Wednesday, June 27, 2012

جهان گل


دو سه نفری توی زمین فوتبال مشغول پاس کاری بودن. از دور صدای موزیک لس آنجلسی می اومد. نشسته بودم کنار زمین و منتظر بودم تا همه جمع بشن. صدای موزیک نزدیک تر می شد. برگشتم- و برای بار اول دیدمشون.
مسعود دوازده سالشه. می گه: با کانتینر از لیورپول اومدم تا این جا، نگه داشت، من پیاده شدم برم دستشویی. شونه هاشو بالا می اندازه، قاه قاه می خنده، می گه: هیچی دیگه تا پیاده شدم پلیس دستگیرم کرد، حالا اجازه ندارم از شهر خارج شم. متین  می زنه پس کله اش، می پرسه: حالا حتما باید پیاده می شدی می ریدی؟ متین کمی عصبیه. خودش می گه: کسی با من در نیوفته وگرنه پدرش رو درمیارم. رو به من می گه: من زود قاط می زنم. قاسم دستش رو آروم می ذاره روی شونه ی متین و می گه: شبایی که متین خوشحاله برامون املت درست می کنه. امین می گه: قاسم کرد عراقه، بقیه همه افغانی هستن، از بین همه ی اینا فقط من ایروونی هستم. نیگام می کنه و می گه: یه وخ سوتی ندی ها، دست به یکی کردیم که بگیم همه ایرونی هستیم. همه شون سر تکون می دن و می گن: ایرونی ها رو دیپورت نمی کنن، مال هرجا دیگه باشی تندی برت می گردونن کشورت.
امین کردی یاد گرفته بود، پشتو یاد گرفته بود، با همه رفیق بود... همه با هم رفیق بودن، کنیایی ها با اینا، اینا با همدیگه، همشون با هم. مثل آدم فوتبال بازی می کردن، نه دعواشون می شد، نه فحش می دادن، همه مواظب بودن اون یکی از کوره در نره. همون جا بود که به درک عمیقی از روابط انسانی رسیدم؛ همون شب اول به این فکر کردم که چرا تعجب می کنم مگه نه این که اگه خود من امین، متین و هرکدوم از اون نوجوون ها رو تو ایرون می دیدم، رفتارم زمین تا آسمون فرق می کرد؛ اگه یکی شون تو تاکسی بود سوار نمی شدم، اگه از کنارم تو خیابون رد می شد خودم رو کنار می کشیدم، اگه پشت ام بود سرعتم رو کم می کردم که جلو بیوفته، که مطمئن بشم دنبالم نیوفتاده... همون جا بود که به عمق پیش داوری های روزمره ام پی برم، شناختی که بدجوری تکونم داد.
از بین همه ی اونایی که باهاشون آشنا شدم، فقط جهان گل بود که هیچ وقت حاضر نشد تو زمین پاسکاری کنه. جهان گل پسربچه ای با قیافه ی مردی چهل ساله بود. فارسی حرف نمی زد. فقط پشتو بلد بود. به سختی مستقیم به چیزی یا کسی نگاه می کرد. یه گوشه می نشست و زیرچشمی همه جا رو می پایید. بعضی شب ها، دور زمین یا توی باشگاه بچه ها با گوشی هاشون آهنگ می ذاشتن و همه می رقصیدیم. تکی، با هم، دوتا دو تا، همه ی رقص های موجود در دنیا، همه ی رقص های اختراع شده و یا اختراعی خودمون، همه جور موزیک، همه جور جفتک، همه شکل شادی. من همیشه سعی می کردم جهان گل رو بکشم وسط. ولی اون فقط دست می زد، می خندید، زیرزیرکی نگاه می کرد و به هیچ شکلی حاضر نبود بیاد وسط. داستانش برام ناشناخته بود و امین رو سخت می تونستم گیر بندازم که برام حرفاشو ترجمه کنه.
بعضی روزها امین زنگ می زد. می گفت: بیا باشگاه، فوتبال دستی بازی کنیم. بعضی روزها می گفت: شنیدم فروشگاه تسکو حراج کرده، با بچه ها داریم می ریم خرید، تو هم بیا بریم. یه روز روی پل، بهم گفت: پاسپورتت رو همین جا بنداز تو آب، دیگه هیچ وقت برنگرد. رودخونه مثل ماری خسته به آرومی جاری بود. یه تیکه ازش برق می زد. نشسته بودیم و پاهامون روی آب آویزون بود. مسعود خندید. باد موهای همه مون رو به هم ریخت. جهان گل کیسه ی شیر و ماکارونی توی دستش رو مثل یه بچه گربه بغل گرفت و سرش رو بین بازوهاش قایم کرد. همون جا روی پل امین عکسای تو گوشی اش رو نشونمون داد و گفت: شیراز زندگیه منه، من بدون شیرازم هیچی نیستم. وقتی بلند شدیم تا راه بیفتیم، گوشی اش رو داد بهم و گفت: بیا فیلم اعدامی رو که دیروز به وکیلم نشون دادم ببین. وقتی تنها شدیم گفت: من این رو فقط به تو می گم، من هفده سالم نیس، بیست و یه سالمه، ولی اگه بفهمن من بالای هژده ام، همین فردا بیرونم می کنن. پرسیدم: چطو تا حالا نفهمیدن؟ گفت: من فقط سه بار از تو خود انگلیس دیپورت شدم، هربار دوباره برگشتم، هربار دوباره خودم رو یه جوری انداختم توی کشتی. گفت: راهش اینه که خودت رو چنون بین گونی های پیاز بچپونی که وقتی بلندشون می کنن بندازن تو کانتینر نبیننت. خندید، دستش رو روی خالکوبی روی بازوش مالید و گفت: آخرین بار پریدم زیر کانتینر، بین چرخا، اون جا رو چسبیدم، لامصب سه ساعت بی وقفه حرکت کرد، دیگه جون نداشتم ولی بالاخره قبل این که دستم ول بشه وایساد، پریدم پایین، تو جاده پیاده راه افتادم، از گوشم خون می اومد، حتی نمی دونستم کجام، ولی بعد ماشین ها رو تو جاده دیدم، راننده ها سمت چپ نشسته بودن،  اون وقت بود که مطمئن شدم تو انگلیسم. ایستاد و به نقطه ای نامعلوم روی زمین خیره شد. بعد گفت: پلیس جلوم رو گرفت و بردنم پاسگاه، اون جا گفتم که هفده سالمه، دندونهامو نگاه کردن و گفتن امکان نداره، ولی من روی حرف خودم موندم و اونا برام پرونده باز کردن.
بعضی وقت ها وقتی آدم به یه دوره در گذشته فکر می کنه، یه حرف، یه تصویر ثابت، یا یه آدم توی ذهنش نقش می بنده. آدم اون دوره برای من، نه امین، که جهان گله. تصویر اون دوره برای من، نگاه جسور بچه هاییه که یکه و تنها به امید زندگی بهتر، هزاران کیلومتر دورتر از خونه، ساعت ها به میله های زیر کانتینر چنگ زده اند. ولی حرف اون دوره برای من، مکالمه ای ست که بین من و امین در غروب یک روز تابستانی شکل گرفت. تو راه بازگشت از باشگاه، امین گفت: این جهان گل فقط قیافه اش مظلومه. من بی هوا، باحالتی از کرختی و بی خیالی گفتم: آره بابا می دونم، پاش بیفته هزار تا قتل و جنایت هم می کنه. شرم اون لحظه نیومد. چند قدم جلوترکه از امین خداحافظی کردم و پیچیدم تو کوچه ی منتهی به خوابگاه، صدای خودم در گوشم طنین انداخت. با خودم فکر کردم چرا این حرفو زدم. همون شب در دفترم نوشتم: منی که حتی وقتی چند صفحه قبل جهان گل رو توصیف می کردم، حتی ننوشته بودم که چه قدر می شه اگه دقت کرد تو صورتش، چیزهایی رو دید که نمی خوای هیچ وقت تو صورت هیچ بچه ای به کنار، بزرگسالی ببینی. ننوشته بودم چون دلم نمی خواست حقیقت داشته باشه و جلوی امین بلند گفته بودم شاید چون حرف اون من رو یاد اون چند خطی انداخته بود که در توصیف جهان گل حذف کرده بودم. بعضی وقت ها حرف و تصویر و آدم یه دوره روی هم منطبق می شه؛ همون موقع اس که حسرت پافشاری نکردن در یافتن و فهمیدن مثل یه رودخونه، خمیده و خزیده و آروم، دور گردنت می پیچه و گره می خوره.  

