موسا دستش رو دراز کرد و یه ستاره ای که هنوز از
شب ِ قبل تو آسمون مونده بود چید و گذاشت کف ِ اتاقش. ستاره اتاقشو نورانی کرد.
موسا از پنجره به بیرون نگاه کرد و دید آسمون داره کم کم روشن میشه. یه ستاره ی
بزرگتر اومده بود و نورش داشت همه جا رو پر می کرد.
شقیقه اش تیر کشید. موسا پلک هاشو آروم رو هم
گذاشت ولی بعد با زور بازشون کرد و خیره شد به نور ِ ستاره. مثله روزایی که ساعت
ها به نور ِ زرد و آبی ی شعله ی اجاق گاز خیره می شد، وقتی داشت دیگ های بزرگ برنج
رو روش می پخت. یادش اومد که شعله ی زرد و آبی اجاق گاز هم وقتی خیلی بهش خیره
بشی، مثله ستاره می درخشه.
همونجوری که به نور ِ ستاره وسط ِ اتاق خیره شده
بود، چشماش بسته شد و باز به زور بازشون کرد. دستشو دراز کرد تا ستاره رو بگیره.
نوک انگشتش یهو نورانی شد، داغ شد. مثله همون موقع که دست کرد تو آتیش تا شناسنامه
اش رو بگیره. نوک انگشتش گوشه ی شناسنامه رو گرفت. کف دستش، هیچی نیومد. داغی آتیش
موند نوک انگشتش.
دستشو کنار کشید و گذاشت رو چشماش تا شاید یه
کمی از نورش، از گرماش بتونه چشماشو باز نگه داره.
بیرون هوا داشت روشن می شد ولی هنوز سرد بود. تک
پنجره ی اتاق بخار گرفته بود.
موسا دوباره چشماشو باز کرد. شقیقه اش هنوز درد
می کرد. نگاه کرد به ستاره ی وسط ِ اتاق. حالا دیگه موسا کف اتاق دراز کشیده بود.
می دید که ستاره انگار داره میره تو هوا. تو آسمون اتاقش، برق می زد، یه تک ستاره.
نورش مثله همون موقع بود که انفجار رو دید. اون وقت هم دم دمای صبح بود. نور بود.
نور ِ شدید. مثله اینکه صد تا از ستاره ها تو آسمون با هم بچرخن. نزدیک و درخشان.
صداش اما بیشتر بود و بعد ستاره ها تو دود گم شدن. تو صدای جیغ ِ مادرش.
شقیقه اش تیر کشید. چشماش ناخود آگاه رو هم رفت.
دیگه نمی تونست بیشتر از این بازشون نگه داره. حتا نور ِ ستاره هم دیگه تو چشماش
نمی زد. مثله همون شبی که تو کمپ ِ سربازا تا صبح پای اجاق گاز نشسته بود و پلک
هاش هی رو هم می رفت و هی بازشون نگه می داشت. همون شبی که سربازا هم نباید تا
سپیدی صبح چشم رو هم می ذاشتن و تفنگ به دست، زیر ِ هزار ستاره، دور ِ آتیش اجاق
پلکاشونو باز نگه می داشتن.
بعد از همون شب بود که موسا دیگه نخواست تو کمپ
باشه. بعد از همون شب بود که سربازا نگاه های عجیبی بهش داشتن. فرمانده هم حتا
باهاش مهربون شده بود. بعد ازاون شب بود که گوشش شروع کرد به سوت کشیدن، یه
صداهایی تو مغزش می شنید، سرش گیج می رفت و یه چیزی توی سرش تُپ تُپ می کنه. بعد
از اون شب بود که شک کرد به فرمانده که اون دستگاه ِ کنترل رو تو شقیقه اش جاسازی
کرده.
حالا ستاره ی وسط ِ اتاق هم انگار نورش کمرنگتر
و کمرنگتر می شد. چشمای موسا رو هم رفت. این بار دیگه تلاش نکرد بازشون کنه. دیگه
مطمئن بود هیچ چیزی شقیقشو اذیت نمی کنه. تو مشتش دستگاه ِ کنترل رو گرفته بود و
از شقیقه اش خون می چکید.
نور ِ ستاره تو سپیده دم گم شد.





