسر اين بلا را سر او آورده اما گفت كه پسر را چنان لت و پار كرده كه زخم او در برابر آن هيچ است. حتما اين كار را كرده بود.
     اگر حوصله حرف زدن داشت كاملا سفره دلش باز بود و می گفت و در بهت فرو می بردت. روانش به شدت نياز داشت تخليه شود اما حرف زدن كافی نبود، ابزار ديگری قوی تر از حرف زدن لازم بود تا زنگارها را از آن روح آزرده و عذاب كشيده پاك كند. هنوز برای زدودن آن همه بدی كه بر ذهن و روانش چنگ انداخته و آن را خراشيده بود، دير نشده بود، هنوز حدود 14-15 سال داشت. شايد در مرز نجات و سقوط بود. با اينكه او را به همراه 3 دوست ديگرش الناز و فاطمه و پريسا كه وضعيت زندگی مشابهی داشتند ديدم و شناختم اما مجذوب او و شخصيتش بودم. آنچه من از او می ديدم يك شخصيت محكم، قوی و بلندپرواز بود. گرچه برای كسی كه در اعماق زندگی می كند شايد اوج بلندپروازی، رسيدن به سطح زمين باشد. اما او اين ويژگی را داشت و می ديدم كه قيد و بند را نمی پذيرد و می خواهد رها باشد، می ديدم كه مخاطره می كند، می ديدم كه مبارزه می كند. پيروز نمی شد چون راه درست را پيدا نمی كرد و راه درست را پيدا  نمی كرد چون شناختش همان اندازه بود، دنيايی كه دیده بود آنقدر كوچك بود كه بيشتر از آن نمی توانست بپرد.  با تمام بلندپروازی كه با بال های زخمی اش داشت به سطح زمين هم نمی رسيد و در درون اعماق خود را به در و ديوار می زد و بيشتر زخمی می شد. دلم می خواست تمام انرژی ام را صرف كمك به او كنم اما درمی يافتم كه انرژی من و ما كافی نيست و احساس ناتوانی می كردم. می گفت نام اصل اش نگين است، خانواده اش الهام صدايش مي كردند. نمی دانم چند نام ديگر داشت. اينكه بخواهم بدانم نام اصلی او چيست خيلی بی راه بود. نام اصلی كدام نام است؟ آن كه در شناسنامه و برگه هويت آدم نوشته شده است؟ او كه هيچيك را نداشت. نمی توانست داشته باشد چون مادرش ايرانی و پدرش افغانی بود. پس هر نامی كه خودش می خواست انتخاب می كرد مثل راههايی كه انتخاب می كرد. آشفته بود هم هويتش هم روحش.

     خانواده اش بسيار فقير بودند. در آمد خانواده توسط پدر معلول و نابينايش از راه گدايی و برادر كوچكترش از طريق دست فروشی تأمين می شد. از نظر آنان شرافت خيلی مهم بود بنابر اين گدايی پسنديده تر بود از كارهای خلافی كه در محل رواج داشت. مادر هم در خانه بود و درآمدی نداشت. بقیه خواهر و برادرها هم کوچک بودند. برای خانواده حفظ آبرو خیلی اهميت داشت و آنان با خانواده هايی كه دست به هر كاری می زدند و دخترانشان خلافكار و بی آبرو بودند، فرق داشتند. پس دخترشان هم نبايد با دختران آن خانواده ها بگردد و نبايد كارهای آنها را بكند. بايد در شأن آبروی خانواده رفتار كند. از آنجايی كه ارتباطات آنان در همان محل خلافكار خلاصه می شد و به دليل هويت ايرانی- افغانی او يا بهتر بگويم بی هويتی او، از مدرسه و ارتباط همكلاسی ها هم خبری نبود، پس در شأن آبروی خانواده رفتار كردن به معنی خانه نشين شدن بود.  خانه هم كه يعنی دو اتاقك تو در تو در يك حياط مشترك با همسايگان كه به قفس بيشتر می مانست. مگر آن روح را می شد در اين قفس نگه داشت!



     روزی كه سفره دلش باز بود و دو دوست ديگرش الناز و پريسا هم در جمع ما بودند تعريف می كرد كه چگونه پدرش براي اينكه سركشی های او را مهار كند و او را در خانه نگه دارد به پايش زنجير می بست.  زمانی كه تحملش تمام شده بود توانسته بود زنجير را از محل اتصالش جدا كند و با همان زنجير خود را به آهنگری محل رسانده بود تا قفل زنجير را بشكند و خود را رها كند. در راه دوستش را ديده بود و او هم در اين كار همراهی اش كرده بود. تصور كنيد در نوجوانی چنين اتفاقی برای شما بيفتد ...... چه خواهيد شد؟ ..... ! همينطور يكی يكی از تجربه هايشان در زمينه تنبيه شدنشان تعريف می كردند. او تعريف می كرد روزی كه پدر به جرم سركشی تنبيهش می كرد دستش را روی گلوی او گذشته و فشار داده. آنقدر فشار داد كه:
-                   - ديدی وقتی گلوی آدمو فشار می دن و نفسش بند مياد اون آخرش ديگه حس می كنی چشمهات داره می زنه بيرون؟
الناز انگار كه يكی پيدا شده كه در يك تجربه با هم شريكند با ذوق گفت:
-                   - آره، آره، برای منم پيش اومده.
-                   - داشتم می مردم كه بابام گلومو ول كرد.
-                   - ..........
-                   - ..........
و همينطور از تجربه های بهت آورشان تعريف می كردند. تجربه، تجربه، تجربه. مگر آدم بر پايه تجربه ها زندگی را نمی سازد؟ حالا تصور كنيد اين تجربه هايی كه اين بچه ها داشتند چه زندگی را برايشان رقم می زد!
     ندا بالاخره از خانه فرار كرد ولی از محل نه. در دنيای ديگری غير از آن محل نمی توانست زندگی كند. آن محل دريای آنان بود هر جا كه می رفتند بايد به همانجا برمی گشتند تا از بی آبی نميرند. ظاهرش تغيير كرد. مرتب تر و زيباتر شد. برای گذران زندگی او  دو راه بود يك راه شرافتمندانه يعنی دزدی و ديگری فروش شرافت. روزی كه جهت خريد برای زلزله بم که روز قبل اتفاق افتاده بود، در بازار گشت می زديم به او برخوردم كه با دوستانش می گشتند بعد از سلام و احوالپرسی بلند بالا، به پالتويی كه يك دست فروش در دست داشت اشاره كرد و گفت ببين چقدر خوشگله كاش مال من بود. يك ساعت بعد كه باز به آنان برخوردم ديدم پالتو تنش بود و شادمان آن را نشان داد و از كنارمان رد شد. نمی دانم برای به دست آوردن پالتو از كدام راه استفاده كرده بود. اما برای ندا راه دوم تحمل ناپذير بود پس با حسين كه در كار مواد بود ازدواج كرد. فكر نكنيد ازدواج رسمی و ثبتی و قانونی چون خود او رسمی و ثبتی و قانونی نبود اصلا از نظر قانون او وجود نداشت. ازدواج كرد و روزها در پی كسب درآمد بودند و شبها در كنجی در پارك می خوابيدند و ...