Wednesday, June 20, 2012

خورشید




خورشید موهاشو تراشیده. یعنی مادر خورشید تصمیم گرفت که موهاشو بتراشه. به همین خاطر بود که از همون اول این دختر توجه منو به خودش جلب کرد. چشمای عجیب و نگاه کنجکاوش. 

جنوب غربی تهران، جایی پشت پاسگاه نعمت آباد، در 100 متری جاده آسفالتی که از محله دولت آباد می گذره، آلونکهایی ساخته شده از کاهگل و چوب وجود داره که پیش از این محل زندگی کارگران کوره پزخونه بود. امروز که کوره پزخونه ها از کارافتاده، این آلونک ها محل زندگی خانواده های افغان این محله است. 3 یا 4 کوره پزخانه در این محله وجود داشت که حالا دیگه از کار افتاده و فقط این خونه های کاهگلی به عنوان محل سکونت باقی مونده. 

مردها روزها سر کار می رن. هر کاری که باشه، کارگری ساده سرِ ساختمون شاید یکی از بهترین ها باشه. مادرها روزها با بچه ها خونه هستن. محل بازی بچه ها تپه های خاکی نزدیک خونه ها، ساختمون های از کارافتاده ی کور پزخونه ها یا جاده ی خاکی پشت آلونک هاست.  خونه ی خورشید آخرین خونه از ردیف 12 تایی اتاقک های به هم چسبیده روی تپه ی بالای کوره پزخونه ست. چند پله ی گِلی و نا مطمئن به پایین که خونه ها را به محوطه ی بزرگتری وصل می کنه که یه شیر آب داره.

خورشید حرف نمی زنه. فقط می خنده. لبخند می زنه گاهی. وقتی که میخنده یه طرف لپش چال می افته و چشماش جمع میشه و دورش چروک می افته. خورشید شاید 5 سالش باشه. توی تپه های خاکی با بچه های دیگه بازی می کنه و جیغ می زنه. مادرها کنار شیر آب مشغول شستن لباس هستن. بعضی دیگه کنار وانتی که وارد محوطه کوره پزخونه شده جمع شدن.
از 12 مادر، ده نفرشون حاضر شدن توی کلاس های سواد آموزی شرکت کنن. با اینکه روابط پیچیده ای بینشان برقراره. با اینکه شاید درطول هفته تنها یک یا دوبار آن هم به صورت تصادفی کنار شیر آب با هم برخورد کنن اما قبول می کنن که کلاس ها توی خونه های خودشون برگزار بشه.
در حالیکه کلاس های سواد آموزی برگزار می شه، مادرها کفش هایی که باید برای تحویل در آخر هفته آماده کنند سر کلاس می دوزن. دست هاشون حتی بدون نگاه، سوزن را در کفش می کنه و بیرون می کشه. بچه ها به قصه گوش می کنن. بعضی هاشون با کاغذ و پاستل مشغول نقاشی هستن. مصطفی 10 سالشه و کلاس سومه. تو یه مدرسه ی خودگردان نزدیک کوره ها درس می خونه. خواهر مصطفی اما به خاطر هزینه ی بالای مدرسه تو خونه مونده و کمک مادرش می کنه.

خورشید همیشه اولین کسیه که با شنیدن صدای من از خونه میاد بیرون. خورشید هوش متوسطی داره اما نگاهی کنجکاو. زیاد حرف نمی زنه اما گوش میده. گاهی چیزهایی که فکر می کنم متوجه نشده رو که ازش می پرسم و اون با آرامش مخصوص خودش موقع حرف زدن، جوابم رو میده، خیالم راحت میشه که خوب گوش میده.

هر سه شنبه، قبل از رسیدن به کوره پزخونه با خودم میگم، ای کاش امروز یه روز ِخوبشون باشه، ای کاش امروز هم انگیزه شنیدن داشته باشن، ای کاش امروز کارِ دوختن کفش ها زودتر تموم شده باشه... هر بار به خودم میگم، زنی که کارهای خونه رو انجام میده، از شستن و پختن و بچه داری، کنارش کفش می دوزه واسه کمک خرج ِ خونه، زنی که سال هاست که تصویر اول صبحش یه تپه ی خاکیه و یه سری خونه خرابه که هزار اتفاق توش افتاده، زنی که نمی دونه امروز یا فردا باید با شوهر و بچه هاش کوچ کنه و برگرده افغانستان، چرا... چرا باید برای شنیدن حرفای من انگیزه داشته باشه؟! چه انگیزه ای باید داشته باشه؟ اما هر سه شنبه که از جاده ی خاکی پشت خونه ها بر می گردم، خودمو می بینم که لبخند می زنم و فکرمی کنم، ساختن یه رابطه ی انسانیه برابر انگیزه نمی خواد. یه نیرویی هول میده، منو و اون زنا رو، که به هم گوش بدیم، که با هم بخندیم، که شوخی کنیم، که اونا منومسخره کنن، که ازهم یاد بگیریم، با هم چای سبز بنوشیم.

مادر خورشید از جلسه دوم دیگه تو کلاس ها شرکت نکرد. اینو وقتی که با پدر خورشید حرف می زدم و اون به زمین نگاه می کرد و وسط حرف های من یهو رفت، حدس زده بودم. خورشید 5 سالشه اما گاهی توی خونه باید مراقب خواهر کوچکترش باشه. باید گاهی حتا برای اون غذا آماده کنه. سه شنبه ها اما خورشید آزاده که بیاد نقاشی بکشه. شعر بخونه و قصه گوش کنه. اما اگه دیگه سه شنبه ای نباشه! زمانی که خورشید بزرگ بشه... زمانی که پدر دوست نداشته باشه خورشید به مدرسه خودگردان بره...

خورشید موهاشو تراشیده. یعنی مادرخورشید این کارو کرده. اون با بچه های دیگه فرق داره.

Saturday, June 16, 2012

آصف


قاب اول: نازگل پریده هوا، همون جور که صدای اخبار تلویزیون رو بلند می کنه، می گه: به این خبره که داره پخش می شه گوش بدین، این ایده ی شاگرد من بوده. من و نازگل می خندیم چون فردا باید به آصف خبر بدیم که ایده اش رو دزدیدن. بقیه می خندن چون نازگل ساکت شون کرده که بهشون خبر تولید یه تانک جنگی غول پیکر رو بده. وقتی  دارم سئوالات امتحانی رو تکثیر می کنم، از پشت دخمه ای که تبدیل به کلاس اش کرده ایم، صدای آصف رو می شنوم که جمله ی طلایی اش رو تکرار می کنه: من بالاخره بزرگترین تانک بی سرنشین دنیا رو می سازم. نازگل اومده ورقه های تکثیر شده رو ببره. بی حوصله اس. نیگام می کنه و می گه: می شنوی چی می گه؟  

قاب دوم: هرکس دو تا آدمک داره. یکی اش "خود" ایرونی شه، و اون یکی "خود" افغانی اش. باید لباس تن اش کنه و خصوصیات اش رو بگه. آصف یه اسکلت رو بلوز خود ایرانی اش کشیده، موهاشو سیخ بالا زده، ابروهاشو نخ کرده و یه لبخند شرورانه رو لباش کشیده. نوشته: من در ایران یه ناشناخته هستم، خود ایروونیه من یه پسر بده که به هیچ کس احترام نمی ذاره، اگه پنج سال دیگه تو ایران بمونم خود ایروونیه من یه پسر بی نظم و بی ادب می شه. خود افغانی اش فرق کج باز کرده، آستین هاش بلنده، یه لبخند گنده زده، یه بادکنک از تو دهنش در اومده، داره می گه: ای افغانستان من رو ببخش که نتوانستم به تو توی این سال ها کمک کنم. فاطمه به آدمک آصف نگاه می کنه و می گه: خانم آصف می خواد آمریکا رو خورد کنه. آصف می گه: می خوام بزرگترین لشگر دنیا رو جور کنم، می خوام با بمب و گلوله بمیرم. فاطمه می پرسه: یعنی می خوای شهید بشی؟ آصف می گه: نه، یعنی می خوام قبل این که یه آمریکایی بیاد کله ام رو با چاقوی کندش از بدنم جدا کنه با بمب مرده باشم. رو به من می گه: چون با بمب و موشک و گلوله آدم یه دقیقه ای می میره.

قاب سوم: رو پله های ورودی حیاط وایسادم و داد می زنم: بریزین بیرون، هر چی درونتون سنگینی می کنه، بپاشین رو این دیوارهای خالی. دست همه شون گچ های رنگیه. همه شون ذوق زده هستن. من می رم تو. وقتی برمی گردم آصف رو می بینم. بالای نردبون ایستاده. داره چیزی رو می نویسه که بعدا می شه: افغانستان دوستت دارم، خیلی زیاد. من رو که می بینه، با شک می پرسه: من اینو نوشتم، عیبی که نداره؟ شونه هام رو می اندازم بالا، می گم: چه عیبی؟ به زن های محلی که از توی آشپزخانه بیرون اومده اند نگاه می کنه و دودل می گه: نمی دونم. زن های محلی عین خیالشون نیس. شاید برای این که خط آصف رو نمی تونن بخونن یا این که بیشتری هاشون سواد ندارن. می زنن رو شونه هام، رو به هم می خندن و می گن: چه قشنگ شده این دیوارا. از فرداش همه شون از بین دیوارهای رنگی عبور می کنن و می رن تو آشپزخونه. از فرداش، هربچه ای که می خواد آب بخوره از بین دیوارهای رنگی عبور می کنه تا به آبخوری برسه. از فرداش همه مون توی حیاط در نقاشی و نوشته های بچه ها غلت می خوریم. از فرداش آصف یه کمی، فقط یه کمی آروم تر به نظر می آد. یه روز وسط راه دفتر به کلاس اش یکهو می ایسته، تو چشمام خیره می شه و می گه: پدرم رو گرفتن و برش گردوندن افغانستان. می گه: حالا من و مادرم تنهای تنهاییم.

قاب چهارم: مثل جادوئه. اگه نبود، کسی اسمش رو روی نیمکت یا تنه ی درخت نمی کند. اگه نبود، کسی روی دیوارها شعار نمی نوشت. اگه نبود، کسی کتاب چاپ نمی کرد. پاشیدن بیرون جادوئه، ثبت کردن و جاودانگی جادوئه، زندگی جادوئه. وقتی به جنگ فکر می کنم- به هر جنگی در هرجای دنیا- به آدم هایی خسته با کوله باری خاک گرفته و کفش های پاره و نگاه های خشمگین یا سنگی، همیشه تصویر آصف جلوی چشمانم نقش می بنده. دو سالی می شه که ندیدمش، خردادماه دو سال پیش ناگهان غیبش زد. شاید با مادرش برگشت افغانستان، شایدم نه. بعضی روزها آصف یازده ساله ی دو سال پیش رو، در میلاد می بینم. در میلاد و در ده ها بچه ی دیگه ای که جنگ باعث شده دلشون بخوادغول پیکرترین تانک جنگی دنیا رو بسازن. 

Monday, June 11, 2012

خان آقا


سال 86 بود یا همون سال 85 که کلاس های نمایش خلاق رو توی انجمن داشتم و تمرینات نمایش " بابام تو کاغذ گم شد" رو شروع کرده بودیم. تمرینات خیلی فشرده شده بود. بچه ها هم خسته شده بودن و هم لذت می بردن. شیریالی و خان آقا رو از همون روزهای اول کلاس، باید توی کوچه های دروازه غار در حال فوتبال بازی کردن پیدا می کردم. اگر توی کوچه نبودن، معلوم میشد که یه بازی حیثیتی دارن و رفتن ورزشگاه هرندی بازی کنن.

تمام دو سال برگزای کلاس، بحث و مجادله با این دوتا به نتیجه نرسید. تا سال 85 که تمرینات فشرده و جدی شد. درسهای بچه ها هم سنگین شده بود اما هممون حس خوبی از کنار هم بودن داشتیم. دوست داشتیم بیشتر و بیشتر تمرینات ادامه داشته باشه. حتا بچه ها هم دیگه به خاطر تکرار زیاد و تذکرات ما گله نمی کردن. از وقتی نوال گفته بود که می تونیم بریم سالن ارسباران اجرا کنیم انگار یه انرژی جدید به همه داده شد. تمرینات خستگی ناپذیر. هیچ کدوم نمی خواستیم که روزها تموم بشن و ما تمرین رو تعطیل کنیم. با اینکه حتا کار بچه ها اون روزا بیشتر شده بود.
بچه ها هم باید سر کلاس می نشستن، هم تمرین می اومدن و هم بعدش می رفتن بازار واسه کار.  اون زمان شیریالی تو بازار کارتن جمع می کرد و خان آقا  تو یه کارگاه قالی بافی کار می کرد. خان آقا 15 سالش بود. اون هم مثل خیلی بچه های دیگه سالها پیش از افغانستان اومد بود. زمینی و قاچاقی. از وقتی خیلی کوچیکتر بود، کار می کرد.  روزهایی که شیطنت نمی کرد. روزهایی که صورتش از هیجانِ بازی فوتبال گر نگرفته بود، نگاهش یهو گم می شد، عمیق می شد. مثل یه مرد میانسال. دور چشمش چین و چروک می افتاد و دستای بزرگش رو روی موهاش می کشید. اگه می دید دارم نگاش می کنم، چشمشو می دزدید.  

از سفر افغانستان که برگشتم، نوال با بچه ها نمایش رو برای اجرا آماده کرده بودن. خان آقا طبق معمول نصفه سر تمرینات رفته بود و نقشش عوض شده بود. یه مدتی بعد از نمایش بود که خبر دادن خان آقا ازدواج کرده. فرخنده بود که بهم خبر داد. هم سن و هم کلاسی بودن. وقتی بهم گفت، انگار میخواست که بلند بلند برای یکی تعریف کنه که خودش هم باور کنه. گفت دوستاش براش سنگ تموم گذاشتن. دختره از فامیلاشونه که از شیراز اومده. از خان آقا کوچیکتره. و من فکر کردم که چقدر حالا اسم خان آقا به این بچه می یاد. خان آقای کوچیک ما.

تمرینات برای اجراهای بعدی ادامه داشت. اما خان آقا دیگه سر کلاس هم نمی اومد. بچه ها گاه گداری می دیدنش. بچه ها خبر می اوردن که خیلی کار می کنه. باید خرج خونه رو بده. من به کارگاه قالیبافی فکر می کردم و شاید گاهی هم توی بازار، تو خیابون، چرخ کشی... به پدر قماربازش فکر می کردم. به زنش که توی خونه منتظرش نشسته. به خونشون که هیچوقت نرفته بودم.

سال 86 بود یا 87... اجراهای ارسباران تموم شده بود. شفیق بود که به من زنگ زد. بعد از اجرای ارسباران، شفیق به جای خان آقا سر تمرینات می اومد. شفیق بود که به من گفت: خان آقا خودش رو دار زده!

دار زده!... این کلمه رو نمی تونستم هضم کنم. تا به اون وقت اینقدر از نزدیک نشنیده بودمش... توی کارگاه قالیبافی...از پنجره...

مغزم پراز سوالهای بی جواب بود، یا نه، پر از سوالهایی که جوابش رو می دونستم. سوال هایی که تک تک ماها جوابش رو می دونستیمو حتا بچه ها هم مثل ما.
 و من فکر می کردم که این بچه ها برای ظرفی که توش قرار دارن خیلی بزرگن... خیلی بزرگ...

مادرِ ستاره


کمپ مهاجرین " انصار" ، جایی کمی دورتر از مرکز شهر هرات در افغانستان، محلی برای اقامت موقت خانواده هایی ست که از ایران برگشته اند و سفرشون به مقصد دیگری غیر از شهر هرات ادامه داره.

مادرِ ستاره در حالیکه ستاره توی بغلش خواب بود و یه کیف سنگین روی دوشش بود وارد کمپ شد. تازه از ایران برگشته بود و اینطوری که تعریف می کرد، شوهرش معتاد بود و اون هم شوهرش رو گذاشته بود و برگشته بود افغانستان. زمانی که ایران بود کارت اقامت نداشت، نه خودش و نه شوهرش، به همین خاطر برای ستاره هم نتونسته بود کارتی بگیره. ستاره 9 ماهش بود اما خیلی ضعیفتر و کوچک تر از 9 ماهه به نظر می رسید. هر از گاهی گریه های سختی می کرد که به هیچ طریقی نمی شد ساکتش کرد.
چند باری که ستاره رو بغل کردم، حس کردم یهو عضلاتش سفت میشه و ستاره گریه می کنه از مادرش که پرسیدم گفت از وقتی به دنیا اومده این مشکل رو داره ولی نتونسته به دکتر متخصص توی ایران نشون بده تا بیماریشو تشخیص بدن. فقط تونسته بود به چند دکتر معمولی نشون بده که اونها هم تشخیص نداده بودن.

مادرِ ستاره با تمام اضطرابی که توی صورتش بود و پشت چشماش موج می زد، آروم بود. سنش بیشتر از 23 یا 24 سال نبود. خنده های شیطنت آمیزی و سرزنده ای داشت. خیلی وقتها شوخی می کرد و حتا گاهی اینقدر با مریضی ستاره راحت برخورد می کرد که من نگران می شدم.

یکی از شبهایی که مادر ِ ستاره تازه تو کمپ مستقر شده بود، به من زنگ زد و گفت ستاره حالش بد شده. ساعت 11 شب بود و هیچکس توی کمپ نبود که ستاره رو به بیمارستان ببره. ساعت تقریبا 11 و نیم من همراه مادرِ ستاره که در کمال ناباوری همچنان لبخند آرومی روی لب داشت به بیمارستان رسیدیم. ستاره تمام عضلاتش گرفته بود. اینقدر گریه کرده بود که دیگه چشماش باز نمی شد. 5 دقیقه آروم می شد و دوباره انگار دردی ناگهانی تمام بدنش رو گرفته باشه، شروع می کرد به جیغ زدن. بیمارستان شهر هرات، تنها و مجهز ترین بیمارستان این شهر، پر از همراه مریض هایی بود که جا به جا روی زمین پتویی پهن کرده و  خوابیده بودن. بیمارستان فضای سردی داشت. درها و دیوارها همه خاکستری بودن. ستاره رو به بخش کودکان بردیم. دکتر سریع بالای سرش اومد اما چون هیچکس نمی دونست که مریضی ستاره چیه، دکتر براش مسکن تجویزکرد تا بتونه بخوابه و البته یه سری داروی دیگه که مجبور شدیم ستاره رو شب در بیمارستان بستری کنیم.  

ستاره بعد از یک هفته هنوز گاهی نا آرومی می کرد اما مادرِ ستاه همچنان همون لبخند آروم روی لبش بود و تمام ترس و نگرانی اش این بود که سرو کله شوهرش پیدا بشه و اونو با خودش به ایران ببره. چند وقتی توی کمپ انصار زندگی کرد. توی کلاس های آموزش فنی و حرفه ای یک سازمان غیر دولتی شرکت کرد. پر از شور زندگی و یادگرفتن بود. با وجود بیماری ستاره، همیشه سر کلاس ها حاضر بود و کارهاش رو خوب پیش می برد.

بعد از مدتی که سراغش رو گرفتم از کمپ رفته بود. آموزش ها رو نیمه کاره رها کرده بود و رفته بود. داستان هایی این طرف و اون طرف درباره اش می گفتن. یک زن تنها، بدون شوهربا یک بچه شیرخوار مریض...

یکی می گفت شاید رفته کابل، و من فکر کردم که رفته تا خودش رو توی شلوغی و بزرگی اون شهر گم کنه دور از تمام حرف ها و حدیث ها.
یکی می گفت که اون اصلن خراب بود! و من چهره آروم مادر ستاره جلوی چشمم بود و روزهایی رو به یاد آوردم که او ، در حالیکه ستاره یک روز آروم رو در آغوش مادر می گذروند، در کنار زنان دیگر بگو و بخند می کرد.
یکی دیگه می گفت که شوهرش اومده سراغش و اونو با خودش برگردونده ایران و من فکر می کردم که حالا سرِ ستاره کوچولو چه بلایی اومده؟!

هرات شهر آرومیه. صدای تیر و تفنگی نیست، انفجاری اتفاق نمی افته. اگر هم باشه، انفجار مینی خنثی نشده خارج از شهره. مردم روزها سر کار میرن، شبها به خونه بر می گردن. زن ها و مردها در بازار شلوغ و پر هیاهو خرید می کنن، با فروشنده ها چونه می زنن. بچه ها توی کوچه های خاکی تیله بازی می کنن. دخترها به مدرسه می رن. در این هیاهوی پر از زندگی، فکرمی کنم به مادرهایی مثل مادرِ ستاره، که حالا زیر سقف کدوم آسمون، ستاره های زندگیشون رو میشمرن بی ترس از قضاوت و تنهایی.

Saturday, June 9, 2012

سومرا


عکاسی زمانی گفته بود: اگر عکس هایت خوب نیستند، حتما به اندازه ی کافی نزدیک نیستی.

در هفت جوب کرج- در بیابانی به اسم محله ی هفت جوب- از ماشین پیاده شده ایم. خاوری از کنار ما عبور می کنه و همزمان با گرد و خاکی که به هوا می ره، همه به سرفه می افتیم. سرفه مون با خنده آمیخته می شه و اوج می گیره تا بعد در هوا پودر بشه و بر سرمون بباره. احمد بالای تپه شنی ایستاده. خاک که فرو می شینه، از دور ما رو می بینه. دست تکون می ده و به سمت مون می دوه. همون جور که نزدیک می شه، می گه: توپ توپ- و جفت دستاشو با فاصله از هم می گیره، انگار که یه توپ واقعی تو دستهاشه. نیما می گه: تلمبه نداشتم، عصری برات میارم، خب؟ عصری. احمد نمی دونه معادل "عصری" در زبان اردو چیه. با یه حالتی از گیجی نگاه می کنه و لبخند کمرنگی می زنه. به گودی رسیده ایم. گودی، مکان استقرار چادرهاست. گودی، اسم دیگه ی محل زندگی احمد و ده ها خانوار دیگه ست.

تو گودی، اندازه ی بالای گودی سوز می آد. سوز می پیچه تو وجودمون و به لرزه درمیاردمون. احمد از کیسه ی لباس ها تی شرتی در آورده و روی بلوزش می پوشه، برمی گرده، ما رو نگاه می کنه و می خنده. دو تا  از مردها، دو لنگه از یک کفش رو در دست گرفته اند، رو به روی هم ایستاده اند و به هم خیره شده اند، هرکدوم به امید این که دیگری کوتاه بیاد. زنی که کنارم ایستاده، به فارسی نسبتا درستی صحبت می کنه. دستم رو می گیره و در گوشم زمزمه می کنه: برامون قرص بیارین. دستش رو جلوی شکمش گرد می کنه و می گه: که بچه نتونیم داشته باشیم. اسمش منیزه ست. می گه: من اهل کراچی هستم. سیل اومد. همه چیزم رو از دست دادم. می گه: این جا خیلی بهتره، شماها هستین، ایرانی ها خیلی خوبن. لباسش اش رنگارنگه. غش غش می خنده و می گه: امروز آب گرم کردم، خودم رو شستم. یکهو می گه: دو تا دخترم گنگ هستن. بیاین ببینینشون. می پرسم: کجان؟ می گه: همین پشت چادرها. دستم رو می کشه و می گه: بیاین. هرکس سرش به کاری گرمه. مریم داره تست قند خون می گیره. نیما با مردا صحبت می کنه. من و بهار همراه منیزه به پشت چادرش می ریم.

اون پشت، پشت چادر، روی سنگ و کلوخ ها، دو بچه ی کوچیک دمرو روی زمین خوابیدن. خم می شم و پهلوشون می شینم. منیزه سرش رو به افسوس تکون می ده و تکرار می کنه: اینا گنگن. تقریبا عصبی شده ام، هیچ وقت گنگ کلمه ی مورد علاقه ام نبوده، می گم: اینا خیلی کوچیکن، گنگن یعنی فقط حرف نمی تونن بزنن یا ناشنوا هم هستن؟ می گه: کوچیک نیستن، این چهار سالشه، اینم سه سال. هیچ کدومشون جوراب پاشون نیس. سه ساله هه نمی تونه وایسه، به هشت نه ماهه ها می مونه. منیزه چهارساله هه رو می نشونه. جفت شون استخون هاشون نرم نرمه. کله هاشون به سختی رو گردنشون مونده. رو مچ پای سه ساله هه یه سوراخ می بینم. دورش رو عفونت گرفته. می پرسم: این چیه رو پاش؟

سه ساله هه ناگهان تو چشمام خیره می شه. نگاهش چنان پر از وحشت و سیاهیه که باور نمی کنم سه ساله هه، واقعا سه سالش باشه. که باور نمی کنم نگاه یه بچه ی کوچیک بتونه چنان باری داشته باشه. منیزه می گه: چند شب پیش، یه... یه... (یه کلمه ای به اردو می گه که نمی دونم معادلش چی می شه) اومد دم چادر این رو با دندون بیرون کشید. با انگشتش یه نقطه ای رو نشون می ده و می گه: تا اون جا رو زمین کشید. می پرسم: چی؟ چی بود؟ با دستاش برای خودش گوش می ذاره و بعد دستاشو می آره جلو انگار چهار دست و پا داره راه می ره. می پرسم: گرگ؟ کله اش رو تکون می ده و می گه: نه. نیما سر رسیده. داستان رو می شنوه. می پرسه: روباه؟ منیزه زیر لبی تکرار می کنه: روباه. شک داره. فکر می کنه شاید اسم اونی که می خواد بگه روباه باشه، شایدم نه. با این حال یه بار دیگه تلاش می کنه و اسم حیوون رو به اردو می گه. ماها همه سر تکون می دیم. نمی دونیم.

موقع رفتن، منیزه می گه: اسمش سومراس. اسم دخترک رو می گه. سومرا.

شاید راحت تر باشه پشت چادرها نری. برای این که بتونی ادامه بدی، برای حفظ استمرار کارهایی که می کنی، شاید بهتر باشه همیشه جلوی چادر باقی بمونی. جلوی چادر هم، به هرحال، همیشه کار برای انجام دادن هست. ولی وسوسه ی اوج گرفتن با بالهای مومی، آخ وسوسه ی دست یافتن به اون چه پشت روزمرگی هاس، وسوسه ی نزدیک شدن...

بعد از عید، تمام چادرهای پاکستانی های هفت جوب رو پایین کشیدند. همه شون سوار بر اتوبوس و مینی بوس پس فرستاده شدن پاکستان. همه رفتند، احمد و منیزه و سومرا. نگاه دخترک پشت چادر اما، برای همیشه تو گودی باقی موند. 

Friday, June 8, 2012

داستان ِ آنها و داستان ِ دیگران

گاهی وقتا از اینکه به تمام داستان ها مشکوک باشم خسته میشم. اما این یه حقیقته. آدم هایی که تنها با مخفی کاری و اعتماد نداشتن به آدمهای دیگه زنده موندن و زندگی کردن، حتمن داستان سراهای خوبی هستن. این آدم ها داستان نمیگن که ما رو تحت تأثیر قرار بدن! که دلمون به حالشون بسوزه یا بهشون رحم کنیم. این داستان ها گفته میشه چون یه راه نجاته. گاهی شاید تنها راه نجات. اگر مادرِ ستاره کوچولو داستان شوهر معتادش رو نگه، شاید نتونه راحت توی خیابون راه بره و توی محله اش زندگی کنه.  داستان شوهرِ معتاد، اونو از چشم بد، از تعرض و هزاران خطر می تونه حفظ کنه. و هیچوقت شاید نشه فهمید که این داستان ها حقیقی هستن یا خیالی. که حتا اگر خیالی باشه، حقیقیه تا زمانی که گوینده و شنونده داستان رو باور می کنن یا به داستان باور دارن.

اگر مریم میگه که دو مرد جوانِ همراهش، برادر و دایی اش هستن و کسی توی راه کیف سفرشون رو دزدیده و حالا هیچ مدرکی ندارن، یه داستان حقیقیه. چون مریم باورش داره و اگر من هم باور کنم، این تبدیل به یه حقیقت میشه. اگر مریم از من پول میخواد تا نوار بهداشتی بخره چون من تنها زنی هستم که او این روزها باهاش در ارتباطه و بعد به من میگه که با بقیه پولش داروی مسکن خریده و من بعدها می فهمم که اون متادون مصرف می کنه... اینجاست که گاهی مرز حقیقت ِ داستان گم میشه، برداشته میشه. شاید اگر تا انتها مریم داستان خودش رو میگفت. اگر دیگران در حقیقت داستان او شک نمی کردن، اگر اون شب حال مریم توی کمپ مهاجرین خراب نمیشد...
اما گاهی واقعیتِ تعریف نشده، هر چقدر هم ما باورش نکنیم، می تونه یه روزی خودش رو به ما نشون بده. شاید به این خاطره که ما نمی تونیم همیشه داستان خودمون رو باور داشته باشیم یا بالاخره یکی پیدا میشه که باور به داستان ما رو زیر سوال ببره و انگار اونوقت داستان تغییر می کنه. انوقت داستان مریم میشه یه دختر معتاد، که از ایران به همراه دو مرد جوان وارد افغانستان شده. نمیشه فهمید حتا که مریم افغان هست یا نه؟! نمیشه فهمید که اصلن کیفی داشته یا دزدیه شده؟ نمی دونیم که دو مرد جوان چه نسبتی با مریم دارن؟! آیا مریم هیچ مدرک شناسایی با خودش داره؟ پول داره یا نه؟
به این ترتیب، داستان ِ مریم تنها سوالاتی بی پاسخ هست که به خاطر تلخی و پیچیدگی، مریم مجبور میشه از کمپ بره یا در حقیقت عذرش خواسته میشه، چون هنوز به داستان خودش باور داره اما دیگران نه.

درک یکسان از دو داستان مختلف یا دو نگاه به یک داستان مشترک، امکان پذیر نیست. دیگرانی که داستان مریم را باور ندارن هم به داستان خودشان باور دارن، اینکه مریم دروغ می گه. با دلایل کلیشه ای و از پیش تعیین شده، تعداد افرادی که داستان مریم را باور نمی کنن بیشتر می شه. اما به اعتقاد من، داستان مریم باور نمی شه چون مریم یک زن تنهاست. چون متعلق به طبقه ای از جامعه است که همیشه استثمار شده، هیچوقت حرف نزده و محکوم کردنش راحت تره. چون مریم مهاجره، چون هیچ حقی هیچوقت نداشته. همیشه مظلوم واقع شده و به داستان های خودش باور داشته. اما خارج از تمام شواهد از پیش تعیین شده و کلیشه ای، چطور می تونیم بگیم به حقیقت داستان مریم باور نداریم؟!